Explore every episode of the podcast كتيبه
| Title | Pub. Date | Duration | |
|---|---|---|---|
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ چهل و سوم | 29 Oct 2025 | 00:26:58 | |
در این قطعه شرح حوادث امیران غزنوی بعد از کشته شدن امیر مسعود از کتاب طبقات اکبری گفته می شود. امیر مودود به انتقام کشته شدن پدرش به جنگ عمو و عموزادگانش می رود و آنها را می کشد. سلطنت غزنویان در دست بازماندگان مسعود باقی می ماند. حکومت غزنویان با روی کار آمدن سلجوقیان در ایران، به مناطق نزدیک به غزنین محدود می شود ولی لشکر کشی به هندوستان برای کسب غنیمت ادامه می یابد. امیران بعدی با غزنویان به صلح می رسند به طوری که در رقابت های بین خود، برخی از آنها از شاهان سلجوقی کمک می طلبند. در نهایت حکومت غزنویان با حملۀ علاءالدین حسین غوری و بعد از او معزالدین محمد سام برافتاد. آخرین امیران غزنوی در مناطقی از هند حکومت می کردند و به دست غوریان برافتادند. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هشتاد و دوم | 26 Oct 2025 | 00:20:29 | |
بوران دخت با اسم بهرام در اردوگاه اسکندر است. اسکندر بر آن است که معلوم کند که این بهرام بوران دخت هست یا نه. وقتی که بوران دخت به نزد اسکندر می رود، اسکندر فرمان می دهد که برای او لباس فاخر بیاورند و فرمان می دهد که لباس عوض کند تا ببیند بوران دخت موی زنان دارد یا نه. بوران دخت گیسوی خود را بریده است و موی خود را به سبک دیلمیان در آورده است و بندی بر سینۀ خود بسته است تا اسکندر او را نشناسد. قاضدی از حلب می آید و می گوید که ایرانیان حلب به آنها حمله آورده اند و جمعی را کشته اند. رومیان نیز گروهی از ایرانیان را اسیر گرفته اند. اسیران را به نزد اسکندر می آورند و اسکندر فرمان به کشتن آنها می دهد. یکی از آنها موبدی است که به شفاعت بوران دخت بخشیده می شود. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ چهل و دوم | 22 Oct 2025 | 00:28:22 | |
حوادث دوران به تخت نشستن امیر محمد و پس از او امیر مسعود از کتاب طبقات اکبری نقل می شود. امیر محمد ولیعهد مورد علاقۀ امیر محمود است و جانشین او می شود. ولی درباریان و سپاهیان به امیر مسعود مایلند. محمد را در بند می کنند و با مسعود بیعت می کنند. امیر مسعود مانند پدرش به هندوستان و ماوراءالنهر لشکر می کشد. در دوران او ترکمانان قدرت گرفته اند و به خراسان حمله می کنند. چندین بار سپاهیان مسعود آنها را شکست می دهد ولی نمی تواند آنها را از میان بردارد. در نهایت هم از آنها شکست می خورد. مسعود با لشکر و خزائن برای گردآوردن سپاه به سمت هندوستان حرکت می کند که در راه غلامانش او را می کشند و محمد را دوباره به تخت می نشانند. در میان تمام حوادثی که به اختصار ذکر می شود، ذکری هم می شود از "کوشک نو" که کاخی بوده است بزرگ و به قول بیهقی دو سال صرف ساختن آن شده بود. به نظر می رسد که عظمت کاخ و تختی و تاجی که در آن تعبیه شده بوده، بسیار چشمگیر بوده که در تاریخ به یاد مانده است. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هشتاد و یکم | 19 Oct 2025 | 00:20:35 | |
بوران دخت در نزدیکی بغداد به سپاهیان اسکندر می رسد و به دعوت اسکندر به اردوگاه او می رود. اسکندر می خواهد بداند که او کیست. بوران دخت به او می گوید که نام او بهرام است و پدر او شیرزاد از نژاد گودرز است و او با پدرش به اصطخر پارس به نزد سطلامیس رفته اند و نزد او به اسکندر ابراز وفاداری کرده اند و آمده اند تا به اسکندر خدمت کنند. و به اسکند می گوید که سطلامیس عمود گودرز و اسبی که اسکندر به او داده بود را به شیرزاد داده و گفته است که این بهرام بسیار شبیه بوران دخت است. اسکندر او را به ارسطون می سپارد تا از او پذیرایی کند. بوران دخت می داند که اسکندر در صدد آن است که آشکار کند که او بوران دخت هست یا نه. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ چهل و یکم | 15 Oct 2025 | 00:23:15 | |
داستانهایی دیگر به نقل از کتاب طبقات اکبری روایت می شود. این داستانها بیشتر شرح پیروزیهایی است که او در هند و ماوراءالنهر و عراق عجم یعنی ری و اصفهان بدست آورد. اشاره ای کوتاه هم می شود به برخی ناکامی های او و از میان رفتن لشکریانش در سفری به هندوستان. مضمون این سفرها تقریباً همیشه این است که به جایی حمله کرد و بسیاری را کشت و اسیر کرد و "مظفر و منصور" با غنایم و بردۀ فراوان به غزنین باز گشت. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هشتادم | 12 Oct 2025 | 00:22:46 | |
بوران دخت و طرماس در زیر زمین در محلی عجیب گرفتار شده اند. آوازی می شنوند. قسطاس است که توسط اسکندر به آنجا افتاده است. این محل چاه فراموشان جمشید است. آنها با رسنی که زندانبان به پایین می اندازد بیرون می روند. بوران دخت قلعه را از نمایندۀ اسکندر که خود به سمت حلب رفته است باز پس می گیرد. بعد به سمت حلب به راه می افتد تا ایرانیان آنجا را یاری دهد. در بغداد به سپاه اسکندر می رسد. اسکندر او را از دور می بیند و مردی را می فرستد تا معلوم کند که او کیست. در جایی از این داستان، داستانگو از زبان بوران دخت نصیحت می کند که مرد نباید عیال جوان خود را به دیگران بنماید. تشبیهی استفاده می کند که جالب توجه است! | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ چهلم | 08 Oct 2025 | 00:26:03 | |
