Explore every episode of the podcast شاهنامهی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه
| Title | Pub. Date | Duration | |
|---|---|---|---|
| بخش ۲۴ - ضحاک (بخش ۱) | 24 Jan 2022 | 00:01:48 | |
چو ضحاک شد بر جهان شهریار/بر او سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز/بر آمد بر این روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان/پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویى ارجمند/نهان راستى آشکارا گزند شده بر بدى دست دیوان دراز/به نیکى نرفتى سخن جز براز دو پاکیزه از خانهی جمّشید/برون آوریدند لرزان چو بید که جمشید را هر دو دختر بدند/سر بانوان را چو افسر بدند ز پوشیده رویان یکى شهرناز/دگر پاک دامن به نام ارنواز به ایوان ضحاک بردندشان/بر آن اژدهافش سپردندشان بپروردشان از ره جادویى/بیاموختشان کژى و بدخویى ندانست جز کژى آموختن/جز از کشتن و غارت و سوختن | |||
| بخش ۲۳ - جمشید (بخش ۴ - کشته شدن جمشید) | 24 Jan 2022 | 00:04:00 | |
از آن پس بر آمد ز ایران خروش/پدید آمد از هر سوى جنگ و جوش سیه گشت رخشنده روز سپید/گسستند پیوند از جمّشید بر او تیره شد فرّهی ایزدى/به کژى گرائید و نابخردى پدید آمد از هر سوى خسروى/یکى نامجویى ز هر پهلوى سپه کرده و جنگ را ساخته/دل از مهر جمشید پرداخته یکایک ز ایران بر آمد سپاه/سوى تازیان بر گرفتند راه شنودند کان جا یکى مهترست/پر از هول شاه اژدها پیکرست سواران ایران همه شاهجوى/نهادند یک سر به ضحاک روى به شاهى بر او آفرین خواندند/ورا شاه ایران زمین خواندند کى اژدهافش بیامد چو باد/به ایران زمین تاج بر سر نهاد از ایران و از تازیان لشکرى/گزین کرد گرد از همه کشورى سوى تخت جمشید بنهاد روى/چو انگشترى کرد گیتى بر اوى چو جمشید را بخت شد کندرو/به تنگ اندر آمد جهاندار نو برفت و بدو داد تخت و کلا ه/بزرگى و دیهیم و گنج و سپاه چو صد سالش اندر جهان کس ندید/بر او نام شاهى و او ناپدید صدم سال روزى به دریاى چین/پدید آمد آن شاه ناپاک دین نهان گشته بود از بد اژدها/نیامد به فرجام هم ز او رها چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ/یکایک ندادش زمانى درنگ به ارّهش سراسر بدو نیم کرد/جهان را از او پاک بىبیم کرد شد آن تخت شاهى و آن دستگاه/زمانه ربودش چو بیجاده کاه از او بیش بر تخت شاهى که بود/بر آن رنج بردن چه آمدش سود گذشته بر او سالیان هفتصد/پدید آوریده همه نیک و بد چه باید همه زندگانى دراز/چو گیتى نخواهد گشادنت راز همى پروراندت با شهد و نوش/جز آواز نرمت نیاید به گوش یکایک چو گویى که گسترد مهر/نخواهد نمودن ببد نیز چهر بدو شاد باشى و نازى بدوى/همان راز دل را گشایى بدوى یکى نغز بازى برون آورد/به دلت اندرون درد و خون آورد دلم سیر شد زین سراى سپنج/خدایا مرا زود برهان ز رنج | |||
| بخش ۲۲ - جمشید (بخش ۳ - خوالیگری کردن ابلیس) | 24 Jan 2022 | 00:06:21 | |
جوانى بر آراست از خویشتن/سخنگوى و بینا دل و رایزن همیدون به ضحاک بنهاد روى/نبودش به جز آفرین گفت و گوى بدو گفت اگر شاه را در خورم/یکى نامور پاک خوالیگرم چو بشنید ضحاک بنواختش/ز بهر خورش جایگه ساختش کلید خورش خانهی پادشا/بدو داد دستور فرمان روا فراوان نبود آن زمان پرورش/که کمتر بد از خوردنیها خورش ز هر گوشت از مرغ و از چارپاى/خورشگر بیاورد یک یک به جاى به خونش بپرورد بر سان شیر/بدان تا کند پادشا را دلیر سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند خورش زردهی خایه دادش نخست/بدان داشتش یک زمان تندرست بخورد و بر او آفرین کرد سخت/مزه یافت خواندش ورا نیک بخت چنین گفت ابلیس نیرنگساز/که شادان زى اى شاه گردنفراز که فردات از آن گونه سازم خورش/کز او باشدت سر بسر پرورش برفت و همه شب سگالش گرفت/که فردا ز خوردن چه سازد شگفت خورشها ز کبک و تذرو سپید/بسازید و آمد دلى پر امید شه تازیان چون به نان دست برد/سر کم خرد مهر او را سپرد سیم روز خوان را به مرغ و بره/بیاراستش گونه گون یکسره به روز چهارم چو بنهاد خوان/خورش ساخت از پشت گاو جوان بدو اندرون زعفران و گلاب/همان سال خورده مى و مشک ناب چو ضحاک دست اندر آورد و خورد/شگفت آمدش زان هشیوار مرد بدو گفت بنگر که از آرزوى/چه خواهى بگو با من اى نیکخوى خورشگر بدو گفت کاى پادشا/همیشه بزى شاد و فرمان روا مرا دل سراسر پر از مهر تست/همه توشهی جانم از چهر تست یکى حاجتستم به نزدیک شاه/و گر چه مرا نیست این پایگاه که فرمان دهد تا سر کتف اوى/ببوسم بدو بر نهم چشم و روى چو ضحاک بشنید گفتار اوى/نهانى ندانست بازار اوى بدو گفت دارم من این کام تو/بلندى بگیرد از این نام تو بفرمود تا دیو چون جفت او/همى بوسه داد از بر سفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید/کس اندر جهان این شگفتى ندید دو مار سیه از دو کتفش برست/غمى گشت و از هر سوى چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت/سزد گر بمانى بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه/بر آمد دگر باره از کتف شاه پزشکان فرزانه گرد آمدند/همه یک به یک داستانها زدند ز هر گونه نیرنگها ساختند/مر آن درد را چاره نشناختند به سان پزشکى پس ابلیس تفت/به فرزانگى نزد ضحاک رفت بدو گفت کاین بودنى کار بود/بمان تا چه گردد نباید درود خورش ساز و آرامشان ده بخورد/نباید جز این چاره نیز کرد به جز مغز مردم مدهشان خورش/مگر خود بمیرند از این پرورش نگر تا که ابلیس از این گفت گوى/چه کرد و چه خواست اندرین جستجوى مگر تا یکى چاره سازد نهان/که پردخته گردد ز مردم جهان | |||
