Back

Explore every episode of the podcast Paragraph | پادکست پاراگراف

Dive into the complete episode list for Paragraph | پادکست پاراگراف. Each episode is cataloged with detailed descriptions, making it easy to find and explore specific topics. Keep track of all episodes from your favorite podcast and never miss a moment of insightful content.

Rows per page:

1–50 of 54

TitlePub. DateDuration
قسمت ۵۴ - فقر فرهنگی30 sept. 202100:04:18
همیشه وقتی صحبت فقر فرهنگی به میان می‌آید یاد آن متن کوتاهی می‌افتم که گفته بود:‌ «فقر فرهنگی یعنی چند دندان طلا در دهانت داشته باشی اما حتی یک دانه کتاب هم در کتابخانه‌ات نباشد.» 
قسمت ۵۳ - مدرسه23 sept. 202100:04:17
مدرسه‌ای که قراره بسازم از این‌ که بزاره بچه‌ها با هم ارتباط داشته باشن نمی‌ترسه. بچه‌ها رو می‌ذاره جلوی همدیگه و ازشون می‌خواد با هم حرف بزنن و صحبت کنن که مشکلاتشون رو حل کنن.
قسمت ۵۲ - تولد16 sept. 202100:03:50
وقتی بچه بودیم، همیشه یک سوال پای ثابت چیستان‌هایمان بود: «اگر ادیسون نبود، چی می‌شد؟» بعد هم خودمان جواب می‌دادیم: «هیچی. یک نفر دیگر برق را اختراع می‌کرد.»
قسمت ۵۱ - سالمندی09 sept. 202100:03:47
یک نفر توئیت کرده بود که در هواپیما با زنی پنجاه ساله همسفر شده که برای یک هفته سفر می‌کرد تا عشق قدیمی‌اش را ببیند. همانی که بیست و پنج‌سال پیش می‌خواست و نشد.
قسمت ۵۰ - خانواده02 sept. 202100:03:50
خانواده یک چیز خیلی عجیب است. چه آن خانواده کوچکی که داریم و از چند نفر تشکیل شده چه آن خانواده بزرگمان که کل ایل و تبار را دربرمی‌گیرد.
قسمت ۴۹ - نفرت و رنج‌هایش26 août 202100:03:44
نفرت رنج‌آور است و بهترین داستانی هم که می‌تواند رنج‌های نفرت را بیان کند، همان داستان سیب‌زمینی‌های درون کیسه است. داستان از این قرار است
قسمت ۴۸ - انسان‌دوستی19 août 202100:03:49
یکی نوشته بود: «جوانان خارج‌نشینی که پدر و مادرتان ایرانند و نگرانشان هستید، من می‌توانم کمکتان کنم. از خرید کردن گرفته تا رساندن به بیمارستان و ...»
قسمت ۴۷ - جوانی12 août 202100:03:50
دارم فکر می‌کنم شاید آن‌قدرها هم بد نباشد اگر بعضی‌هایی باشند که ذهنشان جور دیگری دنیا را ببیند. شاید آن‌قدرها هم بد نباشد که کله‌هایمان بوی قرمه‌سبزی بدهد
قسمت ۴۶ - تحری حقیقت05 août 202100:03:49
قبل‌ترها، مطمئن بودیم که مرکز جهان ماییم و همه به دور ما می‌گردند. یکی دو نفری که دلشان نمی‌خواست این سخن را از پدرمادرهایشان قبول کنند، چیزهای دیگری متوجه شدند: ما مرکز جهان نیستیم
قسمت ۴۵ - عدالت اقتصادی29 juil. 202100:03:49
قصد ندارم مسخره کنم، فقط می‌خواهم بگویم این اتفاقی است که در چنین حکومت‌هایی رخ می‌دهد. همان‌هایی که به برابری اعتقاد دارند اما به عدالت نه.
قسمت ۴۴ - جنسیت و کلیشه‌ها22 juil. 202100:03:49
حالا شاید کسی یادش نیاید که اولین مردی که گریه کرد و احساساتش را بروز داد و خالی شد چه کسی بود، اما هربار وقتی می‌بیند مردی حسش را بیرون می‌ریزد، می‌خندد. این را می‌دانم.
