Back

Explore every episode of the podcast https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی

Dive into the complete episode list for https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی. Each episode is cataloged with detailed descriptions, making it easy to find and explore specific topics. Keep track of all episodes from your favorite podcast and never miss a moment of insightful content.

Rows per page:

1–50 of 401

TitlePub. DateDuration
مثنوی دفتر سوم 💖✨️ ساعد باقری 💖✨️گفت ای موسی ز من می‌جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه 💖✨️09 Sep 202616:54:09

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی راه خویش گیرم ✨️💖 خوانش زهرا محمودی ✨️💖 ترجیع بند معروف سعدی 07 Sep 202600:26:13

در کشتهٔ خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت


تو خنده‌زنان چو شمع و خلقی

پروانه‌صفت در احتِراقت


ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وُثاقت؟


مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن

عینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْ


بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی‌رسد به ساقت


تو مست شراب و خواب و ما را

بی‌خوابی بکُشت در تِیاقت


نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آن که در فراقت


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

آوَخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت


برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت


پرورده بُدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت


غم نیز چه بودی ار برفتی؟

آن روز که غم‌گسار برگشت


رحمت کن اگر شکسته‌ای را

صبر از دل بی‌قرار برگشت


عذرش بنه ار به زیر سنگی

سرکوفته‌ای چو مار برگشت


زین بحر عمیق جان به در برد

آن کس که هم از کنار برگشت


من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت


بیچارگی‌ست چارهٔ عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

هر دل که به عاشقی، زبون نیست

دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست


جز دیدهٔ شوخ عاشقان را

بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست


کوته‌نظری به خلوتم گفت

«سودا مکن، آخرت جنون نیست»


گفتم «ز تو کی برآید این دود

کِت آتش غم در اندرون نیست؟»


عاقل داند که نالهٔ زار

از سوزش سینه‌ای برون نیست


تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص، رهنمون نیست


صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست


گر بُکْشد و گر مُعاف دارد

در قبضهٔ او چو من زبون نیست


دانی به چه مانَد آب چشمم؟

سیماب، که یک دمش سکون نیست


در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست


جان برخیِ روی یار کردم

گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

در پای تو هر که سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت


در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت


کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت


نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت


بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت


جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت


روزی گفتم کسی چو من جان

از بهر تو در خطر نینداخت


گفتا «نه، که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیف‌تر نینداخت»


با آن که همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت


نومید نیَم که چشمِ لطفی

بر من فِکَند؛ وگر نینداخت


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حُسن چالاک!

صد پیرهن از محبتت چاک!


پیشت به تواضع‌ست گویی

افتادن آفتاب بر خاک


ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک


مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک


اول، دلِ برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فِتراک


بعد از تو به هیچ کس ندارم

امّید و زِ کس نیآیدم باک


درد از جهت تو عین داروست

زهر از قِبَل تو محض تریاک


سودای تو آتشی جهان‌سوز

هجران تو ورطه‌ای خطرناک


روی تو چه جای سحر بابِل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟


سعدی! بس ازین سخن، که وصفش

دامن ندهد به دستِ ادراک


گَرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گِردِ اَفلاک


پای طلب از روش فرو ماند

می‌بینم و حیله نیست اِلّاک


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر! نی


جز سوی تو میل خاطرم، نه

جز در رخ تو مرا نظر نی


خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی


پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی


ای آن که به باغ دلبری بَر!

چون قد خوش تو یک شجر نی


چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی


آوازهٔ من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی


از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی


باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من! وگر نی


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا


کآن فتنه که روی خوب دارد

هر جا که نشست، خاست غوغا


صاحب‌نظری که دید رویش

دیوانهٔ عشق گشت و شیدا


دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مردِ دانا


چشم از پی دیدن تو دارم

من بی‌تو خَسَم کنار دریا


از جور رقیب تو ننالم

خارست نخُست بار خرما


سعدی غم دل نهفته می‌دار

تا می‌نشوی ز غیر رسوا



.....


✨️💖

https://t.me/radioshereparsi/2084

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات  که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

مثنوی :حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت💖✨️قسمت اول✨️💖 ایرج شهبازی05 Sep 202610:10:13

حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت


در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .


راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

چه می شد عشق را چون قرص نان تقسیم می کردند......✨️💖 حسین منزوی ✨️💖 محمد مصدق04 Sep 202600:02:05

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟

به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند


چه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !

به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردند


اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟

چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟


ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند

به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند


نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی

زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند


اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید

به صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردند


از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند

به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند


#حسین_منزوی


راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449



✨️💖

مثنوی دفتر دوم 💖✨️ ساعد باقری ✨️💖هرکه را جامه زعشقی چاک شد او زحرص و عیب کلی پاک شد 03 Sep 202613:05:08

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را✨️💖 ملک الشعرا ی بهار31 Aug 202600:02:27

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را


یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را


یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن


یا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را


یا که غبار پات را نور دو دیده می‌کنم


یا به دو دیده می‌نهم پای تو نور دیده را


یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن


یا بستان و بازده لعل لب مکیده را


کودک اشگ من شود خاک‌نشین ز ناز تو


خاک‌نشین چرا کنی کودک ناز دیده را


چهره به زر کشیده‌ام بهر تو زر خریده‌ام


خواجه به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را


گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی


کی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده را


بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان


یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را


گر دو جهان هوس بود بی‌تو چه دسترس بود


باغ ارم قفس بود طایر پر بریده را


جز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرم


ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را


بلعجبی شنیده‌ام‌، چیز ندیده دیده‌ام


اینکه فروغ دیده‌ام دیده کند ندیده را


خیز بهار خون‌جگر جانب بوستان گذر


تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را


 

#ملک_الشعرای_بهار💖

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

هان ای شب شوم وحشت‌انگیز تا چند زنی به جانم آتش✨️💖نیما یوشیج✨️💖خوانش ساعد باقری 28 Aug 202600:05:37

🎼«ای شب» نیما یوشیج

سروده‌شده در سال ۱۳۰۱

راوی: ساعد باقری



هان ای شب شوم وحشت‌انگیز

تا چند زنی به جانم آتش

یا چشم مرا ز جای برکن

یا پرده ز روی خود فرو کش

یا باز گذار تا بمیرم

کز دیدن روزگار سیرم...