| بخش ۲۱ - جمشید (بخش ۲ - کشته شدن مرداس) | 19 Jan 2022 | 00:07:56 | |
يكى مرد بود اندر آن روزگار/ز دشت سواران نيزه گذار
گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد/ز ترس جهاندار با باد سرد
كه مرداس نام گرانمايه بود/به داد و دهش برترين پايه بود
مر او را ز دوشيدنى چارپاى/ز هر يک هزار آمدندى بجاى
همان گاو دوشا به فرمانبرى/همان تازى اسب گزيده مرى
بز و ميش بد شيرور همچنين/به دوشيزگان داده بد پاک دين
به شير آن كسى را كه بودى نياز/بدان خواسته دست بردى فراز
پسر بد مر اين پاک دل را يكى/كش از مهر بهره نبود اندكى
جهانجوى را نام ضحاک بود/دلير و سبكسار و ناپاک بود
كجا بيوراسپش همىخواندند/چنين نام بر پهلوى راندند
كجا بيور از پهلوانى شمار/بود بر زبان درى ده هزار
ز اسپان تازى به زرين ستام/ورا بود بيور كه بردند نام
شب و روز بودى دو بهره به زين/ز روى بزرگى نه از روى كين
چنان بد كه ابليس روزى پگاه/بيامد به سان يكى نيک خواه
دل مهتر از راه نيكى ببرد/جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت پيمانت خواهم نخست/پس آنگه سخن برگشايم درست
جوان نيکدل گشت فرمانش كرد/چنان چون بفرمود سوگند خورد
كه راز تو با كس نگويم ز بن/ز تو بشنوم هر چه گویى سخن
بدو گفت جز تو كسى كدخداى/چه بايد همى با تو اندر سراى
چه بايد پدر كش پسر چون تو بود/يكى پندت از من ببايد شنود
زمانه بر اين خواجهی سالخورد/همى دير ماند تو اندر نورد
بگير اين سر مايهور جاه او/تو را زيبد اندر جهان گاه او
بر اين گفتهی من چو دارى وفا/جهاندار باشى يكى پادشا
چو ضحاک بشنيد انديشه كرد/ز خون پدر شد دلش پر ز درد
به ابليس گفت اين سزاوار نيست/دگر گوى كاين از در كار نيست
بدو گفت گر بگذرى زين سخن/بتابى ز سوگند و پيمان من
بماند به گردنت سوگند و بند/شوى خوار و ماند پدرت ارجمند
سر مرد تازى به دام آوريد/چنان شد كه فرمان او برگزيد
بپرسيد كاين چاره با من بگوى/نتابم ز راى تو من هيچ روى
بدو گفت من چاره سازم تو را/به خورشيد سر بر فرازم تو را
مر آن پادشا را در اندر سراى/يكى بوستان بود بس دلگشاى
گرانمايه شبگير بر خاستى/ز بهر پرستش بياراستى
سر و تن بشستى نهفته به باغ/پرستنده با او ببردى چراغ
بياورد وارونه ابليس بند/يكى ژرف چاهى به ره بر بكند
پس ابليس وارونه آن ژرف چاه/به خاشاک پوشيد و بسترد راه
سر تازيان مهتر نامجوى/شب آمد سوى باغ بنهاد روى
به چاه اندر افتاد و بشكست پست/شد آن نيکدل مرد يزدان پرست
به هر نيک و بد شاه آزاد مرد/به فرزند بر نازده باد سرد
همى پروريدش به ناز و به رنج/بدو بود شاد و بدو داد گنج
چنان بدگهر شوخ فرزند او/بگشت از ره داد و پيوند او
به خون پدر گشت همداستان/ز دانا شنيدم من اين داستان
كه فرزند بد گر شود نرّه شير/به خون پدر هم نباشد دلير
مگر در نهانش سخن ديگرست/پژوهنده را راز با مادرست
فرومايه ضحاک بيدادگر/بدين چاره بگرفت جاى پدر
به سر بر نهاد افسر تازيان/بر ايشان ببخشيد سود و زيان
چو ابليس پيوسته ديد آن سخن/يكى بند بد را نو افگند بن
بدو گفت گر سوى من تافتى/ز گيتى همه كام دل يافتى
اگر همچنين نيز پيمان كنى/نپيچى ز گفتار و فرمان كنى
جهان سر به سر پادشاهى تو راست/دد و مردم و مرغ و ماهى تو راست
چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت/يكى چاره كرد از شگفتى شگفت
| |||
| بخش ۲۰ - جمشید (بخش ۱) | 10 Jan 2022 | 00:12:17 | |
گرانمايه جمشيد فرزند او/كمر بست يکدل پر از پند او
بر آمد بر آن تخت فرّخ پدر/به رسم كيان بر سرش تاج زر
كمر بست با فرّ شاهنشهى/جهان گشت سرتاسر او را رهى
زمانه بر آسود از داورى/به فرمان او ديو و مرغ و پرى
جهان را فزوده بدو آبروى/فروزان شده تخت شاهى بدوى
منم گفت با فرّهی ايزدى/همم شهريارى همم موبدى
بدان راز بد دست كوته كنم/روان را سوى روشنى ره كنم
نخست آلت جنگ را دست برد/در نام جستن به گردان سپرد
به فرّ كيى نرم كرد آهنا/چو خود و زره كرد و چون جوشنا
چو خفتان و تيغ و چو برگستوان/همه كرد پيدا به روشن روان
بدين اندرون سال پنجاه رنج/ببرد و از اين چند بنهاد گنج
دگر پنجه انديشهی جامه كرد/كه پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز كتّان و ابريشم و موى قز/قصب كرد پر مايه ديبا و خز
بياموختْشان رشتن و تافتن/به تار اندورن پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن/ گرفتند از او يک سر آموختن
چو اين كرده شد ساز ديگر نهاد/زمانه بدو شاد و او نيز شاد
ز هر انجمن پيشهور گرد كرد/بدين اندرون نيز پنجاه خورد