قسمت ۴۳ - بحران و پیروزی15 juil. 202100:03:50
ولی من می‌گویم پیروزی بعد از بحران یک‌باره از در تو نمی‌آید. بیشتر شبیه این است که پیروزی، می‌خواهد پایش را از لای در بیاورد تو، اما در با تمام شدت می‌خورد بهش.
قسمت ۴۲ - بی‌خانمانی08 juil. 202100:03:49
وقتی داستان زندگی ملاله را می‌خواندم، این چیزها به نظرم مهم و جالب آمد. او کشورش را دوست داشت و عاشقانه برایش مبارزه کرد. اما در آن کشور، دیگر نمی‌توانست امنیت داشته باشد.
قسمت ۴۱ - تاریخ و تاریخ‌نویسی01 juil. 202100:03:50
تاریخ را همیشه برندگان می‌نویسند. ملتی که تاریخ نخواند محکوم به تکرار دوباره آن است و ...
قسمت ۴۰ - جهانی شدن24 juin 202100:03:50
این جهانی شدن می‌تواند چیزهای بهتری هم همراه خودش بیاورد. ما می‌توانیم مرزهای میان‌ خود را برداریم. مرزهایی که سال‌ها باعث درگیری و جنگ بودند.
قسمت ۳۹ - تکنولوژی‌های نو17 juin 202100:03:48
ما آن نسلی بودیم که همه‌ چیز را با سرعتی باورنکردنی دیدیم. باورنکردنی در این حد که در عرض چند سال همه چیز آن‌چنان متحول شد که تکنولوژی‌های قبلش، مسخره به نظر می‌رسیدند.
قسمت ۳۸ - انتقام10 juin 202100:03:50
اصلا و ابدا نیامدم اینجا که از مزایای انتقام نگرفتن بگویم. اتفاقا برعکس، می‌خواهم تجربه‌ام را بگویم. این‌که چرا به نظرم انتقام‌‌گرفتن لذت‌بخش است.
قسمت ۳۷ - موفقیت03 juin 202100:03:48
موفقیت، آه، ای موفقیت زیبا. هیچ می‌دانی که تو غایت آمال و آرزوی ما آدمیان هستی؟
قسمت ۳۶ - خشونت؛ چرا؟27 mai 202100:03:50
 چند وقت پیش، آن زمان‌ها که استاتوس گذاشتن مد بود، یکبار نوشته بودم: «وقتی داد می‌زنی، فقط صدات شنیده می‌شود، نه حرفت!» همه به‌به و چه‌چه می‌کردند، یک نفر پیدا نشد بگوید تو که اینقدر خوب لالایی می‌خوانی، چرا خودت بیداری؟
قسمت ۳۵ - هنر و جامعه20 mai 202100:03:49
اگر یک چوب جادویی داشتید، دلتان می‌خواست با آن چه کاری انجام دهید؟ حتما کلی ایده جذاب دارید. من اگر بودم، دلم می‌خواست بعضی چیزها را عوض کنم.
قسمت ۳۴ - دوست13 mai 202100:03:50
چشم‌هایم چیزهایی می‌دید. برق‌هایی که ناگهان می‌درخشیدند و ناپدید می‌شدند. درست همان‌‌طور که صبح از خواب بیدار می‌شویم و از فکر روزی که قرار است پیش رو داشته باشیم، یک خوشحالی سر تا پایمان را می‌گیرد. فکر این‌که قرار است دوستی را ببینیم، درست مثل وعده یک غذای خوشمزه است که به خودمان می‌دهیم.