در این قطعه شرح حوادث دوران شاهان غزنوی از کتاب طبقات اکبری یا طبقات اکبر شاهی که در حوالی سال 1000 هجری نوشته شده، نقل می شود. سعید نفیسی، گردآورندۀ کتاب می گوید که این مطالب از زین الاخبار گردیزی گرفته شده است. در این قطعه شرح حوادث دوران سبکتگین و اوایل دوران محمود گفته می شود. بیشتر مطالب در پیرامون پیروزی هایی است که این دو در هندوستان به دست آورده اند و غنیمتهایی که گرفته اند. سبک نوشتاری کتاب فارسی روان و زیبایی است و بجز موارد اندکی، اغراق در ذکر حوادث دیده نمی شود. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و نهم | 05 Oct 2025 | 00:21:17 | |
اسکندر با وسوسه کردن کنیزکان قلعۀ اصطخر موفق می شود که قلعه را تسخیر کند و قسطاس، امیری رومی که به بوران دخت کمک کرده بود را دستگیر و زندانی کند. از آن طرف، بوران دخت و طرماس، امیر دیگر رومی که به او کمک کرده بود، در انتهای غاری که به آن پناه برده بودند، همچنان می روند تا به جایگاهی خوش و خرم با درختان فراوان و آب خنک و کوشکی بلند می رسند. در آن کوشک صورتهایی می بینند که در مقابل آنها بر می خیزند و باز می نشینند. و نیز صورتهایی بسیار بزرگ ساخته شده از زر که صورت و نشان جمشید و خواهران او است. از جایی در آن حوالی صدای گریه و ناله می آید و بوران دخت می خواهد علت آن را بیابد. در این قطعه نویسنده در جایی که وصف عیش و عشرت کنیزکان با اسکندر را بازگو می کند، حس طنزش گل می کند و توصیفی طنازانه از وضع عاشق و معشوق وقتی که صبح می دمد، ارائه می کند که خواندنی است! | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و نهم | 01 Oct 2025 | 00:25:11 | |
بخشهایی دیگر از کتاب آداب الحرب و الشجاعه نقل می شود. از جمله داستانی از ظلم عمال حسین غوری که با حمله به غزنین غزنویان را برانداخت و اینکه چگونه یکی از افراد صاحب کرامت با معجزه ای آنها را بیرون راند. همچنین داستان قابل توجهی گفته می شود از مردی که در زمان حملۀ حسین غوری سپاهیان سعی کردند گردنش را بزنند ولی رگهای او سالم ماند و با کمک جراح زنده ماند. گفته می شود که نویسندۀ کتاب خود از او احوال آن واقعه را شنیده است. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و هشتم | 28 Sep 2025 | 00:25:04 | |
بوران دخت در غار مانده است و سپاهیان اسکندر در زیر غارند. اسکندر دو مرد را با نفت و آتش در صندوقی می فرستد تا اسب بوران دخت را بکشند. بعد با یارانش وارد غار می شود. بوران دخت به انتهای غار می رود و به نردبانی می رسد و دری. به حکمت یزدان در باز می شود و او و طرماس وارد می شوند ولی اسکندر نمی تواند. اسکندر آن جا و در غار را باسنگ و آهک و ارزیز می بندد و برای گرفتن قلعۀ استخر می رود که در دست قسطاس است. قسطاس جای خوش یافته است با کنیزکان زیبا و نمی خواهد قلعه را تسلیم کند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی-قطعۀ سی و هشتم | 24 Sep 2025 | 00:22:36 | |
بخشهایی دیگر از کتاب آداب الحرب و الشجاعه نقل شده است. این بخشها بیشتر به جنگهایی که در هند میان هندیان و یا میان سلاطین غزنوی با هندیان درگرفته است می پردازد. نکاتی در مورد نحوۀ جنگیدن سپاهیان را می توان در این بخشها یافت. تلفظ درست اسامی هندی ذکرشده در این متون را نمی دانم و تلاشم برای یافتند آنها نتیجه نداد. شاید تلفظ برخی از آنها اشتباه باشد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و هفتم | 21 Sep 2025 | 00:20:19 | |
بوران دخت زخمی و خسته در کوههای اطراف اصطخر در غاری پناه گرفته و از هوش رفته است. اسبش در آن کوه به چرا رفته است. اسب به نزدیک چشمه ای می آید که بوران دخت آنجا بوده و بوی خون بوران دخت را دنبال می کند و به نزد او به غار می رود. سطلامیس در زیر غار است و نمی داند که بوران دخت زنده است یا مرده. فردی را برای یافتن او می فرستد. او اسب را اژدها می پندارد و می گوید که حتماً بوران دخت را خورده است. به اسکندر خبر می دهند. اسکندر با لشکرش به زیر غار می آید. طرماس، یار بوران دخت، خوابی می بیند و به دنبال او به کوه می آید و او را در غار می بیند. برای او آب و غذا می آورد. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و هفتم | 17 Sep 2025 | 00:23:40 | |
در این قطعه مطالبی دیگر به نقل از کتاب آداب الحرب والشجاعه نقل می شود. سلاحهایی که هر یک از پادشاهان آن دوران در جنگ استفاده می کردند گفته می شود. از شجاعتها و دلاوریهای شاهان هم داستانهایی اغراق آمیزی روایت می شود . از جمله گفته می شود که محمود غزنوی در جنگی در هند آنقدر آدم کشت که دستش به قبضۀ شمشیر چسبید و آن را در آب گرم گذاشتند تا جدا شد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و ششم | 14 Sep 2025 | 00:26:08 | |