گروهى كه كاتوزيان خوانيش/به رسم پرستندگان دانيش
جدا كردشان از ميان گروه/پرستنده را جايگه كرد كوه
بدان تا پرستش بود كارشان/نوان پيش روشن جهاندارشان
صفى بر دگر دست بنشاندند/همى نام نيساريان خواندند
كجا شير مردان جنگ آورند/فروزندهی لشكر و كشورند
كز ايشان بود تخت شاهى به جاى/و ز ايشان بود نام مردى به پاى
بسودى سه ديگر گره را شناس/ كجا نيست از كس بر ايشان سپاس
بكارند و ورزند و خود بدروند/به گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان تن آزاده و ژنده پوش/ز آواز پيغاره آسوده گوش
تن آزاد و آباد گيتى بر اوى/بر آسوده از داور و گفتگوى
چه گفت آن سخنگوى آزاده مرد/كه آزاده را كاهلى بنده كرد
چهارم كه خوانند اهتو خوشى/همان دستورزان ابا سر كشى
كجا كارشان همگنان پيشه بود/روانشان هميشه پر انديشه بود
بدين اندرون سال پنجاه نيز/بخورد و بورزيد و بخشيد چيز
از اين هر يكى را يكى پايگاه/سزاوار بگزيد و بنمود راه
كه تا هر كس اندازهی خويش را/ببيند، بداند كم و بيش را
بفرمود پس ديو ناپاک را/به آب اندر آميختن خاک را
هر آنچ از گل آمد چو بشناختند/سبک خشت را كالبد ساختند
به سنگ و به گچ ديو ديوار كرد/نخست از برش هندسى كار كرد
چو گرمابه و كاخهاى بلند/چو ايوان كه باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جست يک روزگار/همى كرد از او روشنى خواستار
به چنگ آمدش چند گونه گهر/چو ياقوت و بيجاده و سيم و زر
ز خارا به افسون برون آوريد/شد آراسته بندها را كليد
دگر بویهاى خوش آورد باز/كه دارند مردم به بويش نياز
چو بان و چو كافور و چون مشک ناب/چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشكى و درمان هر دردمند/در تندرستى و راه گزند
همان رازها كرد نيز آشكار/جهان را نيامد چون او خواستار
گذر كرد از آن پس به كشتى بر آب/ز كشور به كشور گرفتى شتاب
چنين سال پنجه برنجيد نيز/نديد از هنر بر خرد بسته چيز
همه كردنیها چو آمد به جاى/ ز جاى مهى برتر آورد پاى
به فرّ كيانى يكى تخت ساخت/چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستى ديو برداشتى/ز هامون به گردون بر افراشتى
چو خورشيد تابان ميان هوا/نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او/شگفتى فرو مانده از بخت او
به جمشيد بر گوهر افشاندند/مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين/برآسوده از رنج روى زمين
بزرگان به شادى بياراستند/مى و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرّخ از آن روزگار/به ما ماند از آن خسروان يادگار
چنين سال سيصد همى رفت كار/نديدند مرگ اندران روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهى/ميان بسته ديوان به سان رهى
به فرمان مردم نهاده دو گوش/ز رامش جهان پر ز آواى نوش
چنين تا بر آمد بر اين روزگار/نديدند جز خوبى از كردگار
جهان سر به سر گشت او را رهى/نشسته جهاندار با فرّهى
يكايک به تخت مهى بنگريد/به گيتى جز از خويشتن را نديد
منى كرد آن شاه يزدانشناس/ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
گرانمايگان را ز لشکر بخواند/چه مايه سخن پيش ايشان براند
چنين گفت با سالخورده مهان/كه جز خويشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پديد/چو من نامور تخت شاهى نديد
جهان را به خوبى من آراستم/چنان است گيتى كجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من است/همان كوشش و كامتان از من است
بزرگى و ديهيم شاهى مراست/كه گويد كه جز من كسى پادشاست
همه موبدان سر فگنده نگون/چرا كس نيارست گفتن نه چون
چو اين گفته شد فرّ يزدان از اوى/بگشت و جهان شد پر از گفتگوى
منى چون بپيوست با كردگار/شكست اندر آورد و برگشت كار
چه گفت آن سخنگوى با فرّ و هوش/چو خسرو شوى بندگى را بكوش
به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس/به دلش اندر آيد ز هر سو هراس
به جمشيد بر تيرهگون گشت روز/همى كاست آن فرّ گيتى فروز
| |||
| بخش ۱۹ - طهمورث | 08 Jan 2022 | 00:07:34 | |
پسر بد مر او را يكى هوشمند/گرانمايه طهمورث ديو بند بيامد به تخت پدر بر نشست/به شاهى كمر بر ميان بر ببست همه موبدان را ز لشكر بخواند/به خوبى چه مايه سخنها براند چنين گفت كامروز تخت و كلاه/مرا زيبد اين تاج و گنج و سپاه جهان از بدیها بشويم به راى/پس آنگه كنم درگهى گرد پاى ز هر جاى كوته كنم دست ديو/كه من بود خواهم جهان را خديو هر آن چيز كاندر جهان سودمند/كنم آشكارا گشايم ز بند پس از پشت ميش و بره پشم و موى/بريد و به رشتن نهادند روى به كوشش از او كرد پوشش به راى/به گستردنى بد هم او رهنماى ز پويندگان هر چه بد تيز رو/خورش كردشان سبزه و كاه و جو رمنده ددان را همه بنگريد/سيه گوش و يوز از ميان برگزيد به چاره بياوردش از دشت و كوه/به بند آمدند آن كه بد زان گروه ز مرغان مر آن را كه بد نيک تاز/چو باز و چو شاهين گردن فراز بياورد و آموختنشان گرفت/جهانى بدو مانده اندر شگفت چو اين كرده شد ماكيان و خروس/كجا بر خروشد گه زخم كوس بياورد و يکسر به مردم كشيد/نهفته همه سودمندش گزيد بفرمودشان