قسمت ۳۳ - انتخاب06 mai 202100:03:46
می‌خواست پیشنهاد بدهد که «بیا، انتخابات نزدیک است. بیا برویم کاندید شویم و برای خودمان رای جمع کنیم. کلی مزیت دارد و بعدش می‌توانیم فلان کنیم و چنان»
قسمت ۳۲ - صلح عمومی29 avr. 202100:03:50
می‌گه: صلح عمومی چیه؟ بابا این آدمایی که من می‌بینم امکان نداره تکونی به خودشون بدن. درست بشو نیستن. تو هم الکی وقت‌ات رو تلف نکن. به زندگی‌ات برس. خوش بگذرون. برو دنیا رو ببین. چه کاریه آخه؟ 
قسمت ۳۱ - طبیعت زیبا22 avr. 202100:03:49
امروز می‌خواهیم برویم سراغ نشانه‌هایی که می‌گویند دنیا بهترشده است...
قسمت ۳۰ - مشورت15 avr. 202100:03:50
چی؟ با من موافق نیستید؟ یعنی می‌گویید زندگی با تکنولوژی و البته مشورت در کنارش، خوبی‌هایی هم دارد؟ خب، من آماده‌ام که بشنوم. نام ببرید.
قسمت ۲۹ - آزادی08 avr. 202100:03:49
می‌دانید که هربار صحبت از آزادی می‌شود، هرکسی یک چیزی می‌گوید. ساده‌ترین و معمول‌ترینش این است که آزادی یعنی هرکس، بتواند هرکاری را که دوست دارد انجام دهد اما به شرطی که به دیگران آسیب نرساند. 
قسمت ۲۸ - آداب و رسوم01 avr. 202100:03:49
عید اومد و باز سیزده بدر شد. سیزده بدر و سیزده بدر شد.
قسمت ۲۷ - سفر25 mars 202100:03:49
سفرنامه می‌خواندم. نوشته بود فقر آن تصویر گوگولی بچه‌های سیاه‌پوست در حال بازی و خنده و رقص نیست. فقر همراه خودش گرسنگی می‌آورد و ناامنی. او این را در خیابان‌های آفریقا فهمیده بود. جایی که همیشه و در تصور همه ما همان لبخندهای شیرین را دارد. بعد فهمیدم این را که «من فکر می‌کنم فقر یعنی رقص در خیابان‌های خاکی» از چهارتا عکس و ویدیو دیدم. و این‌که او می‌فهمد فقر یعنی گرسنگی و ناامنی، از سفر کردن به همان نقطه فهمیده است. پس شاید بتوان این را هم به کارکرد‌های سفر اضافه کرد: فهمیدن. 
قسمت ۲۶ - روز از نو18 mars 202100:03:50
این‌بار شما بگویید که چطور درباره عید نوروز و سال جدید و این‌ها حرف بزنیم، اما کلیشه‌ای نباشد. یعنی نرویم سراغ امید الکی بخشیدن به آدم‌ها آن هم با استناد به این‌که حالا که قرار است سال نو شود، همه چیز عوض می‌شود. یا مثلا از خانه تکانی و خانه تکانی دل‌ها و کنار گذاشتن کدورت‌ها حرف نزنیم. از خوبی‌های نو شدن سال و نو شدن تصمیمات چیزی نگوییم؛ امسال قرار نباشد حتما درآمدمان را چند برابر کنیم. همه نمره‌هایمان را به بیست نرسانیم، رژیم نگیریم، نرویم سراغ ورزش، شب‌ها زود نخوابیم و صبح‌ها زود بیدار نشویم. 
قسمت ۲۵ - پیشرفت و ترقی زنان11 mars 202100:03:49
به خاطر کاری که انجام می‌دهم، هر روز کلی کتاب می‌بینیم که دستور العمل می‌دهند برای موفقیت و پیشرفت. همه هم یک حرف را می‌زنند. یکی با رنگ و لعاب بیشتر و کلمات قلمبه سلمبه‌تر، یکی هم با زبان ساده‌تر و خودمانی‌تر. اما می‌دانید، مشکل‌شان این است که فقط حواس‌شان به یک بعد از زندگی بشر است. چطور پول بیشتری دربیاوریم.