بوران دخت اصطخر را گرفته است و بر تخت شاهی نشسته. اسکندر با لشکریانش می رسند. بوران دخت مادرش را که اسکندر را از زندان فراری داده بود مجازات می کند. بوران دخت به قصد رفتن به حلب از قلعۀ صطخر بیرون می رود و به کوهی می رود که اسب آهو تگش را در آنجا رها کرده بود. اسبش را نمی یابد. سطلامیس، امیر اسکندر که در پای قلعه نگهبانی می دهد او را می بیند و به با سپاهیان به دنبال او می رود. نمی توانند او را بگیرند. ولی او را زخمی می کنند. او به غاری پناه می برد. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و ششم | 10 Sep 2025 | 00:34:02 | |
داستانهای دیگری به نقل از آداب الحرب و الشجاعه نقل می شود. داستان بلندی نقل می شود از رسول سلطان ابراهیم که به دربار ملکشاه می رود تا او را از حمله به غزنین باز دارد. رسول دست به بخشش می گشاید و شاه و درباریان را مسحور می کند. نیز از عجایب و غرایب غزنین می گوید و آنها را مبهوت می کند. ملکشاه هم وعده می دهد که به غزنین حمله نکند و عمه اش را به زنی مسعود بن ابراهیم بدهد. به نظر می رسد که داستان حداقل در بسیاری از جزئیات ساخته و پرداختۀ ذهن نویسنده است. مثلاً گفته می شود که رسول خبر از مرغی در غزنین می دهد که آتش می خورد. برای اثبات سخنش، از غرنین دو شتر مرغ به نزد ملکشاه می فرستند و این مرغان در حضور شاه آتش می خورند. در ادبیات ما شتر مرغ را مرغ آتش خوار گفته اند. ولی اینکه شترمرغان غزنین واقعاً آتش خوار بوده اند، را نیابد جدی گرفت و باید به حساب اغراقهای نویسنده گذاشت. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و پنجم | 07 Sep 2025 | 00:28:35 | |
بوران دخت و طرماس و قسطاس به دنبال پیک اسکندر می روند که رفته است تا ارسطاطالیس را بیابد و به نزد اسکندر ببرد. پیک را می یابند و نامه را از او می گیرند. بوران دخت به آنها می گوید که باید به اصطخر فارس بروند و از مادرش که عاشق اسکندر شد و او را از زندان رهایی داد، انتقام بگیرند. به اصطخر به بارگاه آبان دخت می روند. ارسطاطالیس که آنها را می بیند می گریزد. بوران دختر غلبه می یابد و مادر را می کشد و بر تخت می نشیند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و پنجم | 03 Sep 2025 | 00:27:57 | |
در این قطعه داستانهایی به نقل از کتاب آداب الحرب و الشجاعه نوشتۀ فخرالدین مبارکشاه از ابتدای قرن هفتم نقل می شود. این داستانها بیشتر از آنکه تاریخ باشند، داستانهایی محسوب می شوند در وصف اوصاف نیک آخرین شاهان غزنوی. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و چهارم | 31 Aug 2025 | 00:22:35 | |
بوران دخت سوار بر اسب پدرش، "بادپای آهو تگ" در میدان هنر نمایی می کند. هر وقت لشکر به او حمله می کند اسب او از روی خندق حلب می پرد و جان او را نجات می دهد. قصد بوران دخت این است که لشکر را کنار بزند و به سوی عراق برود و ارسطاطالیس را بیابد. این کار را می کند. در میان لشکر اسکندر، اسب بوی مادیانی را می شنود و سست می شود. وقتی بوران دخت از لشکر می گذرد و در جایی به عبادت مشغول است، اسب به هوای مادیان به لشکرگاه می رود و خسته و زخم خورده باز می گردد. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و چهارم | 27 Aug 2025 | 00:24:04 | |
در این قطعه ادامه مطالبی در شرح دوران پادشاهی شاهان غزنوی از کتاب طبقات ناصری نقل می شود. این قطعه با شرح دوران حکومت طغرل، غلام محمود که سلطنت را برای مدت کوتاهی در دست گرفت آغاز می شود. مهمترین پادشاه غزنویان که بیشترین دوران پادشاهی را داشت، ابراهیم بود که با امیران سلجوقی صلح کرد و چهل و دو سال بر غزنین حکومت کرد و بنا به گفتۀ این کتاب و دیگر متون دوران این پادشاه دوران آبادانی و آرامش در غزنین بود. حکومت غزنویان در نهایت توسط امیران غور برافتاد. آخرین امیران غزنوی در لاهور حکومت می کردند. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و سوم | 24 Aug 2025 | 00:22:29 | |
بوران دخت در حلب است و آمادۀ جنگ. اسکندر بیرون حلب است و گمان می برد که بوران دخت کشته شده است. بوران دخت با سلاح بیرون می آید و خود را از خدمتکاران خاص بوران دخت معرفی می کند و اسب می راند و نیزه می گرداند و مبارز می طلبد. از میان لشکریان اسکندر طرماس و قسطاس که او را از مرگ نجات داده بودند به پیش او می روند و او آنها را از پشت اسب می رباید و به حلب می برد. اسکندر مشکوک می شود که مگر این زن بوران دخت است. به دنبال ارسطاطالیس می فرستد تا بیاید و از اختر بلند بپرسد که بوران دخت زنده است یا نه. بوران دخت خبر می شود و تصمیم می گیرد به دنبال پیک اسکندر برود و مانع شود. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و سوم | 20 Aug 2025 | 00:24:40 | |
به نقل از طبقات ناصری شرح زندگانی امیران غزنوی روایت می شود. شرحی که از زندگانی محمود داده می شود پر است از تحسین او به عنوان "سلطان غازی" یعنی امیری قدرتمند که با جنگ با کافران دنیا را مسخر خود کرد و این کار را برای بسط اسلام کرد و در این راه به هر نوعی از سوی خداوند راهنمایی و یاری شد. از انواع معجزات که برای او اتفاق افتاد، یاد می شود از جمله شکسته شدن بت خانۀ ویهند به وقت ولادت او. حوادث زندگانی محمد، مسعود، مودود بن مسعود و عبدالرشید به اختصار شرح داده می شود. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و دوم | 17 Aug 2025 | 00:21:25 | |
