Back

Explore every episode of the podcast Namehhaye Shadabdokht | نامه‌های شادابدخت

Dive into the complete episode list for Namehhaye Shadabdokht | نامه‌های شادابدخت. Each episode is cataloged with detailed descriptions, making it easy to find and explore specific topics. Keep track of all episodes from your favorite podcast and never miss a moment of insightful content.

Rows per page:

1–26 of 26

TitlePub. DateDuration
۱. دفتر خاطرات08 Oct 201900:12:36
سال‌هاست که متوالى یادداشت ننوشته‌ام، ولى حالا دیگر فکر می‌کنم واقعا می‌خواهم بنویسم و براى این که بمونه، اسمش رو می‌گذارم «نامه‌هاى شاداب‌دُخت».
۲. اتوبوس08 Oct 201900:12:24
اتوبوس وسیله‌ی خوبیه واسه اینکه گاهی بری بایستی یا بشینی کنار آدم‌های هم‌مسیرت و فکر کنی به اینکه چقدر به هم شبیه هستید یا تفاوت دارید. نزدیک چهار سال پیش، با خانمی توی اتوبوس آشنا شدم که ...
۱۱. کادوی بهاره08 Oct 201900:16:51
بهاره رو به تعداد انگشت‌های دست یا شاید هم کمتر دیده بودم اما می‌تونم با جرأت یکی از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی‌ام معرفی‌اش کنم چون به من یاد داد که....
۱۲. شب یلدا08 Oct 201900:14:41
شب یلدا این ور دنیا دیگه رنگ و بوی ایران رو نداره. البته خیلی‌ها دور هم جمع می‌شن و جشن می‌گیرن. توی این برنامه، از آخرین شب یلدایی که توی ایران گذروندم براتون می‌گم، شب یلدایی که....
۱۳. اختراع08 Oct 201900:15:01
وقتی یه هفته، دو هفته، سه هفته پشت سر هم ساندویچ بخوری، بعدش به فکر می‌افتی که نه؛ باید دست به کار شی و خودت به داد خودت برسی. توی این مملکت غریب، غذای مامان‌پز از آسمون برای آدم نمی‌رسه.
۱۴. سال نو08 Oct 201900:15:00
چه ایران، چه خارج از ایران، هرجا باشی می تونی با کوچیکترین کارها، برای خودت شادی درست کنی. فقط کافیه گاهی عاداتت رو کنار بذاری و به فکر یه کار جدید باشی.
۱۵. چمدان08 Oct 201900:17:10
تا حالا به این فکر کردید که یک روز مجبور شوید کلِ زندگی‌تان را توی یک چمدان جا بدهید؟ اگر بله، چه چیزی تویش می‌گذارید؟
۱۶. مادربزرگ08 Oct 201900:17:28
تا حالا خواب مادربزرگت رو دیدی؟ با هم چیا گفتین؟ من که چند وقت پیش خواب دیدم که توی حیاط قشنگ یه خانه‌ی سالمندان، با هم راه می‌ریم و حرف می‌زنیم. ازش پرسیدم: ...
۱۷. پاتیناژ08 Oct 201900:14:53
من اولین بار، پاتیناژ رو با اون نوار ویدیوئی سیاه رنگ و مستطیلی‌ای شناختم که نگار بهمون داده بود. خیلی وقت‌ها آرزو می‌کردم که مثل اونا باشم، بتونم روی یخ سر بخورم و ...
۱۸. چی بپوشم؟08 Oct 201900:15:26
تا حالا فکر کردی که قبل از مهمونی چقدر وقت صرف انتخاب لباست می‌کنی؟ بعدش چی؟ چند وقت پیش من به یه مهمونی دعوت شدم که اول قرار نبود برم اما بعدش که دوستم...
۱۹. محروم از تحصیل08 Oct 201900:16:31
این جبر جغرافیایی است که زندگی آدم‌ها رو تحت تاثیر قرار می‌دهد. برای همین است که یکی مثل ایمان باید به خاطر باور متفاوتش برود زندان و یه کسی به نام جک یا ویلیام، این ور دنیا، اصلا نداند احقاق حق تحصیل یعنی چه.
۲۰. خوشبختی08 Oct 201900:15:06
من یه روزی عاشق عکاسی بودم، می‌تونستم برم پارک‌های دور واطرافم، یه سری عکس بگیرم و بعدش برگردم خونه و با کمی رنگ و لعاب کامپیوتری، یه تصویر فوق‌العاده ازش در بیارم که حتی خودم باورم نشه که این ....