تا نوازند گرم/نخوانندشان جز به آواز نرم چنين گفت كاين را ستايش كنيد/جهان آفرين را نيايش كنيد كه او دادمان بر ددان دستگاه/ستايش مر او را كه بنمود راه مر او را يكى پاک دستور بود/كه رايش ز كردار بد دور بود خنيده به هر جاى شهرسپ نام/نزد جز به نيكى به هر جاى گام همه روز بسته ز خوردن دو لب/به پيش جهاندار بر پاى شب چنان بر دل هر كسى بود دوست/نماز شب و روزه آيين اوست سر مايه بُد اختر شاه را/در بسته بد جان بدخواه را همه راه نيكى نمودى به شاه/همه راستى خواستى پايگاه چنان شاه پالوده گشت از بدى/كه تابيد از او فرّهی ايزدى برفت اهرمن را به افسون ببست/چو بر تيز رو بارگى بر نشست زمان تا زمان زينش بر ساختى/همى گرد گيتیش بر تاختى چو ديوان بديدند كردار او/كشيدند گردن ز گفتار او شدند انجمن ديو بسيار مر/كه پردخته مانند از او تاج و فرّ چو طهمورث آگه شد از كارشان/بر آشفت و بشكست بازارشان به فرّ جهاندار بستش ميان/به گردن بر آورد گرز گران همه نرّه ديوان و افسونگران/برفتند جادو سپاهى گران دمنده سيه ديوشان پيشرو/همى بآسمان بركشيدند غو جهاندار طهمورث بافرين/بيامد كمر بستهی جنگ و كين يكايک بياراست با ديو جنگ/نبد جنگشان را فراوان درنگ از ايشان دو بهره به افسون ببست/دگرشان به گرز گران كرد پست كشيدندشان خسته و بسته خوار/به جان خواستند آن زمان زينهار كه ما را مكش تا يكى نو هنر/بياموزى از ما كهت آيد به بر كى نامور دادشان زينهار/بدان تا نهانى كنند آشكار چو آزاد گشتند از بند او/بجستند ناچار پيوند او نبشتن به خسرو بياموختند/دلش را به دانش بر افروختند نبشتن يكى نه كه نزديک سى/چه رومى چه تازى و چه پارسى چه سغدى چه چينى و چه پهلوى/ز هر گونهای كآن همى بشنوى جهاندار سى سال از اين بيشتر/چه گونه پديد آوريدى هنر برفت و سر آمد بر او روزگار/همه رنج او ماند از او يادگار | |||
| بخش ۱۸ - هوشنگ (بخش ۳) | 30 Dec 2021 | 00:02:31 | |
چو بشناخت آهنگرى پيشه كرد/از آهنگرى ارّه و تيشه كرد چو اين كرده شد چارهی آب ساخت/ز دريایها رودها را بتاخت به جوى و به رود آبها راه كرد/به فرخندگى رنج كوتاه كرد چراگاه مردم بدان بر فزود/پراگند پس تخم و كشت و درود برنجيد پس هر كسى نان خويش/بورزيد و بشناخت سامان خويش بدان ايزدى جاه و فرّ كيان/ز نخچير گور و گوزن ژيان جدا كرد گاو و خر و گوسفند/به ورز آوريد آنچه بُد سودمند ز پويندگان هر چه مويش نكوست/بكشت و به سرشان بر آهيخت پوست چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم/چهارم سمورست كش موى گرم بر اين گونه از چرم پويندگان/ بپوشيد بالاى گويندگان برنجيد و گسترد و خورد و سپرد/برفت و به جز نام نيكى نبرد بسى رنج برد اندر آن روزگار/به افسون و انديشهی بىشمار چو پيش آمدش روزگار بهى/از او مردرى ماند تخت مهى زمانه ندادش زمانى درنگ/شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ نپيوست خواهد جهان با تو مهر/نه نيز آشكارا نمايدت چهر | |||
| بخش ۱۷ - هوشنگ (بخش ۲ - بنیاد نهادن جشن سده) | 30 Dec 2021 | 00:02:33 | |
يكى روز شاه جهان سوى كوه/گذر كرد با چند كس همگروه
پديد آمد از دور چيزى دراز/سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون/ز دود دهانش جهان تيرهگون
نگه كرد هوشنگ با هوش و سنگ/گرفتش يكى سنگ و شد تيز چنگ
به زور كيانى رهانيد دست/جهانسوز مار از جهانجوى جست
بر آمد به سنگ گران سنگ خرد/همان و همين سنگ بشكست گرد
فروغى پديد آمد از هر دو سنگ/دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار كشته وليكن ز راز/از اين طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پيش جهان آفرين/نيايش همى كرد و خواند آفرين
كه او را فروغى چنين هديه داد/همين آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغی است اين ايزدى/پرستيد بايد اگر بخردى
شب آمد بر افروخت آتش چو كوه/همان شاه در گرد او با گروه
يكى جشن كرد آن شب و باده خْورد/سده نام آن جشن فرخنده كرد
ز هوشنگ ماند اين سده يادگار/بسى باد چون او دگر شهريار
كز آباد كردن جهان شاد كرد/جهانى به نيكى از او ياد كرد
| |||
| بخش ۱۶ - هوشنگ (بخش ۱) | 30 Dec 2021 | 00:01:26 | |
جهاندار هوشنگ با راى و داد/به جاى نيا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالى چهل/پر از هوش مغز و پر از راى دل چو بنشست بر جايگاه مهى/چنين گفت بر تخت شاهنشهى كه بر هفت كشور منم پادشا/جهاندار پيروز و فرمانروا به فرمان يزدان پيروزگر/به داد و دهش تنگ بستم كمر و زان پس جهان يکسر آباد كرد/همه روى گيتى پر از داد كرد نخستين يكى گوهر آمد به چنگ/به آتش ز آهن جدا كرد سنگ سر مايه كرد آهن آبگون/كز آن سنگ خارا كشيدش برون | |||
| بخش ۱۵ - کیومرث (بخش ۳ - کشته شدن دیو سیاه به دست هوشنگ) | 19 Dec 2021 | 00:02:45 | |