لشکر اسکندر در بیرون حلب است و لشکر بوران دخت در حلب. اسکندر به آنها می گوید بوران دخت مرده است و پیشنهاد صلح می دهد. بوران دخت از مرگ نجات یافته است و در لباس مبدل در بیرون بارۀ حلب به دنبال یافتن راهی است که به داخل برود. امیران بوران دخت کنیزکی از نزدیکان بوران دخت را به بیرون باره می فرستند تا با اسکندر صلح کند. او بوران دخت را می بیند و به داخل حلب می برد. یاران بوران دخت که او را می بینند آمادۀ جنگ می شوند. بوران دخت هم اسب پدرش را سوار می شود و خود پدربزرگش را بر سر می گذارد و گرز او را بر می دارد و آمادۀ جنگ می شود. نحوستی که در طالع او بوده رفع شده است و پیروزی را نزدیک می بیند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و دوم | 13 Aug 2025 | 00:24:38 | |
ادامۀ داستان آلپتگین و آغاز حکومت سبکتگین و محمود از سیاست نامه گفته می شود. آلپتگین بعد از اختلاف با امیر سامانی از سرزمینهای سامانیان خارج می شود. منصور نوح سپاهی برای گرفتن او می فرستد. آلپتگین آن سپاه را به سختی در هم می شکند و به سوی شرق به راه می افتد. کابل و بامیان و غزنین را می گیرد و به سوی هند می رود و پیروز و با غنایم بسیار باز می گردد. منصور نوح باز لشکری به سوی او می فرستد و شکست می خورد. این آغاز فرورفتن سلسلۀ سامانیان است که به دست ترکان برافتاد. آلپتگین به جنگ شاه هند می رود و سرزمینهای زیادی را می گیرد. چندی بعد آلپتگین می میرد و سران لشکر بر امیری سبکتگین اتفاق می کنند. بعد از او هم پسرش محمود به سلطنت می رسد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتاد و یکم | 10 Aug 2025 | 00:23:29 | |
بوران دخت حلب را گرفته است و اسکندر به سمت حلب می آید تا با او بجنگد. وقتی که اسکندر به حلب می رسد، بوران دخت به خوزستان رفته است. باز می گردد و شبانه به لشکر اسکندر حمله می برد. بوران دخت تا انجا پیش می رود که با "تیغی چون قطرۀ آب" بر سر اسکندر که در خواب است ظاهر می شود. ولی اسکندر فریاد می زند و کنیزان و غلامان بوران دخت را می گیرند. برخی از مشاوران اسکندر به او می گویند بوران دخت را بکش و برخی دشمن خونی اویند و خواهان قتل او. اسکندر از بوران دخت می خواهد تسلیم او شود ولی او نمی پذیرد. اسکندر او را به دست کسی که دشمن خونی اوست می دهد تا او را به بیابان ببرد و بکشد. بوران دخت به جلادان التماس می کند. جلادان بر او رحم می آورند و او را رها می کنند و دشمن او را می کشند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی و یکم | 06 Aug 2025 | 00:29:32 | |
داستانهایی از غزنویان به نقل از سیاست نامه ذکر می شود. در ابتدا داستانی از خوارزمشاه در زمان محمود نقل می شوددر بارۀ نحوۀ مصرف مال. بعد داستان بازرگانی گفته می شود که از مسعود، پسر محمود پولی طلب دارد و نمی تواند پس بگیرد و محمود با پسرش با قاطعیت برخورد می کند. بعد داستان برآمدن آلپتگین گفته می شود که بردۀ سامانیان بود و به امیری رسید و قوام حکومت سامانیان بود. وقتی که نوح بن نصر می میرد، سران سامانی از او نظر می خواهند که برادرش بر تخت بنشیند یا پسرش را. او با برادر موافق است چرا که پسر نوح خردسال است. ولی پسر نوح را به تخت می نشانند و این آغاز اختلاف او با سامانیان می شود. در نهایت، این اختلاف به جایی می رسد که امیر سامانی قصد جان آلپتگین می کند و آلپتگین از سرزمینهای سامانیان خارج می شود. برخی از اسامی و تاریخ ها با آنچه در تواریخ دیگر هست تفاوتهایی دارد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ هفتادم | 03 Aug 2025 | 00:20:04 | |
بوران دخت با گروهی از مردانش وارد حلب شده اند و قصد فتح آن را دارند. جنگ در می گیرد و مردمان به او هجوم می آورند و از بام خانه ها بر او سنگ و کلوخ می زنند. بوران دخت و یارانش در مدرسه ای پناه می گیرند. لشکر بوران دخت به در دروازه می آیند و نام او را فریاد می زنند. بوران دخت خود را در دروازه می رساند و دروازه را باز می کند. حلب به دست لشکریان بوران دخت می افتد. گناه مردمان حلب را می بخشد و به آنها می گوید که جان و مال خود را بردارند و از شهر بروند. کاروان خزینه های اسکندر که به سمت حلب می آید، به دست بوران دخت می افتد و او را ثروتمند می کند. او گوش و بینی قارن و وزیرش را می برد و آنها را با نامه ای به سمت اسکندر می فرستد و اعلام پیروزی بر حلب می کند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ سی ام | 30 Jul 2025 | 00:23:27 | |
داستانی نقل می شود از سیاست نامه. محمود از اینکه خلیفۀ عباسی به او فقط یک لقب، یمین الدوله، داده است و برخی خانان ترکستان را چند لقب داده است ناراضی است. زنی دانشمند و زیرک در دربار است و به او می گوید که می تواند عهد نامۀ خلیفه به خان سمرقند را بدزدد و برای محمود بیاورد. زن در قالب زن بازرگانی که شویش مرده است به سمرقند می رود و با خاتون سمرقند دوست می شود و در نهایت عهدنامه خلیفه را از او می گیرد و به غزنین می آورد. محمود از آن استفاده می کند و از خلیفه لقب امین المله می گیرد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و نهم | 27 Jul 2025 | 00:14:27 | |