...آن‌جا که ز شاخ، گل فرو ریخت

آن‌جا که بکوفت باد بر در

وان‌جا که بریخت آب موّاج

تابید بر او ، مـه منوّر

ای تیره‌شب دراز، دانی

کان‌جا چه نهفته بُد نهانی؟

بوده‌ست دلی ز درد خونین

بوده‌ست رخی ز غم مکدّر

بوده‌ست بسی سر پرامّید

یاری که گرفته یار در بر

کو آن‌همه بانگ و نالهٔ زار

کو نالهٔ عاشقان غم‌خوار...


#نیما_یوشیج

#ساعد_باقری

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

از مرغ بند بر پا پرواز را چه خواهی بگشای ریسمان را تا آسمان توان رفت✨️💖#غبار_همدانی26 Aug 202600:01:44

https://t.me/radioshereparsi/389

امروز اگر به سنگی مینای جان توان زد

فردا ز خُمّ هستی رطل گران ‌توان زد


ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی را

جز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد


دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست

مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد


فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندم

امروز ساغری با حوراوشان توان زد


از ما کناره کردی راه خطا گرفتی

پنداشتی که کامی با دیگران توان زد


بگذار چرخ گردون بر کام ما نگردد

یک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد


رخسار آتشینت تا چند در نقاب است

ما را شراری از وی آخر به جان توان زد


از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی

بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد


#غبار_ همدانی💖

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد ✨️💖 #غبار_همدانی26 Aug 202600:01:44

https://t.me/radioshereparsi/389

امروز اگر به سنگی مینای جان توان زد

فردا ز خُمّ هستی رطل گران ‌توان زد


ساقی به کف ندارم چیزی بهای مِی را

جز خرمنی ز دانش کآتش در آن توان زد


دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست

مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد


فردا اگر ز کوثر جامی نمی دهندم

امروز ساغری با حوراوشان توان زد


از ما کناره کردی راه خطا گرفتی

پنداشتی که کامی با دیگران توان زد


بگذار چرخ گردون بر کام ما نگردد

یک شب خدنگ آهی بر آسمان توان زد


رخسار آتشینت تا چند در نقاب است

ما را شراری از وی آخر به جان توان زد


از مرغ بند بر پا پرواز چند خواهی

بگشای رشته تا پر بر لامکان توان زد


#غبار_ همدانی💖

راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :

عضویت در کانال تلگرام:

#radioshereparsi


● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️

● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر


●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️

https://castbox.fm/va/2728449


✨️💖

آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکرش آش و سبزی بیمار خویش بود✨️💖 شهریار✨️💖 ساعد باقری24 Aug 202600:08:48

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول میخورد

هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بودبیچاره مادرم

هر روز میگذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه میرود

چادر نماز فلفلی انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد بجستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد


آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال

هر شب در آید از در یک خانه فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :

تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا بداد ناله مظلوم میرسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف میدهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ


نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

ناهید ، لال شو

بیژن ، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمیشود .

پس این که بود ؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد ،

در نصفه های شب .

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نیاز داشت


نه ، او نمرده است

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

او با ترانه های محلی که میسرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد

لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنجسال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، بامید دیگران

یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .

در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد


صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم بحال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم بسوره یاسین چکید

مادر بخاک رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر بغرفه باغی نشسته بود

شاید که جان او بجهان بلند برد

آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور

یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او

اما خلاص میشود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مبارکت .

آینده بود و قصه بیمادری من

ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاک

خود را بضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز :

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد بمغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :

تنها شدی پسر .

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :

بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بودای وای مادرم.


#شهریار

#radioshereparsi


https://castbox.fm/va/2728449

✨️💖

چگونه سیر شود چشمم از تماشایت که جاودانه­ترین لحظه­ی تماشایی   #حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖15 Jul 202600:13:41

تلاقی بشکوه مه و معمایی

تراکم همه­ی رازهای دنیایی

به هیچ سلسله­ی خاکیان نمی­مانی

تو از کدامین، دنیای تازه می­آیی؟

عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟

چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟

تو از قبیله­ی سوزان آتشی شاید

چنین که سرکش و پاک و بلندبالایی

مرا به گردش صد قصّه می­برد چشمت

تو کیستی؟ ز پری­های داستان­هایی؟

شعاع نوری، بر تپه­های روشن موج

تو دختر فلقیّ و عروس دریایی

نسیم سبزی، از جلگه­های تخدیری

گل سپیدی، برآب­های رویایی

فروغ­باری، خون نظیف خورشیدی

شکوهمندی، روح بزرگ صحرایی

تو مثل خنده­ی گل، مثل خواب پروانه

تو مثل آن­چه که ناگفتنی است، زیبایی

چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟

که جاودانه­ترین لحظه­ی تماشایی.

 

#حسین_منزوی

#radioshereparsi

✨️💖

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم #radioshereparsi ✨️💖12 Jul 202600:07:23

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم


 #حسین_منزوی

#radioshereparsi

✨️💖

لبت صریح‌ترین آیه‌ی شکوفایی است و چشم‌هایت شعر سیاه گویایی است #radioshereparsi ✨️💖05 Jul 202600:10:27

لبت صریح‌ترین آیه‌ی شکوفایی است و چشم‌هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قله‌های مه‌آلود محو و رؤیایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم‌تری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی است

در آسمانه‌ی دریای دیدگان تو شرم گشوده بال‌تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی‌ات نازم که خوابناک‌تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است


#حسین_منزوی

#radioshereparsi

✨️💖

گزیده تاریخ بیهقی به روایت عبدالرشید کاکاوند✨️💖19 Jun 202602:36:18

ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر به‌خاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است.

منبع : ایران صدا


#عبدالرشید_کاکاوند

#تاریخ_بیهقی

#radioshereparsi

✨️💖

گنجینه ادب برگرفته از کلیله ودمنه ، قابوس نامه ، فتوت نامه💖 ویسنده :نصراله منشی منبع : ایران صدا19 Jun 202602:30:30


گنجینه ادب



نویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدسته‌بندی: رمان و داستان


«گنجینه ادب» برگرفته از کتاب‌های «کلیله و دمنه»، «قابوس‌نامه» و «فتوت‌نامه» است که در قالب حکایت‌های ادبی کوتاه و موجز نکته‌های معنوی و اخلاقی را بیان می‌دارد.


از ایرانصدا بشنوید


«خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول می‌کند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی می‌دهد، میرزا محمد شاکی می‌شود. ولی میرزا حسن به او می‌گوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم می‌کند که بخشش را فراموش نکنی.

«آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بت‌ها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بت‌های آنان بی‌احترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه می‌گوید دیگران دیده‌اند که شاگردان سقراط نیمه شب به بت‌ها سنگ و کلوخ می‌زنند و فکر می‌کند آنها از استادشان فرمان می‌برند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساخته‌اند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی می‌پرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب می‌گوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید.

«درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع به‌سامان شود. او از وزیر می‌خواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر می‌خواهد تا دهکده‌ای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر می‌پذیرد، اما برای او خبر می‌آورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر می‌گوید من می‌دانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند.



چه می شد عشق را چون قص نان تقسیم می کردند ✨️💖17 Jun 202600:02:05

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟

به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند


چه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !

به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردند


اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟

چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟


ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند

به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند


نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی

زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند


اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید

به صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردند


از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند

به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند


#حسین_منزوی

#radioshereparsi


✨️💖

یک قطره گر آب شیرین گردون به کامت بریزد صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد......✨️💖17 Jun 202600:02:09


روزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیرد

آه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیرد


آن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آه

ویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرد


از سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل

گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیرد


یک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزد

صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد


گر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خواران

با تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرد


در پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن

روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد


#radioshereparsi


#ساعد_باقری

✨️💖

لذت نان شدن زیر دندان او گندمم را سوی آسیا می کشد ✨️💖17 Jun 202600:02:03

داستانِ عشق اما داستان دیگری­ست

گفتن این قصه محتاج زبان دیگری­ست

 

دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشق

آفتاب دیگری در آسمان دیگری­ست

 

گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟

گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگری­ست

 

نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله ور

در غمت خورشید هم آتش به جان دیگری­ست

 

درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟

گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگری­ست

 

مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یار

دل دمادم میزبان میهمان دیگری­ست

#radioshereparsi

#ساعد_باقری

✨️💖

دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم می‌گویم:            مستقیم!✨️💖 شعر و صدا علیرضا حلاج17 Jun 202600:03:19

..



دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم

می‌گویم:

           مستقیم!



تمام عمر همین کار را کرده‌ام؛

تمام عمر کِز کرده‌ام گوشه صندلی عقب

وَ از پشت شیشه

به مردمی نگاه کرده‌ام

که می‌خندیدند

که گریه می‌کردند

که راه می‌رفتند

که می‌ایستادند

که با هم بودند

که تنها بودند...

تمام عمر همین کار را کرده‌ام؛

تمام عمر به جایی نرسیده‌ام!



دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم

می‌گویم:

          مستقیم!



آن‌ها را می‌شناسم؛

مردهای جوانی که با گریمی ناشیانه

نقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی می‌کنند!

مردم ِ خوشحال پیاده‌روها را می‌شناسم؛

که با لباس‌هایی به رنگ شاد

نقش آدم‌های خوشبخت را بازی می‌کنند!

وَ چهره‌های مایوس را می‌شناسم؛

                                  -در هر گوشه شهر-

که چنان ماهرانه بازی می‌کنند

انگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند!



دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم

می‌گویم:

           مستقیم!



مستقیم یعنی

به انقلاب برسی وُ از آن بگذری.

مستقیم یعنی

آزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی.

مستقیم یعنی

به سمت خورشید ِ در حال غروب بروی.

مستقیم یعنی

تا هر جا شد، بروی!

              -بروی، بروی، فقط بروی...-

وقتی می‌گریزی

            به کجایش چه اهمیتی دارد؟



دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم

می‌گویم:

          مستقیم!



مستقیم را گاه با گریه گفته‌ام؛

با بغضی ترکیده

با گلویی گرفته

با صدایی که به زحمت شنیده می‌شده

با لحنی که می‌خواسته کسی نفهمد

                                       غمگین است

با جدیتی جریح

با اشک‌هایی که هر کس می‌دید

گمان می‌کرد

          حساسیت فصلی است!



دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم

می‌گویم:

         مستقیم!



چیزی شبیه آدمکی مرموز

              -در مرز پیاده‌رو وُ خیابان-

که بادی مصنوعی بر اندام پوچش می‌وزد

تا انگشت اشاره‌اش

دیگران را متوجه چیزی کند!

چیزی همینقدر خنده‌دار!

چیزی همینقدر ترسناک!

چیزی شبیه مسافری تنها

ایستاده

در تاریکْ روشن ِ سایه‌های حاشیه خیابان!

چیزی شبیه من!

چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها!

-وقتی در شهری شلوغ

تنهایی تا مغز استخوان‌تان رسوب می‌کند-



دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم

می‌گویم:

          مستقیم!



سمتی که ماشین‌های این طرف خیابان

ناگزیرند

چنان سرنوشتی محتوم

سوی آن حرکت کنند...




#علیرضا_حلاج

#radioshereparsi

✨️💖

مثنوی دفتر اول ✨️💖ساعد باقری ✨️💖 چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت 15 Jun 202613:36:35