خجسته سيامک يكى پور داشت/كه نزد نيا جاه دستور داشت گرانمايه را نام هوشنگ بود/تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود به نزد نيا يادگار پدر/نيا پروريده مر او را به بر نيايش به جاى پسر داشتى/جز او بر كسى چشم نگماشتى چو بنهاد دل كينه و جنگ را/بخواند آن گرانمايه هوشنگ را همه گفتنیها بدو باز گفت/همه رازها برگشاد از نهفت كه من لشكرى كرد خواهم همى/خروشى برآورد خواهم همى تو را بود بايد همى پيش رو/كه من رفتنیام تو سالار نو پرى و پلنگ انجمن كرد و شير/ز درّندگان گرگ و ببر دلير سپاهى دد و دام و مرغ و پرى/سپهدار پر كين و كنداورى پس پشت لشكر كيومرث شاه/نبيره به پيش اندرون با سپاه بيامد سيه ديو با ترس و باک/همى بآسمان بر پراگند خاک ز هرّاى درندگان چنگ ديو/شده سست از خشم كيهان خديو به هم بر شكستند هر دو گروه/شدند از دد و دام ديوان ستوه بيازيد هوشنگ چون شير چنگ/جهان كرد بر ديو نستوه تنگ كشيدش سراپاى يک سر دوال/سپهبد بُريد آن سر بیهمال به پاى اندر افگند و بسپرد خوار/دريده بر او چرم و برگشته كار چو آمد مر آن كينه را خواستار/سر آمد كيومرث را روزگار برفت و جهان مردرى ماند از اوى/نگر تا كه را نزد او آبروى جهان فريبنده را گرد كرد/ره سود بنمود و خود مايه خْوَرد جهان سر به سر چو فسانست و بس/نماند بد و نيک بر هيچ كس | |||
| بخش ۱۴ - کیومرث (بخش ۲ - کشته شدن سیامک) | 19 Dec 2021 | 00:02:54 | |
سخن چون به گوش سيامک رسيد/ز كردار بدخواه ديو پليد دل شاهبچّه برآمد به جوش/سپاه انجمن كرد و بگشاد گوش بپوشيد تن را به چرم پلنگ/كه جوشن نبود و نه آيين جنگ پذيره شدش ديو را جنگ جوى/سپه را چو روى اندر آمد به روى سيامک بيامد برهنه تنا/بر آويخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه ديو سياه/ دوتا اندر آورد بالاى شاه فكند آن تن شاهزاده به خاک/به چنگال كردش كمرگاه چاک سيامک به دست خروزان ديو/تبه گشت و ماند انجمن بیخديو چو آگه شد از مرگ فرزند شاه/ز تيمار گيتى بر او شد سياه فرود آمد از تخت ويلهَ كنان/زنان بر سر و موى و رخ را كَنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار/دو ديده پر از نم چو ابر بهار خروشى برآمد ز لشكر به زار/كشيدند صف بر در شهريار همه جامهها كرده پيروزه رنگ/دو چشم ابر خونين و رخ با درنگ دد و مرغ و نخچير گشته گروه/برفتند ويله كنان سوى كوه برفتند با سوگوارى و درد/ز درگاه كى شاه برخاست گرد نشستند سالى چنين سوگوار/پيام آمد از داور كردگار درود آوريدش خجسته سروش/كز اين بيش مخروش و باز آر هوش سپه ساز و بركش به فرمان من/بر آور يكى گرد از آن انجمن از آن بدكنش ديو روى زمين/بپرداز و پردخته كن دل ز كين كى نامور سر سوى آسمان/برآورد و بدخواست بر بدگمان بر آن برترين نام يزدانش را/بخواند و بپالود مژگانش را و زان پس به كين سيامک شتافت/شب و روز آرام و خفتن نيافت | |||
| بخش ۱۳ - کیومرث (بخش ۱) | 05 Dec 2021 | 00:04:00 | |
سخنگوى دهقان چه گويد نخست/كه نام بزرگى به گيتى كه جست كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد/ندارد كس آن روزگاران به ياد مگر كز پدر ياد دارد پسر/بگويد تو را يک به يک در به در كه نام بزرگى كه آورد پيش/ كه را بود از آن برتران پايه بيش پژوهندهی نامهی باستان/كه از پهلوانان زند داستان چنين گفت كآيين تخت و كلاه/كيومرث آورد و او بود شاه چو آمد به برج حمل آفتاب/جهان گشت با فرّ و آيين و آب بتابيد از آن سان ز برج بره/كه گيتى جوان گشت از آن يک سره كيومرث شد بر جهان كدخداى/نخستين به كوه اندرون ساخت جاى سر بخت و تختش بر آمد به كوه/ پلنگينه پوشيد خود با گروه از او اندر آمد همى پرورش/كه پوشيدنى نو بد و نو خورش به گيتى درون سال سى شاه بود/به خوبى چو خورشيد بر گاه بود همى تافت ز او فرّ شاهنشهى/چو ماه دو هفته ز سرو سهى دد و دام و هر جانور كش بديد/ز گيتى به نزديک او آرميد دو تا میشدندى بر تخت او/ از آن بر شده فرّه و بخت او به رسم نماز آمدنديش پيش/و ز او بر گرفتند آيين خويش پسر بد مر او را يكى خوبروى/هنرمند و همچون پدر نامجوى سيامک بدش نام و فرخنده بود/كيومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گريان بدى/ز بيم جداييش بريان بدى بر آمد بر اين كار يک روزگار/فروزنده شد دولت شهريار به گيتى نبودش كسى دشمنا/مگر بدكنش ريمن آهرمنا به رشک اندر آهرمن بدسگال/همى راى زد تا بباليد بال يكى بچه بودش چو گرگ سترگ/دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن ديو بچّه سياه/ز بخت سيامک و زان پايگاه سپه كرد و نزديک او راه جست/همى تخت و ديهيم كى شاه جست همى گفت با هر كسى راى خويش/جهان كرد يک سر پر آواى خويش كيومرث زين خود كى آگاه بود/كه تخت مهى را جز او شاه بود يكايک بيامد خجسته سروش/به سان پرى پلنگينه پوش بگفتش ورا زين سخن در به در/كه دشمن چه سازد همى با پدر | |||
| بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود | 05 Dec 2021 | 00:06:39 | |