بوران دخت به نزدیکی حلب رسیده است و قصد دارد حلب را بگیرد و از آن به عنوان پایگاهی برای حمله به روم استفاده کند. از میان سربازانش صد و پنجاه مرد را بر می گزیند و در نزدیکی بارۀ حلب اردو می زند. امیر حلب، قارن، جاسوسی می فرستد تا خبر بیارد. بعد وزیرش را می فرستد. بوران دخت خود را از کسان بوران دخت معرفی می کند که به روم می روند. بعد خود قارن به دیدار او می رود. بوران دخت قارن را می گیرد و خود و سپاهیانش لباسهای آنها را می پوشند و وارد حلب می شوند. در حلب جنگ آغاز می شود. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و نهم | 23 Jul 2025 | 00:15:09 | |
در این قطعه هم داستانهایی در وصف حکمرانی سلطان محمود از سیاستنامه نقل می شود که به نظر می رسد از نوع پند و حکمت است تا تاریخ واقعی. از جمله داستانی نقل می شود که مردی به شکایت نزد محمود می آید و می گوید که زر در کیسۀ سر بسته به قاضی به امانت دادم و چون پس گرفتم در آن نقره یافتم. محمود ترفندی می کند و بهترین رفوگر شهر را پیدا می کند و از او می شنود که قاضی کیسه ای برای رفو کردن به او داده است. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و هشتم | 20 Jul 2025 | 00:27:45 | |
اسکند بر سپاه بوران دخت غلبه کرده است و عملاً شاه ایران شده است. بوران دخت با چند هزار سپاه در چهار دیواری پناه گرفته است. اسکندر دو امیر بزرگ را با ده هزار مرد می فرستد تا بوران دخت را بگبرند. بوران دخت سپاه خود را برای کمین گرفتن می فرستد. سپاه کسی را می فرستد که به بوران دخت پیغام اسکندر را بدهد که برای جنگ نیامده اند و با او دشمنی دارند. بوران دخت نمی پذیرد و حمله می کند . سپاهیان در کمین نشسته هم حمله می کنند و سپاه اسکندر را در هم می شکنند. بوران دخت سر یکی از امیران را بر گردن امیر دیگر می آویزد و گوش و بینی او را می برد و به نزد اسکندر می فرستد. اسکندر سپاه آماده می کند و برای جنگ به راه می افتد. بوران دخت بر او شبیخون می زند. اسکندر می گریزد و بعد سپاه خود را جمع می کند و با بزرگان تدبیر می کند که چه کند. بوران دخت که می داند نمی تواند با سپاه اسکندر روبرو شود، به سمت حلب که شهری مستحکم در مرز ایران و روم است به راه می افتد تا آنجا را تصرف کند و پایگاه خود سازد. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و هشتم | 16 Jul 2025 | 00:29:22 | |
در این قطعه داستانهایی از زنداگی محمود به نقل از سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی نقل می شود. حکایت شراب خواری محمود با ندیمان از جمله سپهسالار علی نوشتگین و حد خوردن علی از محتسب، گفت و گوی محمود با وزیرش در بارۀ زشت رو بودن محمود، و حکایت دزدان بیابان که با حیلۀ محمود با زهر مسموم شدند، ذکر می شوند و از هر کدام نکته ای یا چندی استخراج می شود. اضافاتی که نظام الملک به این داستانها افزوده است نشان می دهد که چگونه روایات مربوط به محمود بعدها در هر دوره ای با شاخ و برگی که مناسب آن دوران باشد، آمیخته شده است و از آن برای مقاصد سیاسی یا خلق حکایات اخلاقی استفاده شده است. مثلاً در داستان دزدان بیابان، خواجه نظام الملک پیش از آنکه به داستان بپردازد، از زبان محمود در باب فسادهای آل بویه که پشتیبان "زنادقه و بواطنه" هستند سخن می گوید و اضافه می کند که محمود ترکان و خراسانیان را که "مسلمان و پاک دین و متقی" و "پاکیزه دین و یا حنفی و یا شافعی اند" را بر عراقیان غلبه داده است. این سخنان دغدغۀ اصلی خواجه در دوران وزارتش را نشان می دهد، و نه الزاماً نظر محمود غزنوی را. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و هفتم | 13 Jul 2025 | 00:23:48 | |
داراب بن داراب در جنگ با اسکندر کشته شده است. از او دختری مانده است بوران دخت نام، و به روایت دیگر روشنک، که در "هژده سالگی صورت سیاوخش و فر هوشنگ داشت و در قوت و دلاوری به اسفندیار می ماند، اما بر لب خط سبزی داشت چنانک هر که وی را بدیدی پنداشتی که او مرد است، و گرز دویست و پنجاه من کار فرمودی" داراب پیش از مرگش از اسکندر خواسته بود که دختر او را به زنی بگیرد. وقتی که خبر مرگ داراب به بوران دخت می رسد، "عالم روشن بر چشم او سیاه" می شود. و سوگند می خورد که داد او را از اسکندر بگیرد. سپاهی بزرگ گرد می آورد و به جنگ اسکندر می رود. در جنگ شکست می خورد و با تنی چند از یارانش می گریزد و به یک چهار دیواری پناه می برد. چند هزار سپاهی هم که از جنگ گریخته اند به او می پیوندند. غلامی رومی در میان غلامان بوران دخت هست که می خواهد به روم برگردد. شبانه می گریزد و به نزد اسکندر می رود و به او می گوید که می توانی بوران دخت را آسان بدست بیاوری. اسکندر امیرانی را با ده هزار سوار می فرستد تا بوران دخت را بگیرند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و هفتم | 09 Jul 2025 | 00:22:39 | |
در این قطعه، شرح زندگی محمود غزنوی ادامه می یابد. از جمله داستانی مشهور گفته می شود که زنی به محمود شکایت می کند که "دزدان کوچ و بلوچ " پسرش را در "بیابانِ نِه" کشته اند و اموال او را برده اند. محمود می گوید آن ولایت از من دور است. زن می گوید "چندان ولایت بستان که نگاه توانی داشت". محمود حیله ای به کار می بندد و گروهی از دزدان را با سیب زهرآلوده مسموم می کند و ما بقی را می کشد. همچنین داستان اختلاف او با وزیرش ابوالعباس بر سر غلامی "خوب صورت" نقل می شود. در ادامه، شرح احوال دیگر پادشاهان غزنوی به اختصار ذکر می شود. در نهایت پادشاهی غزنویان به دست علاءالدین حسین، پادشاه غوریان، برچیده می شود. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و ششم | 06 Jul 2025 | 00:28:26 | |