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند


رنگِ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید


گفت هر دارو که‌ ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند


بی‌خبر بودند از حالِ درون

 اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون


دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت

لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت


رنجَش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود


دید از زاریش کاو زارِ دِلست

تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست


عاشقی پیداست از زاریّ دل

نیست بیماری چو بیماریّ دل


علّت عاشق ز علت‌ها جداست

عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست


عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سَر رهبرست


هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن


گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست

لیک عشقِ بی‌زبان روشنترست


چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت


عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت

شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت


آفتاب آمد دلیلِ آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب


از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد


سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر

چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر


خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست

شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست


شمس در خارج اگر چه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد


شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر


در تصوّر ذات او را گُنج کو

تا درآید در تصوّر مثل او


چون حدیث روی شمس‌الدّین رسید

شمسِ چارم‌ آسمان سَر در کشید


واجب آید چونکه آمد نام او

شرح کردن رمزی از اِنعام او


این نَفَس جانْ دامنم برتافته‌ست

بوی پیراهانِ یوسف یافته‌ست


کز برای حقِّ صحبت سال‌ها

بازگو حالی از آن خوش حال‌ها


تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صدچندان شود


لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا

کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا


کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق

أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق


من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست


شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر


قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ

واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ


صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق


تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟

هست را از نسیه خیزد نیستی


گفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یار

خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار


خوش‌تر آن باشد که سِرِّ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران


گفت مکشوف و برهنه بی‌ غُلول

بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول


پرده بردار و برهنه گو که من

می‌نخسپم با صنم با پیرهن


گفتم ار عریان شود او در عیان

نه تو مانی نه کنارت نه میان


آرزو می‌خواه، لیک اندازه خواه

برنتابد کوه را یک برگ کاه


آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت


فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی


این ندارد آخر از آغاز گوی

رو تمامِ این حکایت بازگوی

#radioshereparsi

#ساعد_باقری

💖

یادت نرود من برای تو شعر شدم خط به خط......✨️💖 ساغر شفیعی13 Jun 202600:01:30

یادت نرود

من برای تو شعر شدم

خط به خط

  تحریر کردم خودم را برایت

ناخوانده  مگذر از من

کمی مکث کن

واژه‌ها قطره قطره خون دل منند

نوش کن خون‌آشام مهربان من

نوش کن

هیچ کلمه‌ای را باقی نگذار

مثل اناری سرخ

تا دانهٔ آخر


بعد

پنجره را واکن

بگذار باد بیاید و برود

کاغذها را ببرد

ورق‌های سفید

پاکنویس سکوتند

مثل ابرهای سرخوش

هرچه در دلشان بوده باریده‌اند

سبکبال

فقط می‌خواهند بروند پیِ بازی


حالا پنجره را ببند

در را هم ببند پشت سرت

و مرا در تنهایی‌ام

راحت بگذار


#ساغر_شفیعی

#radioshereparsi

✨️💖

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام ✨️💖12 Jun 202600:03:08

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را ، خریده‌ام



بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوست

پاشیده‌ام شراب کف‌آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده‌ام ز چشم حسودان، نگاه را



تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده‌ام

از هر زنی، تراش تنی وام کرده‌ام

از هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربوده‌ام



اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده‌ای



هشدار!‌ زآنکه در پس این پردهٔ نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته‌ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه‌ام کند

ببینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام



#radioshereparsi

#نادر_نادرپور

✨️💖

. ویکتور فرانکل خود یکی از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری نازی است #radioshereparsi ✨️💖12 Jun 202602:49:43

معرفی کتاب انسان در جستجوی معنا

کتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشته‌ی ویکتور فرانکل، روان‌پزشک و پایه‌گذار مکتب روان‌شناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت می‌کند و سپس تعریف می‌کند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگی‌اش را تغییر داده‌اند. فرانکل در نیمه‌ی دوم این کتاب از نوعی روان‌درمانی معناگرا سخن می‌گوید که در سخت‌ترین شرایط به کمک انسان می‌آید و به او یاری می‌رساند تا از بند مشکلات خلاص شود.

#ویکتور_فرانکل

#radioshereparsi

✨️💖

سینه ام دکان عطاری است دردت چیست.....✨️💖12 Jun 202600:07:20

تو بگو ماه کجاست


تو مرا خانه ببر


دل من نابیناست.

تو بگو آه چه طعمی دارد؟


تو بگو ابر چرا می بارد؟

باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟

سرو شیراز چرا آزاد است؟

بر لب خار چرا فریاد است؟

این چه شهری است؟


همان جابلقاست؟

ما کجا گمشده ایم؟

ته بن بست،چرا ناپیداست؟

تو بگو ماه کجاست


تو مرا خانه ببر

دل من نابیناست

#radioshereparsi

#محمد_صالح_علا

✨️💖

مگو این ‌آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ..✨️💖12 Jun 202600:05:22





همراه حافظ


درون معبد هستی


بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز

به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز

به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید

شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و آسمانم نورباران است

کبوترهای رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند

صفای معبد هستی

تماشایی است

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد

جهان در خواب

تنها من در این معبد در این محراب

دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم

در آن درگاه درد خویش را

فریاد میکردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد

دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربان تر بود

ازین بیچاره مردم یاد می فرمود

دلم میخواست زنجیری گران از

بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد

چه شیرین است اما من

دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه

ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند

دلم میخواست

دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیریناست وقتی سینه ها از

م هر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند

خدا زین تلخکامی های بی

هنگام بس میکرد

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد

همین ده روز هستی را امان می داد

دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

دام میخواست عشقم را نمی کشتند

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند

چنین از شاخسار

هستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

به باد نامرادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند

چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم

به یاد اولین دیدار در چشم

سیاهش خیره می ماندم

دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند

بهاری جاودان آغوش وا میکرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد

بهشت عشق می خندید

به روی آسمان آبی آرام

پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند

به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد

مگو این ‌آرزو خام است

مگو روح بشر

همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

وگر این آسمان در هم نمیریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

#radioshereparsi

#فریدون_مشیری

✨️💖

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت ✨️💖12 Jun 202600:02:10

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت


#حسین_منزوی

#radioshereparsi

✨️💖

دعایت می کنم. در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی بیابی جای خود را ،  در میان نقشه  دنیا✨️💖12 Jun 202600:06:16

گاهی دعایم کن






دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی


بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست


دعایت می کنم ،


با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی


به لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرمایی


بیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب ها


بخوانی نغمه ای با مهر


دعایت می کنم  ، در آسمان سینه ات


خورشید مهری ، رخ بتاباند


دعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکی


بیابد راه چشمت را


سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر


دعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنی


با دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود را


دعایت می کنم ، روزی بفهمی با خدا


تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن


فاصله داری


و هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد داد


مپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانی


دعایت می کنم


روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا


اما خدایت با تو نزدیک است


دعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد


با عشق


بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست


شبانگاهی ، تو هم  با عشق با نجوا


بخوانی خالق خود را


اذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نور


ببوسی سجده گاه خالق خود را


دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی


پیدا شوی در او


دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و


با او بگویی :


بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست


دعایت می کنم روزی


نسیمی ، خوشه اندیشه ات را


گرد و خاک غم ، بروباند


کلام گرم محبوبی


تو را عاشق کند بر نور


دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی


با موج ها ی آبی دریا ، برقص آیی


و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزی


بسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانی


لباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانی


به کام پر عطش ، یک جرعه آبی ،  بنوشانی


دعایت می کنم روزی بفهمی ،


در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی


بیابی جای خود را ،  در میان نقشه  دنیا


برایت آرزو دارم


که یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تو


اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرد


دعایت می کنم عاشق شوی روزی


بگیرد آن زبانت


دست و پایت گم شود


رخساره ات گلگون شود


آهسته زیر لب بگویی ، آمدم


به هنگام سلام گرم محبوبت


و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را


ندانی کیستی


معشوق عاشق ؟


عاشق معشوق ؟


آری ، بگویی هیچکس


دعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستی


ببندی کوله بارت را


ترا در  لحظه های روشن  با او 


دعایت می کنم ای مهربان همراه


تو هم  ، ای خوب من 


گاهی دعایم کن


#کیوان_شاهبداغی

#radioshereparsi

✨️💖

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟ به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند ✨️💖12 Jun 202600:02:05

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟

به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند


چه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !

به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردند


اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟

چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟


ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند

به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند


نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی

زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند


اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید

به صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردند


از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند

به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند


#حسین_منزوی

#radioshereparsi


✨️💖

لذت نان شدن زیر دندان او گندمم را سوی آسیا می کشد✨️💖11 Jun 202600:02:03

من نه خود می‌روم او مرا می‌کشد

کاه سرگشته را کهربا می‌کشد

چون گریبان ز چنگش رها می‌کنم

دامنم را به قهر از قفا می‌کشد

دست و پا می‍زنم می‌رباید سرم

سر رها می‌کنم دست و پا می‌کشد

گفتم این عشق اگر وا گذارد مرا

گفت اگر وا گذارم وفا می‌کشد

گفتم این گوش تو خفته زیر زبان

حرف ناگفته را از خفا می‌کشد

گفت از آن پیشتر این مشام نهان

بوی اندیشه را از هوا می‌کشد

لذت نان شدن زیر دندان او

گندمم را سوی آسیا می‌کشد

سایه او شدم چون گریزم از او

در پی‌اش می‌روم تا کجا می‌کشد


#هوشنگ_ابتهاج


#radioshereparsi

✨️💖

لطف حق 11 Jun 202600:10:11

https://t.me/radioshereparsi/292

 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 





پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات »


شمارهٔ ۱۳۹ - لطف حق


 