قسمت ۲۴ - برو کار می‌کن04 mars 202100:03:48
یکی از قسمت‌های سریال فرندز هست که همه‌گی درباره‌ کارشان صحبت می‌کنند. یکی باید برای کار برود یک شهر دیگر و نمی‌تواند شب کریسمس را با خانواده‌ و دوستان‌اش باشد. بعد می‌گوید: «خب همه آدم‌ها از کارشان متنفرند و من تنها نیستم.» و هر پنج نفری که آن‌جا ایستادند می‌گویند ما عاشق کارمان هستیم و لحظه شماری می‌کنیم که برگردیم سرکار. 
قسمت ۲۳ - شجاعت25 févr. 202100:03:49
وقتی بچه بودیم، شجاعت را برایمان این‌طور معنا می‌کردند: تاریکی، حیوانات، معلم‌های بداخلاق مدرسه، امتحان و تهدیدهای عجیب غریب معلم‌ها، آمپول و هزارتا چیز دیگر، ترس ندارد. اتفاقا اگر الان هم سراغ روان‌شناس برویم و بگوییم از این‌ها می‌ترسیم، ما را وادار می‌کند که با ترسمان روبه‌رو شویم تا شجاع شویم. 
قسمت ۲۲ - تربیت کودکان18 févr. 202100:03:49
یه بار جایی خوندم: «موسیقی بد مثل پفکه. به بچه‌هایمان پفک ندهیم.» بعد هزارتا فکر به سرم زد. اولین‌اش این بود که ابتذال می‌تونه همه‌جا، حتی در موسیقی که غذای روح هست، جا بگیره. فکر بعدی این بود که چطوری می‌تونم کاری بکنم که بچه‌ام سراغ چیزهای سطح پایین و مبتذل نروه؟ شروع کردم به مطالعه. هر کسی نظری داده بود. بعضی‌ها نوشته بودن سخت نگیرین اینا برای قر دادنه. یه نفرم در مخالفت گفته بود اگه پدر و مادر دور و ورشونو پر کنن با چیزای درست حسابی بچه‌ها دنبال چیزای مبتذل نمی‌رن. 
قسمت ۲۱ - تفاوت‌ها11 févr. 202100:03:48
حقیقتش اینه که من فکر می‌کنم نتیجه هر موضوعی بستگی داره به نوع نگاه و عمل ما؛ و اون نوعی که ما به چیزها معنا می‌دیم. مثلا همین تفاوت‌ها. تفاوت توی هرچیزی هرچی که فکر کنید، از زبان و نژاد و اعتقادات دینی و جنسیت و محل تولد بگیر تا تفاوت تو خونه و ماشین و تیم محبوب ورزشی و لباس و خلاصه هر چیزی. همه‌ این تفاوت‌ها هم می‌تونن باعث جنگ و تفرقه و دعوا و جدایی بشن هم باعث تشویق و اتحاد و مشورت و پیشرفت
قسمت ۲۰ - مهاجرت04 févr. 202100:03:48
چرخیدن لابه‌لای صفحه‌های اینترنت و خواندن نوشته‌های بعضی‌هایی که قلم‌شان یا صاحب قلم‌شان را دوست دارم، یکی از تفریحات من است. احتمالا یکی از تفریحات شما هم هست. چند روز پیش من یکی از این نوشته‌ها را خواندم: «مُنتهای آرزویم برای شما جغرافیایی است که هیچ‌گاه برای ترک کردن‌اش لحظه‌شماری نکنید.» 
قسمت ۱۹ - کتاب و کتاب‌خوانی28 janv. 202100:03:48
ویکتور هوگو گفته است انسان‌هایی خوشبخت هستن که کتاب‌های خوب می‌خوانند یا دوستان اهل کتاب دارند. جالبه نه؟ بعد از خوندن این گفته‌‌ ویکتور هوگو فوری به ذهنم رسید من به عنوان پدر یا مادر چطوری می‌تونم خوشبختی رو به فرزندم هدیه کنم؟ پس خیلی فکر کردم و فکر کردم و نوشتم و نوشتم و نوشته‌هام رو هرس کردم تا بتونم چند قدم کوچیک رو بنویسم که بشه اونا رو تو کمتر از ۴ دقیقه گفت
قسمت ۱۸ - ادیان21 janv. 202100:03:50
پنجاه و سه چهارهفته پیش بود که دوتا موشک حواله هواپیمایی کردند که از ایران می‌رفت. تویش جوان بود، پیر هم بود. زن بود، مرد هم بود، دختر بود، پسر هم بود، بچه بود، بزرگ هم بود. توی هواپیما تازه عروس و داماد بود، کسانی که تجربه سال‌ها زندگی مشترک داشتن هم بودند. وقتی خبرش را شنیدیم، کسی نگفت چرا پیر و جوان با هم از بین رفتند؟ کسی نگفت چرا دختر و پسر با هم سوختند؟ همه غصه خوردیم. همه ناراحت شدیم. همه اندوهگین شدیم. همه با هم یک درد را حس کردیم.