لشکر روم به کرانۀ فرات آمده است. داراب هم با هزار مرد به آنجا آمده است که یکی از سرداران اسکندر، فیلاقون، بر او حمله می برد و او را می گیرد. فیلاقون او را محترم می دارد. داراب می خواهد اسکندر را از نزدیک ببیند. فیلاقون او را به نزد اسکندر می برد و او را خواهر زادۀ خود معرفی می کند. بعد به او می گوید اسکندر برادر توست و نمی خواهد با تو جنگ کند و او را دعوت به صلح می کند و بعد آزاد می کند. داراب بعد از رهایی همچنان اسکندر را به برادری نمی پذیرد و با او از در جنگ می آید. جنگ در می گیرد. شب که سپاهیان به اردوگاه باز می گیردند، دو تن از امیران داراب شخصی را به نزد اسکندر می فرستند و می گویند در ازای مال و منال می توانند داراب را بکشند. فردا که لشکریان صف آرایی می کنند، آن دو سردار به داراب نزدیک می شوند و او را زخم می زنند. داراب بر زمین می افتد و اسکندر به کنار او می رود و زاری می کند که این چه کاری بود که با من و خود کردی. داراب می گوید قضای الهی بود. اسکندر داراب مجروح را با احترام به ایران می فرستد و داراب در ایران جان می دهد. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و ششم | 02 Jul 2025 | 00:19:01 | |
داستان حکومت غزنویان از کتاب تاریخ گزیده حمدالله مستوفی نقل می شود. حمدالله مستوفی در این قطعه از نوشته های بیهقی به عنوان "شاهد حال" محمود یاد می کند. این قطعه از جدا شدن آلپتگین، که غلام و سردار سپاه سامانیان بود، از سامانیان و تصرف غزنین آغاز می شود. بعد از او، بزرگان قوم امارت را به سبکتگین، داماد آلپتگین، دادند. بعد از او، بنا به وصیت، اسماعیل پسرش از دختر آلپتگین قائم مقام پدر شد. محمود پسر بزرگتر سبکتگین از دختر امیر زاول به مخالفت برخاست و میان آنها جنگ شد و محمود پیروز شد. محمود به تدریج تمام خراسان و ماوراءالنهر را فتح کرد و از خلیفۀ بغداد حکم امارت و لقب امین الدوله گرفت. باقی این قطعه شرح فتوحات محمود در سیستان و هند و ترکستان و گرفتن غنایم فراوان است. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و پنجم | 29 Jun 2025 | 00:28:35 | |
اسکندر به واسطۀ اینکه ارسطاطالیس حکیم او را مانند همۀ ایرانیان ابله خوانده بود، او را بزندان افکند و با دعای ارسطاطالیس، دانشش از او دور شد. بعد پشیمان شد و او را به نزد خود خواند. اسکندر نامه ای به داراب نوشت و گفت که چون مرا به برادری قبول نداری، آمادۀ جنگ باشد. داراب هم جواب داد که آماده هستم و همانگونه که پدران تو را داراب قهر کرد، تو را شکست خواهم داد، مگر اینکه باج بدهی. اسکندر نامه را بر بزرگان خواند. ارسطاطالیس گفت این داراب تیره عقل است. من به ایران می روم تا ببینم که پیش او "دستوری یا موبدی" هست که به او مشورت درست بدهد؟ ارسطاطالیس با دو تن از حکیمان به ایران می روند و به اردوگاه سپاه داراب می رسند. یکی از آن دو جاسوس بوده و به داراب خبر داده است. داراب آنها را به بارگاه می خواند و چون ارسطاطالیس را می شناسد، او را ارج می نهد و با او در مورد برادری اسکندر صحبت می کند.. ارسطاطالیس به روم باز می گردد. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و پنجم | 11 Jun 2025 | 00:26:47 | |
سعید نفیسی به نقل از کتاب دستورالوزرا شرح احوال وزیران غزنویان را آورده است. محتوای این شرح احوال آن است که قبلاً از کتابهای دیگر نقل شده است ولی نثر آن بسیار متفاوت است. برای نمونه، در کتابهای متعددی در دلایل عزل و قتل ابوالعباس اسفراینی نخستین وزیر محمود غزنوی آورده شده است که او با محمود بر سر غلامی که خریده بود و محمود می خواست او را بگیرد، اختلاف پیدا کرد. شرح داستان دعوای "پادشاه گردون غلام" و وزیر "عطارد احتشام" بر سر غلام "سیم اندام" و "حور لقا" و "پری پیکر" و "زهره جبین" که با "عربده" کشی" "سلطان ستوده خصال" آغاز می شود و با "شکنجه" وزیر و "انتقال" او به "جوار مغفرت ایزد متعال" پایان می یابد، وقتی که با هنرنمایی ادبی آمیخته و با شعر و روایت همراه می شود، بسیار نشاط انگیز است! | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و چهارم | 08 Jun 2025 | 00:22:22 | |
اسکندر ملک الروم شده است. این خبر به نزد داراب پسر داراب می رسد که بعد از مرگ پدرش پادشاه ایران شده است. داراب نمی پذیرد که برادری دارد. می گوید پدرم یک شب بیشتر با ناهید دختر فیلقوس نبوده است و او را به سبب بوی بد دهانش به نزدیک پدرش فرستاده است. به اسکندر خبر می دهند که داراب چنین گفته است. ارسطاطالیس را می خواند و با او مشورت می کند و تصمیم می گیرد که کسی را به نزد داراب بفرستد. به ارسطاطالیس می گوید تو به ایران برو تا ببینند که ما حکیمانی بزرگ داریم. ارسطاطالیس می گوید من به ایران نمی روم چرا که "هیچ کس نیابم که با وی نفسی توانم زدن و هیچکس سخن من نداند، که همه نادانند و بی مهار و بسیار خوار و بسیار گوی". باقی این قطعه همگی سخنان ارسطاطالیس است در اینکه ایرانیان، از شاه و رعیت، در تمام تاریخشان کم عقل بوده اند. و چون اسکندر با او بحث می کند، می گوید تو اصلت از ایران است و "تیره مغزی و کم خردی". اسکندر او را به زندان می اندازد. ارسطاطالیس هم در حق او دعا می کند و تمام دانش و حکمت اسکندر از او دور می شود. سعید نفیسی این سخنان را افزوده های دوران بعد از اسلام توسط مخالفان شعوبیه می داند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و چهارم | 04 Jun 2025 | 00:14:17 | |