جهان آفرين تا جهان آفريد/چون او مرزبانى نيامد پديد چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج/زمين شد به كردار تابنده عاج چه گويم كه خورشيد تابان كه بود/كز او در جهان روشنايى فزود ابوالقاسم آن شاه پيروز بخت/نهاد از بر تاج خورشيد تخت ز خاور بياراست تا باختر/پديد آمد از فرّ او كان زر مرا اختر خفته بيدار گشت/به مغز اندر انديشه بسيار گشت بدانستم آمد زمان سخن/كنون نو شود روزگار كهن بر انديشهی شهريار زمين/بخفتم شبى لب پر از آفرين دل من چو نور اندر آن تيره شب/نخفته گشاده دل و بسته لب چنان ديد روشن روانم به خواب/كه رخشنده شمعى بر آمد ز آب همه روى گيتى شب لاژورد/از آن شمع گشتى چو ياقوت زرد در و دشت بر سان ديبا شدى/يكى تخت پيروزه پيدا شدى نشسته بر او شهريارى چو ماه/يكى تاج بر سر به جاى كلاه رده بر كشيده سپاهش دو ميل/به دست چپش هفتصد ژنده پيل يكى پاک دستور پيشش به پاى/بداد و بدين شاه را رهنماى مرا خيره گشتى سر از فرّ شاه/و زان ژنده پيلان و چندان سپاه چو آن چهرهی خسروى ديدمى/ از آن نامداران بپرسيدمى كه اين چرخ و ماه است يا تاج و گاه/ستاره است پيش اندرش يا سپاه يكى گفت كاين شاه روم است و هند/ز قنّوج تا پيش درياى سند به ايران و توران ورا بندهاند/به راى و به فرمان او زندهاند بياراست روى زمين را به داد/بپردخت از آن تاج بر سر نهاد جهاندار محمود شاه بزرگ/به آبشخور آرد همى ميش و گرگ ز كشمير تا پيش درياى چين/بر او شهرياران كنند آفرين چو كودک لب از شير مادر بشست/ز گهواره محمود گويد نخست نپيچد كسى سر ز فرمان اوى/ نيارد گذشتن ز پيمان اوى تو نيز آفرين كن كه گويندهای/بدو نام جاويد جويندهای چو بيدار گشتم بجستم ز جاى/چه مايه شب تيره بودم به پاى بر آن شهريار آفرين خواندم/نبودم درم جان بر افشاندم به دل گفتم اين خواب را پاسخ است/كه آواز او بر جهان فرّخ است بر آن آفرين كو كند آفرين/بر آن بخت بيدار و فرّخ زمين ز فرّش جهان شد چو باغ بهار/ هوا پر ز ابر و زمين پر نگار از ابر اندر آمد به هنگام نم/جهان شد به كردار باغ ارم به ايران همه خوبى از داد اوست/ كجا هست مردم همه ياد اوست به بزم اندرون آسمان سخاست/به رزم اندرون تيز چنگ اژدهاست به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل/به كف ابر بهمن به دل رود نيل سر بخت بدخواه با خشم اوى/چو دينار خوار است بر چشم اوى نه كند آورى گيرد از باج و گنج/نه دل تيره دارد ز رزم و ز رنج هر آن كس كه دارد ز پروردگان/از آزاد و از نيکدل بردگان شهنشاه را سر به دسر دوستوار ** * به فرمان ببسته كمر استوار نخستين برادرش كهتر به سال/كه در مردمى كس ندارد همال ز گيتى پرستندهی فرّ و نصر/زيد شاد در سايهی شاه عصر كسى كش پدر ناصرالدين بود/سر تخت او تاج پروين بود و ديگر دلاور سپهدار طوس/كه در جنگ بر شير دارد فسوس ببخشد درم هر چه يابد ز دهر/همى آفرين يابد از دهر بهر به يزدان بود خلق را رهنماى/سر شاه خواهد كه باشد به جاى جهان بیىسر و تاج خسرو مباد/هميشه بماناد جاويد و شاد هميشه تن آباد با تاج و تخت/ز درد و غم آزاد و پيروز بخت كنون باز گردم به آغاز كار/سوى نامهی نامور شهريار | |||
| بخش ۱۱ - در داستان ابو منصور | 05 Dec 2021 | 00:02:13 | |
بدين نامه چون دست كردم دراز/يكى مهترى بود گردنفراز جوان بود و از گوهر پهلوان/خردمند و بيدار و روشن روان خداوند راى و خداوند شرم/سخن گفتن خوب و آواى نرم مرا گفت كز من چه بايد همى/كه جانت سخن بر گرايد همى به چيزى كه باشد مرا دسترس/بكوشم نيازت نيارم به كس همى داشتم چون يكى تازه سيب/كه از باد نامد به من بر نهيب به كيوان رسيدم ز خاک نژند/از آن نيکدل نامدار ارجمند به چشمش همان خاک و هم سيم و زر/كريمى بدو يافته زيب و فر سراسر جهان پيش او خوار بود/جوانمرد بود و وفادار بود چنان نامور گم شد از انجمن/چو در باغ سرو سهى از چمن نه ز او زنده بينم نه مرده نشان/به دست نهنگان مردم كشان دريغ آن كمر بند و آن گردگاه/دريغ آن كیى برز و بالاى شاه گرفتار ز او دل شده نا اميد/نوان لرز لرزان به كردار بيد يكى پند آن شاه ياد آوريم/ز كژى روان سوى داد آوريم مرا گفت كاين نامهی شهريار/گرت گفته آيد به شاهان سپار بدين نامه من دست بردم فراز/به نام شهنشاه گردنفراز | |||
| بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب | 05 Dec 2021 | 00:01:58 | |
دل روشن من چو برگشت از اوى/سوى تخت شاه جهان كرد روى كه اين نامه را دست پيش آورم/ز دفتر به گفتار خويش آورم بپرسيدم از هر كسى بیشمار/بترسيدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسى/ببايد سپردن به ديگر كسى و ديگر كه گنجم وفادار نيست/همين رنج را كس خريدار نيست بر اين گونه يک چند بگذاشتم/سخن را نهفته همى داشتم سراسر زمانه پر از جنگ بود/به جويندگان بر جهان تنگ بود ز نيكو سخن به چه اندر جهان/به نزد سخن سنج فرّخ مهان اگر نامدى اين سخن از خداى/نبى كى بدى نزد ما رهنماى به شهرم يكى مهربان دوست بود/تو گفتى كه با من به يک پوست بود مرا گفت خوب آمد اين راى تو/به نيكى گرايد همى پاى تو نبشته من اين نامهی پهلوى/ به پيش تو آرم مگر نغنوى گشاده زبان و جوانيت هست/سخن گفتن پهلوانيت هست شو اين نامهی خسروان بازگوى/بدين جوى نزد مهان آبروى چو آورد اين نامه نزديک من/بر افروخت اين جان تاريک من | |||
| بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر | 05 Dec 2021 | 00:01:35 | |
چو از دفتر اين داستانها بسى/همى خواند خواننده بر هر كسى جهان دل نهاده بدين داستان/همان بخردان نيز و هم راستان جوانى بيامد گشاده زبان/سخن گفتن خوب و طبع روان به شعر آرم اين نامه را گفت من/از او شادمان شد دل انجمن جوانيش را خوى بد يار بود/ابا بد هميشه به پيكار بود بر او تاختن كرد ناگاه مرگ/نهادش به سر بر يكى تيره ترگ بدان خوى بد جان شيرين بداد/نبد از جوانيش يک روز شاد يكايک از او بخت برگشته شد/به دست يكى بنده بر كشته شد برفت او و اين نامه ناگفته ماند/چنان بخت بيدار او خفته ماند الهى عفو كن گناه ورا/بيفزاى در حشر جاه ورا | |||
| بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب | 05 Dec 2021 | 00:02:32 | |
سخن هر چه گويم همه گفتهاند/بر باغ دانش همه رفتهاند اگر بر درخت برومند جاى/نيابم كه از بر شدن نيست راى كسى كو شود زير نخل بلند/همان سايه زو باز دارد گزند توانم مگر پايهای ساختن/بر شاخ آن سرو سايهفكن كز اين نامور نامهی شهريار/به گيتى بمانم يكى يادگار تو اين را دروغ و فسانه مدان/به رنگ فسون و بهانه مدان از او هر چه اندر خورد با خرد/دگر بر ره رمز و معنى برد يكى نامه بود از گه باستان/فراوان بدو اندرون داستان پراگنده در دست هر موبدى/از او بهرهای نزد هر بخردى يكى پهلوان بود دهقان نژاد/دلير و بزرگ و خردمند و راد پژوهندهی روزگار نخست/گذشته سخنها همه باز جست ز هر كشورى موبدى سالخورد/بياورد كاين نامه را ياد كرد بپرسيدشان از كيان جهان/و ز آن نامداران فرّخ مهان كه گيتى به آغاز چون داشتند/كه ايدون به ما خوار بگذاشتند چه گونه سر آمد به نيک اخترى/بر ايشان همه روز كند آورى بگفتند پيشش يكايک مهان/ سخنهاى شاهان و گشت جهان چو بشنيد از ايشان سپهبد سخن/يكى نامور نامه افگند بن چنين يادگارى شد اندر جهان/بر او آفرين از كهان و مهان | |||
| بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر | 19 Nov 2021 | 00:03:45 | |
تو را دانش و دين رهاند درست/در رستگارى ببايدت جست و گر دل نخواهى كه باشد نژند/نخواهى كه دائم بوى مستمند به گفتار پيغمبرت راه جوى/دل از تيرگیها بدين آب شوى چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى/خداوند امر و خداوند نهى كه من شهر علمم، علیم در است/درست اين سخن قول پيغمبر است گواهى دهم كاين سخنها ز اوست/تو گویى دو گوشم پر آواز اوست على را چنين گفت و ديگر همين/كز ايشان قوى شد به هر گونه دين نبى آفتاب و صحابان چو ماه/به هم بستهی يک دگر راست راه منم بندهی اهل بيت نبى/ستايندهی خاک پاى وصى حكيم اين جهان را چو دريا نهاد/بر انگيخته موج از او تند باد چو هفتاد كشتى بر او ساخته/همه بادبانها بر افراخته يكى پهن كشتى به سان عروس/بياراسته همچو چشم خروس محمّد بدو اندرون با على/همان اهل بيت نبى و ولى خردمند كز دور دريا بديد/كرانه نه پيدا و بن ناپديد بدانست كو موج خواهد زدن/كس از غرق بيرون نخواهد شدن به دل گفت اگر با نبى و وصى/شوم غرقه دارم دو يار وفی همانا كه باشد مرا دستگير/خداوند تاج و لوا و سرير خداوند جوى مى و انگبين/همان چشمهی شير و ماء معين اگر چشم دارى به ديگر سراى/به نزد نبى و على گير جاى گرت زين بد آيد گناه من است/چنين است و اين دين و راه من است بر اين زادم و هم بر اين بگذرم/چنان دان كه خاک پى حيدرم دلت گر به راه خطا مايل است/تو را دشمن اندر جهان خود دل است نباشد جز از بیپدر دشمنش/كه يزدان به آتش بسوزد تنش هر آن كس كه در جانش بغض علی است/از او زارتر در جهان زار كيست؟! نگر تا ندارى ببازى جهان/نه بر گردى از نيک پى همرهان همه نيكيت بايد آغاز كرد/چو با نيکنامان بوى همنورد از اين در سخن چند رانم همى؟/همانا كرانش ندانم همى | |||
| بخش ۶ - در آفرینش ماه | 19 Nov 2021 | 00:01:04 | |
چراغ است مر تيره شب را بسيچ/به بد تا توانى تو هرگز مپيچ چو سى روز گردش بپيمايدا/شود تيره گيتى بدو روشنا پديد آيد آنگاه باريک و زرد/چو پشت كسى كو غم عشق خْوَرد چو بيننده ديدارش از دور ديد/هم اندر زمان او شود ناپديد دگر شب نمايش كند بيشتر/تو را روشنايى دهد بيشتر به دو هفته گردد تمام و درست/بدان باز گردد كه بود از نخست بود هر شبانگاه باريکتر/به خورشيد تابنده نزديکتر بدينسان نهادش خداوند داد/بود تا بود هم بدين يک نهاد | |||
| بخش ۵ - گفتار اندر آفرینش آفتاب | 16 Nov 2021 | 00:00:46 | |
ز ياقوت سرخ است چرخ كبود/نه از آب و گرد و نه از باد و دود به چندين فروغ و به چندين چراغ/بياراسته چون به نوروز باغ روان اندر او گوهر دلفروز/كز او روشنايى گرفتست روز ز خاور بر آيد سوى باختر/نباشد از اين يك روش راستتر ايا آنكه تو آفتابى همى/چه بودت كه بر من نتابى همى | |||
| بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم | 16 Nov 2021 | 00:02:06 | |