قسمت ۱۷ - زندگی شیرین است14 janv. 202100:03:48
می‌گفت «زندگی حتی با همه خوشی‌هایش به آن یک لحظه غم‌اش نمی‌ارزد. آن لحظه که کسی را از دست می‌دهی، یا تنهایی، یا خستگی امان‌ات را بریده است.» خب، این‌که موقع غم‌ها آدم تحمل‌اش از برگ گل سرخ هم کمتر می‌شود، درست است. اما چقدر ناامیدی باید در وجودت ریشه بدواند که همه چیز، حتی تمام خوشی‌های دنیا در نظرت بی‌ارزش باشند؟ 
قسمت ۱۶ - هویت از پیش تعیین شده07 janv. 202100:03:48
شما بئاتریس را می‌شناسید؟ بئاتریس دخترکی بود که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد. او همیشه مرتب و منظم بود. ساندویچ‌هایش به یک اندازه کره و مربا داشت. هرشب یک برنامه داشت که در آن شیرین‌کاری انجام می‌داد و جایزه می‌گرفت. اما خب اگر شما هم بئاتریس را نمی‌شناسید، عیبی ندارد. هیچکس او را نمی‌شناخت. در واقع میشناختن، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که اسمش بئاتریس است. همه او را به این اسم می‌شناختند: دختری که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد 
قسمت ۱۵ - فقر31 déc. 202000:03:48
دیدن فقر از پشت صفحه‌ تلویزیون یک چیز است و لمس کردن‌اش یک چیز. دیدن فقر از پشت تلویزیون، صحنه‌های رقصیدن میان خیابان‌های خاکی و خنده‌های از ته دل چند تا کودک است و لمس کردن‌اش، گرسنگی کشیدن‌های مدام. دیدن فقر از پشت تلویزیون، خانواده‌ای است که دور سفره‌ای نشستند و با بگو بخند مشغول خوردن یک تکه نان هستند و لمس کردن‌اش، دردی است که مادر و پدر کشیده‌اند تا آن تکه نان را سر سفره بیاورند و بچه‌هایشان را سیر نگه دارند. دیدن فقر از پشت تلویزیون، زمین تا آسمان با لمس کردن‌اش متفاوت است و ما، گاهی بی‌آنکه بخواهیم در فقیر کردن انسان‌ها شریک‌ایم. 