سعید نفیسی به نقل از مجد خوافی که از نویسندگان قرن هشتم بوده و کتاب روضۀ خلد را به تقلید از گلستان سعدی نوشته، داستانهایی از سلطان محمود نقل می کند. چنین به نظر می رسد که درستی تاریخی مطالب چندان منظور نظر نویسنده نبوده، بلکه هدف او نوشتن متنی فاخر بوده و روایت داستانهایی عبرت آموز. نثری که در اینجا استفاده شده است، بیشتر شبیه مسابقه ای است برای نشان دادن قدرت سخنوری و شاعری نویسنده. به نظر نمی رسد که چندان در این کار موفق بوده باشد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و سوم | 01 Jun 2025 | 00:23:10 | |
در قصر فیلقوس جنگ درگرفته است. اسکندر گریخته و به صومعۀ ارسطاطالیس رفته است. ارسطاطالیس به او می گوید من می دانستم که این اتفاق می افتد و دشمنان تو کشته می شوند تا تو بدون رقیب به پادشاهی برسی. اکنون لشکریان به دنبال تو می گردند تا تو را به شاهی بنشانند. چنین می شود و اسکندر ملک الروم می شود و همه به فرمان او می شوند و او با عدالت حکومت می کند. روزی اسکندر در خواب می بیند که مادر و جدش به او می گویند که باید از فیروز شاه انتقام مادرت را بگیری. او با سپاهی به سمت شهر بربر حرکت می کند. فیروز شاه در لباس مبدل با حکیمان دربارش به اردوگاه اسکندر می اید تا ببیندکه او واقعا اسکندر هست یا نه. اسکندر او را می شناسد و در بند می کند و به شهر خود می برد و در دخمه ای مادر و جدش را دفن کرده اند بر دار می کند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و سوم | 29 May 2025 | 00:22:07 | |
سعید نفیسی مواضعۀ نامۀ وزیر احمد حسن میمندی را به نقل از مجمل فصیحی می آورد. قبلاً این مواضعه نامه از آثارالوزرا نقل شده بود. این دو متن تفاوتهای اندکی با هم دارند. سعید نفیسی معتقد است که این متن به متن اصلی نزدیکتر است. متن آثار الوزرا را می توانید در قطعۀ هجدهم گوش کنید. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و دوم | 24 May 2025 | 00:20:55 | |
پسر حاجب دربار فیلقوس ملک الروم شده است و خواهان ازدواج با آزاد سرو، دختر فیلقوس است. آزاد سرو با اسکندر مشورت می کند. اسکندر می گوید جواب مثبت بده و او را دعوت کن که به خانه ات بیاید و ما او را می کشیم. حکیم دربار ملک الروم به او می گوید نرو. ملک الروم آزاد سرو را به کاخ می خواند. اسکندر در لباس کنیزان به همراه آزاد سرو و دیگر غلامان و کنیزان برای عروسی به کاخ شاه می روند. در شب عروسی وقتی ملک الروم به نزد آزادسرو می آید، اسکندر و غلامان او را و مادر او را می کشند. پدر ملک الروم توسط جاسوسی خبر می شود و آزاد سرو را می کشد. درگیری بالا می گیرد. اسکندر فرار می کند. فردا سران لشکر همه را کشته می بینند و به دنبال اسکندر می گردند تا او را به شاهی بنشانند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و دوم | 21 May 2025 | 00:21:32 | |
سعید نفیسی به نقل از مجمل فصیحی که در قرن نهم نوشته شده است، در ذکر حوادث سال 416 مطالبی را در مورد فردوسی می آورد. نفیسی در انتها می گوید که این مطالب نادرست هستند و از مقدمۀ شاهنامه که به فرمان بایسنقر در قرن نهم نوشته شده است، نسخه برداری شده است. مطالب ذکر شده در تحسین فردوسی است از زبان شاعران روزگار او. همچنین داستان بی مهری دربار سلطان محمود با او و صله ای که بعد از مرگ او برایش فرستاده می شود نقل شده است. شعر معروف "ایا شاه محمود کشور گشای، ز من گر نترسی بترس از خدای" هم در این مجموعه یاد می شود. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصت و یکم | 18 May 2025 | 00:19:38 | |
فیلقوس اسکندر را به عنوان ولی عهد بر تخت می نشاند. فیلقوس سه پسر دارد. از این انتخاب فیلقوس برآشفته می شوند. قرار می گذارند که فیلقوس و ناهید و اسکندر را بکشند. فیلقوس و ناهید را می کشند ولی اسکندر فرار می کند و در مطبخ پنهان می شود. بین برادران هم رقابت در می گیرد و دو تن از آنها کشته می شوند. حاجبی در درگاه است که دخترش را فیلقوس پنهانی خواسته است و از او پسری بدنیا آمده است. این حاجب پسر سوم فیلقوس را می کشد و نوه اش را به تخت می نشاند. بعد او را هم می کشد و پسر خود را به تخت می نشاند. از فیلقوس سه دختر هم مانده است. پسر حاجب مادرش را به خواستگاری دختر بزرگ فیلقوس می فرستد. اسکندر در مطبخ پنهان است که دایه به مطبخ می آید. اسکندر صدای او را می شناسد و بیرون می آید و از او می خواهد که او را پنهان کند. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و یکم | 14 May 2025 | 00:22:16 | |