۳. نازنین08 Oct 201900:16:44
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یکی از بهترین جاهایی بود که هم می‌شد کارِهای هنری، مثلِ خط نگارشی یاد گرفت و هم دوستان جدیدی پیدا کرد. نازنین یکی از آن دوست‌های خوبی بود که آنجا باهاش آشنا شدم.
۲۱. احترام08 Oct 201900:15:01
این داستان به روزی برمی‌گرده که من و سهیلا، دوست و همسایه‌ی کوچه‌ی بغلی، تصمیم گرفتیم برایِ بهبود کیفیت نانوایی محل‌مون اقدامی رو انجام بدیم.
۲۲. عروسک کودکی08 Oct 201900:15:05
وقتی استاد زبان خواست در مورد اولین برخوردی که با یک سیاه‌پوست داشتیم بگوییم، به یاد آن عروسک سیاه‌پوستی افتادم که ثمر به من و میمیل کادو داده بود.
۲۳. نرگس و مرتضی08 Oct 201900:14:42
زنگ در را زدند. خانم و آقای جوانی که کوله‌پشتی داشتند آمده بودند برای خانه‌تکانی به ما کمک کنند.
۲۴. نوروز (قسمت اول)08 Oct 201900:16:21
فکر می‌کنم برای هر خانواده‌ای یک علی کافی باشد تا روزهای شاد عید نوروز را به بهترین شکل ممکن تبدیل کند به فیلم‌های هیجان‌انگیزی که پر از ترس و البته خنده است.
۲۵. نوروز (قسمت دوم)08 Oct 201900:16:30
روز اول عید، روز گرفتن تصمیم‌های تازه، روز شادی در کنار هم بودن، روز پیدا کردن دوست‌های جدید و دیدن دوستان قدیمی، مبارک!
۲۶. غزل خداحافظی08 Oct 201900:15:27
آن روز بهاری نشستم تویِ بالکنی و فکر کردم به استاد سختگیر ادبیاتم که هرچی می‌نوشتیم تا می‌تونست ایراد می‌گرفت اما ...
۴. چادر گل‌گلی08 Oct 201900:14:30
شما دوران کودکی‌تون، یا اصلا همین الان، وقتی چیزی رو گم می‌کنین، کجاها دنبالش می‌گشتین یا می‌گردین؟ من که وقتی چیزی رو پیدا نمی‌کردم، حدس می‌زدم که مامان از کف اتاق برش داشته و گذاشته آن جایی که باید باشه.
۵. عشق نوجوانی08 Oct 201900:16:50
این داستان برمی‌گرده به ۱۳-۱۴ سال پیش، وقتی که من و یکی از دخترهای فامیل تصمیم گرفتیم که دخترهای فامیل رو که البته از ما بزرگتر بودند، از گردباد سخت بحران نوجوانی نجات بدیم.
۶. از یاد رفته08 Oct 201900:15:12
داشت پله‌ها رو تمیز می‌کرد. دعوتش کردم که با من بیاد خونه، چای بخوره و خستگی‌ در کنه. وقتی اومد بالا، همین که چشمش به پیانو خورد با ذوق دوید به سمتش و گفت: ...
۷. خواهرانه08 Oct 201900:14:42
این طرف دنیا یه عالمه خواهر به خواهرات اضافه می‌شه، هوات رو دارن، هواشون رو داری. وقتی از غربت می‌گی، می‌فهمن چی می‌گی؛ وقتی می‌گی ایران، می‌فهمن چه حسیه؛ وقتی می‌گی لواشک ایرانی، تمبر هندی، بوی قرمه سبزی، همه‌ی اینا رو درک می‌کنن ولی ...
۸. اسکیت (بخش اول)08 Oct 201900:14:31
آن روز توی پیست اسکیت، وقتی دیدم چطوری زن و مرد با شادی کنار بقیه‌ی اعضای خانواده‌شان اسکیت بازی می کنند، یاد خاطراتم افتادم. خاطرات روزهایی که ...
۹. اسکیت (بخش دوم)08 Oct 201900:15:02
برنامه‌ی قبل گفتم که چطور کفش اسکیت خریدم. مادرم تنها کسی در محله‌مان بود که اجازه می‌داد دخترش در پیستی که فقط پسرها می‌آمدند، اسکیت بازی کند. کم‌کم بقیه دخترهای محله هم آمدند.
۱۰. مهشید شوماخر08 Oct 201900:11:47
مهشید رو از بچگی می‌شناختم. از همون موقع عاشق ماشین و ماشین‌بازی و درست‌کردن کیت‌های الکترونیکی بود و این علاقه‌اش باعث شد که ...
© My Podcast Data · Independent project · Data from Apple & Spotify