قسمت ۱۴ - خرید کمتر؛ زندگی بهتر24 déc. 202000:03:49
 بیایین با هم یه کارتونیست رو در نظر بگیریم که خلاقه و دغدغه‌های اجتماعی هم داره. او میاد و می‌شینه فکر می‌کنه چطور با ابزارم که ممکنه قلم‌مو و رنگ باشه یا خودکار یا خودنویس یا هر چیز دیگه، حرفم رو بزنم بدون این‌که واقعا هم صحبتی کرده باشم. بعد طرحی می‌کشه از ویترین یک مغازه‌ لباس‌فروشی که جلوش دونفرن. یکی ایستاده و یکی هم نشسته. اونی که ایستاده از خرید برگشته و دست‌هاش پره از ساک‌های خرید، اون‌قدری که مشخصه با زحمت داره حملشون می‌کنه و اونی که نشسته معلومه یه فرد بی‌خانمانه که جایی نداره بره و روزهاش رو همون‌جا می‌شینه و شب‌هاش رو همون‌جا به صبح می‌رسونه؛ همون دوروبرها هم اگر غذایی گیرش اومد می‌خوره. تمام زندگی‌اش شده همین. اما هر دو نفر یک فکر در سرشون دارن: «چیزی ندارم بپوشم» یا چی بپوشم؟
قسمت ۱۳ - وفاداری17 déc. 202000:03:51
نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی ، همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم می‌توان از این زیبا‌تر، در وصف وفا چیزی پیدا کرد؟ بی‌ راه نیست که سعدی را استاد سخن لقب داده‌اند. تو این بیت جوری با کلمات بازی کرده که هرکسی را به وفاداری تشویق و ترغیب می‌کند. اما این وفا، که میان صفت‌ها، شیرین‌ترین است، چیست؟
قسمت ۱۲ - حقوق بشر10 déc. 202000:03:48
با یک سرچ ساده و دم‌دستی در گوگل، می‌توانیم ببینیم که برای حقوق بشر چه چیزی نوشته است: اساسی‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوقی که هر فرد به‌طور ذاتی، فطری و به صِرف انسان بودن از آن بهره‌مند می‌شود. این حقوق دارای ویژگی‌هایی هستند: جهان شمول اند: یعنی فرقی نمی‌کند کجای کره‌ زمین باشیم، هرجا باشیم آن حقوق متعلق به ما هستند. غیرقابل سلب‌اند: این‌طوری که کسی نمی‌تواند از راه برسد و دست بیندازد دور گردن‌مان و یک بهانه‌ای بیاورد و حق‌مان را از ما بگیرد. تبعیض ناپذیرند: یعنی برای این حق، فرقی نمی‌کند ما بچه هستیم یا بزرگ، زن هستیم یا مرد، رنگ پوستمان تیره است یا روشن، در جای خوبی زندگی می‌کنیم یا نه. مدرسه و دانشگاه رفته‌ایم یا نه. برابرند: یعنی نمی‌شود مثلا چون وضع مالی‌مان خوب است، برابرتر باشیم. 
قسمت ۱۱ - پیش به‌سوی سیاره‌ بعدی03 déc. 202000:03:51
«وقتی از محیط زیست حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟» کم کم این سوال باید جای سوال معروف شکسپیر، «بودن یا نبودن؟ مساله این است» را بگیرد.
خیلی‌ها ممکن است فکر کنند توضیح واضحات درباره‌ محیط زیست دادن کار بیهوده‌ای هست اما اجازه بدهید یک سوال مهم بپرسم. تا به‌حال اسباب‌کشی کرده‌اید؟ پروسه گشتن دنبال خانه‌ای که از نظرمان مناسب باشد و بعد تبدیل شدن‌اش به جایی که در آن احساس آرامش و امنیت بکنیم کار سختی است. آن هم زمانی که باید کلی وسیله و اسباب را بسته بندی کنیم. جا به جا کردن و چیدن‌اش بماند
قسمت ۱۰ - عبدالبهاء26 nov. 202000:03:48
یک کوچه پایین‌تر از مدرسه ما، خانه‌ای بود که صاحبش جلوی در ورودی‌اش بوته رزی کاشته بود. بوته پر از رزهای کبود بود. از کبودی به سیاهی می‌زدند و برایمان تازگی داشتند. خوب می‌دانستم که کندن گل‌ها درست نیست اما رز سیاه دلم را برده بود. بوته رز کم‌کم خلوت می‌شد و گل‌هایش کم شده بودند اما هنوز زیبا بود. زیبایی‌اش داستان دیگری را به یادم آورد. داستانی که از کودکی‌ام بارها شنیده بودم و هربار به این فکر می‌کردم که این قلب مهربان و پر از عشق را چقدر دوست دارم. قلبی که کودک سیاه‌پوستی را در یک جمع بزرگ، گل سیاه صدا زد و از شیرینی به شکلات تشبیه‌اش کرد. آن هم در روزگاری که آن کودک هیچ دوستی نداشت و نه تنها او، بلکه دیگر سیاه‌پوستان هم از داشتن یک زندگی عادی محروم بودند. 