مادر موسی، چو موسی را به نیل


در فکند، از گفتهٔ رب جلیل


خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه


گفت کای فرزند خرد بی‌گناه


گر فراموشت کند لطف خدای


چون رهی زین کشتی بی ناخدای


گر نیارد ایزد پاکت بیاد


آب خاکت را دهد ناگه بباد


وحی آمد کاین چه فکر باطل است


رهرو ما اینک اندر منزل است


پردهٔ شک را برانداز از میان


تا ببینی سود کردی یا زیان


ما گرفتیم آنچه را انداختی


دست حق را دیدی و نشناختی


در تو، تنها عشق و مهر مادری است


شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است


نیست بازی کار حق، خود را مباز


آنچه بردیم از تو، باز آریم باز


سطح آب از گاهوارش خوشتر است


دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است


رودها از خود نه طغیان میکنند


آنچه میگوئیم ما، آن میکنند


ما، بدریا حکم طوفان میدهیم


ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم


نسبت نسیان بذات حق مده


بار کفر است این، بدوش خود منه


به که برگردی، بما بسپاریش


کی تو از ما دوست‌تر میداریش


نقش هستی، نقشی از ایوان ماست


خاک و باد و آب، سرگردان ماست


قطره‌ای کز جویباری میرود


از پی انجام کاری میرود


ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم


ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم


میهمان ماست، هر کس بینواست


آشنا با ماست، چون بی آشناست


ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند


عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند


سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت


زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت


کشتئی زاسیب موجی هولناک


رفت وقتی سوی غرقاب هلاک


تند بادی، کرد سیرش را تباه


روزگار اهل کشتی شد سیاه


طاقتی در لنگر و سکان نماند


قوتی در دست کشتیبان نماند


ناخدایان را کیاست اندکی است


ناخدای کشتی امکان یکی است


بندها را تار و پود، از هم گسیخت


موج، از هر جا که راهی یافت ریخت


هر چه بود از مال و مردم، آب برد


زان گروه رفته، طفلی ماند خرد


طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت


بحر را چون دامن مادر گرفت


موجش اول، وهله، چون طومار کرد


تند باد اندیشهٔ پیکار کرد


بحر را گفتم دگر طوفان مکن


این بنای شوق را، ویران مکن


در میان مستمندان، فرق نیست


این غریق خرد، بهر غرق نیست


صخره را گفتم، مکن با او ستیز


قطره را گفتم، بدان جانب مریز


امر دادم باد را، کان شیرخوار


گیرد از دریا، گذارد در کنار


سنگ را گفتم بزیرش نرم شو


برف را گفتم، که آب گرم شو


صبح را گفتم، برویش خنده کن


نور را گفتم، دلش را زنده کن


لاله را گفتم، که نزدیکش بروی


ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی


خار را گفتم، که خلخالش مکن


مار را گفتم، که طفلک را مزن


رنج را گفتم، که صبرش اندک است


اشک را گفتم، مکاهش کودک است


گرگ را گفتم، تن خردش مدر


دزد را گفتم، گلوبندش مبر


بخت را گفتم، جهانداریش ده


هوش را گفتم، که هشیاریش ده


تیرگیها را نمودم روشنی


ترسها را جمله کردم ایمنی


ایمنی دیدند و ناایمن شدند


دوستی کردم، مرا دشمن شدند


کارها کردند، اما پست و زشت


ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت


تا که خود بشناختند از راه، چاه


چاهها کندند مردم را براه


روشنیها خواستند، اما ز دود


قصرها افراشتند، اما به رود


قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس


دزدها بگماشتند از بهر پاس


جامها لبریز کردند از فساد


رشته‌ها رشتند در دوک عناد


درسها خواندند، اما درس عار


اسبها راندند، اما بی‌فسار


دیوها کردند دربان و وکیل


در چه محضر، محضر حی جلیل


سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک


در چه معبد، معبد یزدان پاک


رهنمون گشتند در تیه ضلال


توشه‌ها بردند از وزر و وبال


از تنور خودپسندی، شد بلند


شعلهٔ کردارهای ناپسند


وارهاندیم آن غریق بی‌نوا


تا رهید از مرگ، شد صید هوی


آخر، آن نور تجلی دود شد


آن یتیم بی‌گنه، نمرود شد


رزمجوئی کرد با چون من کسی


خواست یاری، از عقاب و کرکسی


کردمش با مهربانیها بزرگ


شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ


برق عجب، آتش بسی افروخته


وز شراری، خانمان‌ها سوخته


خواست تا لاف خداوندی زند


برج و باروی خدا را بشکند


رای بد زد، گشت پست و تیره رای


سرکشی کرد و فکندیمش ز پای


پشه‌ای را حکم فرمودم که خیز


خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز


تا نماند باد عجبش در دماغ


تیرگی را نام نگذارد چراغ


ما که دشمن را چنین میپروریم


دوستان را از نظر، چون میبریم


آنکه با نمرود، این احسان کند


ظلم، کی با موسی عمران کند


این سخن، پروین، نه از روی هوی ست


هر کجا نوری است، ز انوار خداست


لطف حق

زنده یاد پروین اعتصامی

خوانش محمد مصدق💖

پدر مرده را سایه بر سر؟فکن.....✨️💖11 Jun 202600:02:52

پدرمرده را سایه بر سر فکن

غبارش بیفشان و خارش بکن


ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟

بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟


چو بینی یتیمی سر افکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش


یتیم ار بگرید که نازش خرد؟

وگر خشم گیرد که بارش برد؟


الا تا نگرید که عرش عظیم

بلرزد همی چون بگرید یتیم


به رحمت بکن آبش از دیده پاک

به شفقت بیفشانش از چهره خاک


اگر سایه خود برفت از سرش

تو در سایه خویشتن پرورش


من آنگه سر تاجور داشتم

که سر بر کنار پدر داشتم


اگر بر وجودم نشستی مگس

پریشان شدی خاطر چند کس


کنون دشمنان گر برندم اسیر

نباشد کس از دوستانم نصیر


مرا باشد از درد طفلان خبر

که در طفلی از سر برفتم پدر


یکی خار پای یتیمی بکند

به خواب اندرش دید صدر خجند


همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید

کز آن خار بر من چه گلها دمید


مشو تا توانی ز رحمت بری

که رحمت برندت چو رحمت بری


چو انعام کردی مشو خودپرست

که من سرورم دیگران زیردست


اگر تیغ دورانش انداخته‌ست

نه شمشیر دوران هنوز آخته‌ست؟


چو بینی دعاگوی دولت هزار

خداوند را شکر نعمت گزار


که چشم از تو دارند مردم بسی

نه تو چشم داری به دست کسی


«کرم» خوانده‌ام سیرت سروران

غلط گفتم، اخلاق پیغمبران

#radioshereparsi

#بوستان_سعدی

✨️💖

قبل از غروب عمرت ، حشمت به کار آید....✨️💖11 Jun 202600:01:51

در راه مانده بودیم ، در گوشه ای نشسته

با کوله بار حسرت ، از آرزو گسسته


ناگه ندا شنیدیم از کو کویی که می گفت

هو هو و های و هویی در گوش جان خسته


گهواره ی جهان را گردش نایستاده

دریاب فرصتت را ای فال تو خجسته


از هد هدی شنیدیم با صد زبان که می گفت

حتی اگر سلیمان باشی و دل نبسته


قبل از غرو ب عمرت حشمت به کار آید

نسیان مکن به موران با چشم های بسته


پرواز اگر تو خواهی از این جهان خسته

پرواز کی توانی با بالهای بسته


محمد مصدق

بیستم بهمن ماه ۴۰۳

👌💖

ریشه ی سرو جوان با خاک صحبت می کند11 Jun 202600:02:10

ریشه ی سرو جوان با خاک صحبت می کند


از عذاب تشنگی با وی حکایت می کند


با زبان خشک برگش ، بید می گوید که : آه


ابر هم دارد به باغ ما خیانت می کند


این خیانت نیست - گوید نارون با پوزخند -


ابر دارد به اجاق پیر خدمت می کند


باد هم دردانه می پیچد به گرد ساقه ای


ساقه زان همبستگی احساس جرئت می کند


تن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود می کشد


تا بگوید که : تبر! اینجا حکومت می کند


هیچ می دانی ؟ خبر داری ؟ رفیق سوخته


که عطش با آتش سوزنده وصلت می کند ؟


جوی خشک و برکه ی خالی حکایت می کنند :


تشنگی امسال هم دارد  قیامت می کند


هر درختی را که می خشکاند از بن ، تشنگی


تیشه در بین اجاق و کوره قسمت می کند


باغبان ما شریک دزد و یار قافله


ایستاده است و بر این غارت نظارت می کند


ساقه ی دوم نمی گوید جواب و اولّی


از طنین گفته های خویش وحشت می کند


ـ هر گره در ساقه ها ، گوشی است ـ می گوید به خود


و سپس لرزان به جای خویش رجعت می کند

#radioshereparsi

#حسین_منزوی


✨️💖

امشب به اوج آسمان با بال جان پر می زنم✨️💖11 Jun 202600:01:30

عمر بشر به هزاران سال رسید

اما به جای آرامش به سلاح های پیشرفته تر دستیابی پیدا کرد

به جای انصاف قانون جنگل حکفرما شد

و بشر امروز بیشتر از هر دوره ای دچار بحران هویت گردید.....

🩶🩶🩶

خدایا یکبار دیگر در فلسفه خلقت انسان مرور کن

شاید چیزی جابجا شده است......


گله های گرگ با شمایل انسان به اقصی نقاط دنیا حمله ور شده اند و کودکان را گردن دریده به نیش دارند.....

و جای دندانهای تیز

دستهاشان پر از بمب است....


خدایا یکبار دگر در فلسفه ی خلقت جهان مرور کن....

غورباقه ابوعطا میخواند و آب سر بالا می رود....

عزیز ذلیل است و حقیر بالا نشسته...

سور اسرافیل را بگو که در سور قیامت بدمد که این جهان و این انسان آنرا که تو می خواستی نیست.......

" عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی "

🩶🩶🩶

امشب به اوج آسمان

با بال جان پر می‌زنم

از گنبد هفت آسمان

بر این جهان سر می‌زنم


بر سایه‌ی کوتاه خود

بر روی دیوار زمان

بر اینکه وقت رفتن است

از تلخ گاه این جهان


اندر میان پرنیان

می‌پرسم از کار جهان:

گویند آدم مرده است

در نزد ما کروبیان.