چو زين بگذرى مردم آمد پديد/شد اين بندها را سراسر كليد سرش راست بر شد چو سرو بلند/به گفتار، خوب و خرد كار بند پذيرندهی هوش و راى و خرد/مر او را دد و دام فرمان برد ز راه خرد بنگرى اندكى/كه مردم به معنى چه باشد يكى مگر مردمى خيره خوانى همی/جز اين را نشانى ندانى همی تو را از دو گيتى برآوردهاند/به چندين ميانچى بپروردهاند نخستين فطرت پسين شمار/تویى خويشتن را به بازى مدار شنيدم ز دانا دگرگونه زين/چه دانيم راز جهان آفرين نگه كن سرانجام خود را ببين/چو كارى بيابى از اين به گزين به رنج اندر آرى تنت را رواست/كه خود رنج بردن به دانش سزاست چو خواهى كه يابى ز هر بد رها/سر اندر نيارى به دام بلا نگه كن بدين گنبد تيز گرد/كه درمان از اوی است و ز اوی است درد نه گشت زمانه بفرسايدش/نه آن رنج و تيمار بگزايدش نه از جنبش آرام گيرد همى/نه چون ما تباهى پذيرد همى از او دان فزونى از و هم شمار/بد و نيک نزديک او آشكار | |||
| بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم | 12 Nov 2021 | 00:03:38 | |
از آغاز بايد كه دانى درست/سر مايهی گوهران از نخست كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد/بدان تا توانایى آرد پديد سر مايهی گوهران اين چهار/بر آورده بیرنج و بیروزگار يكى آتشى بر شده تابناک/ميان آب و باد از بر تيره خاک نخستين كه آتش به جنبش دميد/ز گرميش پس خشكى آمد پديد و زان پس ز آرام سردى نمود/ز سردى همان باز ترّى فزود چو اين چهار گوهر به جاى آمدند/ز بهر سپنجى سراى آمدند گهرها يک اندر دگر ساخته/ز هر گونه گردن بر افراخته پديد آمد اين گنبد تيز رو/شگفتى نمايندهی نو به نو ابَر ده و دو هفت شد كدخداى/گرفتند هر يک سزاوار جاى در بخشش و دادن آمد پديد/ببخشيد دانا چنان چون سزيد فلکها يک اندر دگر بسته شد/بجنبيد چون كار پيوسته شد چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ/زمين شد به كردار روشن چراغ بباليد كوه آبها بر دميد/سر رستنى سوى بالا كشيد زمين را بلندى نبد جايگاه/يكى مركزى تيره بود و سياه ستاره بر او بر شگفتى نمود/به خاک اندرون روشنايى فزود همى بر شد آتش فرود آمد آب/همى گشت گرد زمين آفتاب گيا رست با چند گونه درخت/به زير اندر آمد سرانشان ز بخت ببالد ندارد جز اين نيرویى/نپويد چو پويندگان هر سویى و زان پس چو جنبنده آمد پديد/همه رستنى زير خويش آوريد خور و خواب و آرام جويد همى/و زان زندگى كام جويد هم نه گويا زبان و نه جويا خرد/ز خاک و ز خاشا تن پرورد نداند بد و نيک فرجام كار/نخواهد از او بندگى كردگار چو دانا توانا بد و دادگر/از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر چنين است فرجام كار جهان/نداند كسى آشكار و نهان | |||
| بخش ۲ - ستایش خرد | 11 Nov 2021 | 00:02:52 | |
كنون اى خردمند وصف خرد/بدين جايگه گفتن اندر خورد
كنون تا چه دارى بيار از خرد/كه گوش نيوشنده زو بر خورد
خرد بهتر از هر چه ايزد بداد/ستايش خرد را به از راه داد
خرد رهنماى و خرد دلگشاى/خرد دست گيرد به هر دو سراى
ازو شادمانى و زويت غميست/و زويت فزونى و زويت كميست
خرد تيره و مرد روشنروان/نباشد همى شادمان يک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد/كه دانا ز گفتار او بر خورد
كسى كو خرد را ندارد ز پيش/دلش گردد از كردهی خويش ريش
هشيوار ديوانه خواند ورا/همان خويش بيگانه داند ورا
از اویى به هر دو سراى ارجمند/گسسته خرد پاى دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگرى/تو بیچشم شادان جهان نسپرى
نخست آفرينش خرد را شناس/نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان/كزين سه رسد نيک و بد بیگمان
خرد را و جان را كه يارد ستود/و گر من ستايم كه يارد شنود
حكيما، چو كس نيست گفتن چه سود/از اين پس بگو كه آفرينش چه بود
تویى كردهی كردگار جهان/ببينى همى آشكار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوى/به گيتى بپوى و به هر كس بگوى
ز هر دانشى چون سخن بشنوى/از آموختن يک زمان نغنوى
چو ديدار يابى به شاخ سخن/بدانى كه دانش نيايد به بن
| |||
| بخش ۱ - آغاز کتاب | 11 Nov 2021 | 00:02:20 | |
به نام خداوند جان و خرد/کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای/خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر/فروزندهی ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست/نگارندهی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را/نبینی، مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه/که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد/نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی/همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست/میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی/در اندیشهی سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان/ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی/ز گفتار بیکار یک سو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه/به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود/ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست/ز هستی مر اندیشه را راه نیست
| |||