سعید نفیسی به نقل از مجمل فصیحی حوادث مهم دوران غزنویان را سال به سال به طور خلاصه نقل می کند. نثر ساده و روانی دارد ولی محتوای آن با آنچه در تاریخ بیهقی می بینیم تفاوتهای بزرگی دارد. داستان سرایی در مورد فضائل و کرامات شاهان پیشین شروع شده است. در مورد عمق ایمان اعتقاد محمود غزنوی سخن گفته می شود و نیز از کرامات عرفای آن دوران. در میان حوادث، اشاره می شود به نزاع بین بونصر مشکان و حسنک که حسنک به فرمان امیر محمود به خانۀ بونصر می رود. از اینکه در این قطعۀ کوتاه یادی می شود از درگذشت ایاز، غلام محبوب سلطان محمود، می توان به اهمیت او، پی برد. | |||
| داراب نامه- قطعۀ شصتم | 11 May 2025 | 00:28:40 | |
ناهید می فهمد که پسری که به دربار شوهرش فیروزشاه آمده است، و اکنون به جرم تعبیر خواب بدی که فیروزشاه دیده، در زندان است، اسکندر پسر او است. او را پنهان از دید فیروزشاه از زندان در می آورد و به سرای خود می برد. روزی فیروز شاه به سرای او می آید و اسکندر را می بیند. ناهید را می زند و زخمی می کند و اسکندر را به زندان می برد و به غلامی دستور می دهد که او را در دریا اندازد. ناهید با کنیزان و غلامانش وانمود چنین وانمود می کنند که ناهید مرده است. او را در تابوت به دخمه می برند. غلامی هم که مامور کشتن اسکندر بوده، او را به نزد ناهید می برد. همه به روم به نزد فیلقوس، پدر ناهید، می روند. فیلقوس تمام ماجرا را می شنود و می فهمد که اسکندر نوۀ او است. | |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ بیستم | 07 May 2025 | 00:35:46 | |
در ابتدای این قطعه شرح برخی وزرای کمتر مشهور غزنویان به نقل از آثارالوزرا آورده می شود. بعد سعید نفیسی به نقل از کتاب نسایم الاسحار من لطایم الاخبار نوشتۀ ناصرالدین بن عمده الملک به سال 725 هجری همان سرگذشت وزرای غزنویان را نقل می کند که قبلاً از آثارالوزرا نقل شد. روشن است که این دو کتاب مرجع واحدی داشته اند که همان متن مقامات بونصر مشکان نوشتۀ بیهقی است. ولی این کتاب دوم به متن اصلی وفادار نبوده و متن را تغییر داده و به زبان ادبی عصر خود که زبانی بسیار پیچیده است، نوشته است. مقایسۀ این دو نثر برای شناخت تفاوتهای زبانی دو عصر بسیار مفید است. | |||
| داراب نامه- قطعۀ پنجاه و نهم | 04 May 2025 | 00:28:51 | |
اسکندر در سرزمین فیروز شاه و ناهید، که مادرش است، به تعبیر خواب مشغول است. فیروز شاه خوابی سهمناک می بیند. موبدان دربار را خبر می کند تا خوابش را تعبیر کنند. آنها سر باز می زنند. از درباریان یکی به شاه می گوید که کودکی معبر در شهر هست که خواب ها را درست تعبیر می کند. اسکندر را به دربار می برند. برای آزمودن اسکندر، چند تن از درباریان خوابهایشان را می گویند و اسکندر به درستی تعبیر می کند. ناهید خبر می شود که پسرکی آمده است و خواب را تعبیر می کند. ناهید که نشانی ها را می شنود حدس می زند که او پسرش است. با دایه اش در پنجره ای می نشیند و گوش می دهد. اسکندر خواب فیروز شاه را تعبیر می کند. شخصی خواهد آمد ومُلک فیلقوس و او را خوهد گرفت و شاه و فیلقوس و ناهید را خواهد کشت و به پادشاهی خواهد نشست. شاه فرمان می دهد که اسکندر را چوب بزنند و به زندان بیندازند. ناهید چون نالۀ اسکندر را می شنود می فهمد که او پسرش است.
| |||
| در پیرامون تاریخ بیهقی- قطعۀ نوزدهم | 30 Apr 2025 | 00:25:15 | |
قطعاتی دیگر از آثارالوزرا به نقل از مقامات ابونصر مشکان آورده شده است. در ابتدا داستان به وزارت رسیدن حسنک گفته می شود. حسنک از مقربان درگاه امیر محمود است. بسیار متمول است. نیشابور را از دست عمال خواجه احمد حسن گرفته است و نواب او آن را اداره می کنند. به عنوان امیر الحاج به مکه رفته است و در بازگشت خلعت امیر مصر را که از باطنیان بود گرفته است. داستانی روایت می شود از دیدار امیر محمود و حسنک با زاهدی از فرقۀ گرامیان. حسنک فریب زاهد را برای محمود باز می نماید. بعد گفته می شود که امیر محمود از بونصر مشورت می خواهد در باب کنار گذاشتن وزیر خواجه احمد حسن و منصوب نمودن وزیری دیگر. بونصر با درباریان مشورت می کند و فهرستی به امیر می دهد. حسنک در انتهای فهرست است. او جوان است ولی به محمود بسیار نزدیک است. وزارت به او داده می شود و پشیمانی حاصل می شود. بعد از مرگ محمود، امیر محمد حسنک را به وزارت منصوب می کند. حسنک در دوران امیر مسعود به دار آویخته می شود. در انتها داستان نخستین وزیر امیر محمود، ابوالعباس اسفراینی، گفته می شود که به دلایل مختلف امیر از او رنجیده می شود و او را محبوس می کند و به قتل می رساند. | |||
| داراب نامه- قطعۀ پنجاه و هشتم | 27 Apr 2025 | 00:23:41 | |
اسکندر شاگرد دبیری در دیوان فیروزشاه است. روزی دبیر بیمار می شود و او را به دیوان می فرستد. دبیران از او می خواهند که خطی بنویسد و حسابی بکند. همگان از کار او در عجب می مانند. از حسادت او را بیکار می کنند. اسکندر اسطرلابی می خرد و در بازار به تعبیر خواب مشغول می شود. مردم او را به سخره می گیرند. وقتی خواب کسی را تعبیر می کند. آن مرد عصبانی می شود و بساط او را به هم می زند. تعبیر او درست بر می آید. مردی ماهیگیر خوابی به او می گوید و اسکندر به او می گوید که از آب چیزی نصیبت خواهد شد. باید نیمی را به من بدهی. مرد در آب خراج شهر خروس را که مامور شاه در میان آب بسته بود می یابد. به اسکندر چیزی نمی گوید و چیزی به او نمی دهد. | |||