آدم به تاوان هبوط

انگار چون بوزینه شد

قابیل بر روی زمین

آن حاکم دیرینه شد


می پرسم از راه گذر

از این شرور بی ثمر

آیا بود راهی از این

بن بست امروز بشر


در یک صفی از پرنیان

مجنون به حرف آمد و

گفت : لیلی دوای درد من

لیلی دوای دردجان

#radioshereparsi


#محمد_مصدق

سه شنبه پنجم اسفند ماه ۴۰۴


✨️💖

سلسله مباحث انسان شناسی 💖 علامه محمد تقی جعفری 💖 و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم .........04 Mar 202205:34:06
  لحظه ها و دقایق بر همه دوستان مبارک💖 پست قبلی که با عنوان " بحران هویت " خدمت دوستان فرستادم بسیار مورد استقبال قرار گرفت و دریافتم اشعار مولانا با بیان زیبای زنده یاد "علامه محمد تقی جعفری " همان سبکی و اهتزازی که در روح من ایجاد کرد ، دوستان هم چنین حسی را تجربه کرده اند ..... یاد این شعر زیبای سعدی افتادم که " از هزاران در یکی گیرد سماع ........" خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زآن که هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست هر کسی را نام معشوقی که هست می‌برد، معشوق ما را نام نیست سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست باد صبح و خاک شیراز آتشیست هر که را در وی گرفت آرام نیست خواب بی هنگامت از ره می‌برد ور نه بانگ صبح بی هنگام نیست سعدیا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نیست   انگیزه ای شد تا در سالروز تولدم حدود صد ساعت آثار صوتی علامه جعفری و گردآوری کنم و در قالب یک اپیزود پادکست " رادیو شعر پارسی " به دوستان تشنه حقیقت در سراسر دنیا هدیه کنم تا در گریز از روزمرگی ها در مسیر رفت و آمد و ترافیک های میهمان ناخوانده این سرزمین بشنویم و بدانیم بغیر از تاجران دین فروش مصلحانی در تاریخ بوده اند که دین را از پنجره نگاه علامه محمد تقی جعفری نیوشیده و نوشانده اند 💖
قسمت دوم سلسله مباحث فلسفی پیرامون انسان شناسی 💖 علامه محمد تقی جعفری 💖 جور دیگر باید دید12 Feb 202245:49:57
  لحظه ها و دقایق بر همه دوستان مبارک💖 پست قبلی که با عنوان " بحران هویت " خدمت دوستان فرستادم بسیار مورد استقبال قرار گرفت و دریافتم اشعار مولانا با بیان زیبای زنده یاد "علامه محمد تقی جعفری " همان سبکی و اهتزازی که در روح من ایجاد کرد ، دوستان هم چنین حسی را تجربه کرده اند ..... یاد این شعر زیبای سعدی افتادم که " از هزاران در یکی گیرد سماع ........" خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زآن که هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست هر کسی را نام معشوقی که هست می‌برد، معشوق ما را نام نیست سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست باد صبح و خاک شیراز آتشیست هر که را در وی گرفت آرام نیست خواب بی هنگامت از ره می‌برد ور نه بانگ صبح بی هنگام نیست سعدیا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نیست   انگیزه ای شد تا در سالروز تولدم حدود صد ساعت آثار صوتی علامه جعفری و گردآوری کنم و در قالب یک اپیزود پادکست " رادیو شعر پارسی " به دوستان تشنه حقیقت در سراسر دنیا هدیه کنم تا در گریز از روزمرگی ها در مسیر رفت و آمد و ترافیک های میهمان ناخوانده این سرزمین بشنویم و بدانیم بغیر از تاجران دین فروش مصلحانی در تاریخ بوده اند که دین را از پنجره نگاه علامه محمد تقی جعفری نیوشیده و نوشانده اند 💖
سلسله مباحث فلسفی پیرامون انسان شناسی💖 زنده یاد علامه محمد تقی جعفری 💖 چشم ها را باید شست........05 Feb 202244:40:08
  لحظه ها و دقایق بر همه دوستان مبارک💖 پست قبلی که با عنوان " بحران هویت " خدمت دوستان فرستادم بسیار مورد استقبال قرار گرفت و دریافتم اشعار مولانا با بیان زیبای زنده یاد "علامه محمد تقی جعفری " همان سبکی و اهتزازی که در روح من ایجاد کرد ، دوستان هم چنین حسی را تجربه کرده اند ..... یاد این شعر زیبای سعدی افتادم که " از هزاران در یکی گیرد سماع ........" خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زآن که هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست هر کسی را نام معشوقی که هست می‌برد، معشوق ما را نام نیست سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست باد صبح و خاک شیراز آتشیست هر که را در وی گرفت آرام نیست خواب بی هنگامت از ره می‌برد ور نه بانگ صبح بی هنگام نیست سعدیا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نیست   انگیزه ای شد تا در سالروز تولدم حدود صد ساعت آثار صوتی علامه جعفری و گردآوری کنم و در قالب یک اپیزود پادکست " رادیو شعر پارسی " به دوستان تشنه حقیقت در سراسر دنیا هدیه کنم تا در گریز از روزمرگی ها در مسیر رفت و آمد و ترافیک های میهمان ناخوانده این سرزمین بشنویم و بدانیم بغیر از تاجران دین فروش مصلحانی در تاریخ بوده اند که دین را از پنجره نگاه علامه محمد تقی جعفری نیوشیده و نوشانده اند 💖
تاریخچه جمعیت امام علی از زبان شارمین میمندی نژاد 💖 منبع https://www.clubhouse.com/event/xke7V6XV15 Sep 202101:30:26
تاریخچه جمعیت امام علی از زبان شارمین میمندی نژاد 💖 منبع https://www.clubhouse.com/event/xke7V6XV # انجمن_ همیاران_سلامت_پرور_البرز#اهسا#تعمیرگاه_تخصصی_امین #کارآفرینی#کسب_و_کار_اجتماعی#خانه_شریف#کودکان_کار#جمعیت_امام_علی#مراکز_شبانه_روزی#کانون_اصلاح_و_تربیت#ضایعاتی#زباله_گرد#زنان_سرپرست_خانوار#انجمن_احیا##کیانا#خانه_مهر#کمک_به_همنوع#کهریزک#محک#ان_جی_او#بهزیستی#فنی_و_حرفه_ای#زندان#دیه#طفلان_مسلم#کوچه_گرد_عاشق#خیریه_فاطمه_زهرا#امداد_گران_عاشورایی#اعتیاد#کمپ#بنیاد_کودک
دار قد کشید ....دیدی بجای پنجره دیوار قد کشید ....شادی غریب ماند و...💖فردوس اعظم 💖 شکوفه باختری03 Sep 202100:02:04
دار قد کَشید... دیدی به جای پنجره، دیوار قد کشید شادی غریب ماند و غم انگار قد کشید تیغِ تبر به پای درختان رسید و بعد کرسی نشین زیاد شد و دار قد کشید وقتی که آفتاب صداقت غروب کرد رویید بذر کینه و بسیار قد کشید! روزی که روی شمع خرد آب ریختیم جهل از درون کوچه و بازار قد کشید جنگ آمد و صحیفه دنیا سیاه شد هی کُشته پشت کُشته و آمار قد کشید! وقتی که شعر از رهِ تزویر می‌گذشت چیزی به نام شاعر دربار قد کشید می‌خواستم که پُل بشوم تا که بگذرید از روی من، که تیغه ی انکار قد کشید می‌خواستم که روزنه باشم نخواستید این گونه شد که این همه دیوار قد کشید! #فردوس_اعظم #شعر_امروز_تاجیکستان دکلمه بانو: #شکوفه_باختری (افغانستان) @firdavsiazam # طالبان
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند 🖤 حمیرضا برقعی 🖤 سعید بیابانکی 18 Aug 202100:09:08