قسمت ۹ - عدالت19 nov. 202000:03:48
هرچند هنوز هر گوشه‌ را نگاه کنی پر از درد و رنج است، اما کم‌کم آدم‌ها دارند یاد می‌گیرند چه کار کنند. می‌دانید که قدیم‌ترها، سیاه‌ پوستان تو خیلی از جاهای دنیا برده بودن؛ اما تو خیلی از همون‌ جاها الان امکان این‌ که یه سیاه‌پوست رییس جمهور بشه هست. اون قدیما بودن آدمایی که مدافع به برده‌گرفتن سیاه‌پوستان بودن چون قانونی بود. اما کسانی هم بودن که راه دیگه‌ای رو انتخاب کردن و حرف زدن و فیلم ساختن و کتاب و مقاله نوشتن تا بگن که به بردگی گرفتن یه آدم به صرف رنگ پوستش چقدر احمقانه‌ هست
قسمت ۸ - سکوت ترسناک12 nov. 202000:03:48
دنیا عجب بزرگ است. هر کس دستش برسد می‌تواند هرجایی که بخواهد یک شبکه داشته باشد که حرف‌هایش را بزند. یعنی هرکسی می‌تواند یک رسانه داشته باشد؛ یک نفر کتاب می‌نویسد. یکی آواز می‌خواند. یک نفردیگر حرف‌هایش را در یک شبکه‌ یوتیوب می‌زند. یک نفر هم ترجیح می‌دهد یک تکه مقوا دستش بگیرد و رویش چیزی بنویسد و برود سر چهارراه بایستد. 
قسمت ۷ - فضای مجازی05 nov. 202000:03:51
 تا چند وقت قبل از این که تبدیل بشوم به آدمی که به اینستاگرام رفتن معتاد است، از فیسبوک دل نمی‌کندم. بهتر بلد بودمش و یک بهانه‌ خیلی مهم داشتم. مردم هنوز نامزدی و عروسی‌شان را توی فیسبوک خبر می‌دادند. مهم هم بود. نمی‌شد از شنیدن این اخبار گذشت. اما بعد کم کم همه متوجه شدند که می‌شود عکس نامزدی را توی اینستاگرام هم به اشتراک گذاشت و بعد پیدا کردن فیلترشکن خوب و کارآمد سخت شد و به مرور روی صفحه‌ فیسبوکم خاک نشست. 
قسمت ۶ - آرزوها29 oct. 202000:03:51
چندسال پیش سرکارم توی کتاب‌فروشی نشسته بودم. خلوت بود. مگس می‌پراندیم. دوست صاحب‌مغازه آمده بود. می‌خواستند به یه مناسبتی یه ویدیو بگیرند از خودشان و درباره‌ آرزوهایشان صحبت کنند. یک نفر از آرزوهایش صحبت کرده بود و آن‌ها داشتند فکر می‌کردند این چیزی که او آرزو کرده بود، اصلا آرزو نبوده. آرزو باید دست‌نیافتی باشد. یا حداقل خاص‌تر از چیزی که آن آدم توی ویدیواش گفته بود. حرفش به نظرم جالب آمد. الان می‌گویم چرا.
قسمت ۵ - زندگی شگفت‌انگیز22 oct. 202000:03:48
او زندگی شگفت‌انگیزی دارد. این جمله را توی سریالی شنیدم و حالا چند روز است که این فکر ذهنم را درگیر خودش کرده است. که یک نفر آدم باید چکار کند تا زندگی‌اش شگفت‌انگیز باشد؟ یعنی چطور می‌تواند به آن درجه از شگفت‌انگیز بودن برسد که اول خودش به اندازه‌ی کافی شگفت‌انگیز باشد که بعد زندگی‌اش هم همین‌طور شود. هزاران فکر است که می‌شود عملی‌شان کرد تا به آن درجه‌ کافی رسید. اما اول باید تعریفی برای این کلمه‌ خوش آب و رنگ شگفت‌انگیز نوشت. 
© My Podcast Data · Independent project · Data from Apple & Spotify