 پرسه در خیال سیدحمیدرضا برقعی شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم چرا که او روحی ...   - چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی-   با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد  در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا بی ریا کشید حتی براش جای کفن بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را ، حروف را از بس که گریه کرد تمام لهوف را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه روی نیزه ساخت "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" اوکهکشان روشن هفده ستاره بود خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...   برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#حمیدرضا_برقعی#سعید_بیابانکی#شعز_آئینی#شعر_عاشورا محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو
تجربیات موفق رفع آسیبهای اجتماعی در ایران 💖 رادیو افرا 💖 کاظم متولی12 Aug 202105:38:18
دوستان کاظم متولی فعال آسیبهای اجتماعی میباشد که بیش از یک دهه زندگی خود را صرف ساماندهی آسیبهای اجتماعی ایران نموده است . او با راه اندازی پادکست رادیو افرا با مصاحبه از ان جی او های موفق در ایران سعی در انتقال این تجربیات دارد. از او سپاسگذاریم که غم مردمان سرزمین مادری بر او گران و از خود گذشته به آن پرداخته است 💖💖💖 #رادیو_افرا#کاظم_متولی#آسیبهای_اجتماعی#تجربیات_،موفق #دکتر_یونس#جایزه_صلح_نوبل#جهانی_بدون_فقر# انجمن_ همیاران_سلامت_پرور_البرز#اهسا#تعمیرگاه_تخصصی_امین #کارآفرینی#کسب_و_کار_اجتماعی#خانه_شریف#کودکان_کار#جمعیت_امام_علی#مراکز_شبانه_روزی#کانون_اصلاح_و_تربیت#ضایعاتی#زباله_گرد#زنان_سرپرست_خانوار#انجمن_احیا##کیانا#خانه_مهر#کمک_به_همنوع#کهریزک#محک#ان_جی_او#بهزیستی#فنی_و_حرفه_ای#زندان#دیه#طفلان_مسلم#کوچه_گرد_عاشق#خیریه_فاطمه_زهرا#اعتیاد#کمپ#بنیاد_کودک 🎧 #رادیو_افرا 🔺Website: afraway.org 🔺Instagram: @afraway @afraway
دکلمه گزیده اشعار 💖 استاد رضا پیربادیان12 Aug 202125:10:55
آدرس کانال تلگرام deklamehayepirbadian@ @pirbadian اینستاگرام https://www.instagram.com/deklamerezap/ https://t.me/deklamehayepirbadian. برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی #رضا_پیربادیان #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو
دلم میخواست مردم ، درهمه احوال با هم آشتی بودند ......💖 فریدون مشیری 💖 طیبه حاجی پور23 Jun 202100:58:17
برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #طیبه_حاجی پور #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو
آلبوم های تشنه توفان . گناه دریا . ابر و کوچه . بهار را باور کن 💖 فریدون مشیری با اجرای محمد مصدق 06 Jun 202105:57:08
خورشید از آن دور از آن قله ی پربرف آغوش کند باز همه مهر همه ناز........ 💖💖 آدرس سایت انجمن اهسا : https://ehsacharity.ir/ صفحه اینستاگرام انجمن اهسا: https://www.instagram.com/p/CFFilAvl34E/?igshid=1aejelxtkr97p شماره کارت انجمن همیاران سلامت پرور البرز (اهسا) 6219-8610-1531-2845 💖💖 #اهسا#انجمن_همیاران_سلامت_پرور_البرز#توانیاب#cp#ngo#کمک_به_همنوع#فلج#کاردرمانز
غزلیات سلطان غزل زنده یاد حسین منزوی 💖 ۱۶ اردیبهشت سالروز آسمانی شدن استاد گرامی باد 💖 محمد مصدق23 May 202113:21:06
او که بیشتر به‌عنوان شاعری غزل‌سرا شناخته شده‌ است، در سرودن شعر نیمایی، شعر سپید و ترانه هم تبحر داشت. نقش منزوی، در زنده کردن غزل معاصر، چشمگیر ارزیابی شده‌است و حتی بعضی از منتقدان کار او را انقلابی در غزل امروز می‌دانند و آن را با کاری که نیما در تحول شعر فارسی کرد، مقایسه کرده‌اند.[۳] وی در ترانه سرایی نیز توانا بود و آلبوم نسیما به خوانندگی علیرضا افتخاری از سروده‌های اوست. بسیاری از غزل‌های او توسط خوانندگان مشهوری نظیر: علیرضا افتخاری، کوروش یغمائی، همایون شجریان، داریوش اقبالی، محمد نوری و … خوانده شده‌است . 💖 برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#محمد_مصدق#رضا_ییربادیان #زهرا_ محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو
گزیده۴۲۵غزل از کلیات شمس مولانا💖عبدالکریم سروش💖سفر کردم به هر شهری دویدم/ چو شهر عشق من شهری ندیدم19 May 202117:52:59
برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #زهرا_ محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو
بگذار سکوت چهارفصل بشکند... نسیم عید بوزد به اتاقهای در بسته .....برود لای پیرهنم 💖 زهره کوچکیان03 May 202100:19:23
تمام شهر دیوانه اند 💖 برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#زهره_کوچکیان#رضا_ییربادیان #زهرا_ محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو
بیست اصل مهم در موفقیت معاون اجرایی دبیرستان💖 نگارش و اجرای صوتی زهرا مصدق03 May 202105:19:26
بیست اصل مهم در موفقیت معاون اجرایی دبیرستان💖 نگارش و اجرای صوتی زهرا مصدق برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #زهرا_ محمودی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو# روز_معلم#زهرا_مصدق_صدقی
گزیده اشعار توسط هنرمندان مینا پاک نیا 💖 بهمن جعفری 💖 مسعود زمانی 💖 علی صاحبکار 💖 رضا پیربادیان22 Apr 202102:25:20
برای شنیدن بقیه آلبوم صوتی "رادیو شعر پارسی را " در گوگل یا کست باکس جستجو کنید آدرس کانال تلگرام : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh #پادکست_رادیو_شعر_پارسی#رضا_ییربادیان #رضا_پیربادیان#مینا_پاک_نیا#بهمن_جعفری#علی_صاحبکار#مسعود_زمانی #سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج#نریشن #نیما_یوشیج#حسین_منزوی#سعدی#حافظ#کلیات_شمس#مولانا#افشین_یدالهی#سایه#هوشنگ_ابتهاج#مهدی_اخوان_ثالث #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو💖💖
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشندهٔ دستگیر کریم 💖 بوستان سعدی22 Apr 202111:22:53
  به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشندهٔ دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نباشد به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست دو کونش یکی قطره از بحر علم گنه بیند و پرده پوشد به حلم ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست اگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟ بری ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دانای راز مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل گر آن است، منشور احسان اوست ور این است، توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عملهای بد هم او پرده پوشد به آلای خود به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده، علمش بصیر به اسرار ناگفته، لطفش خبیر به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده‌ست بر آب صورتگری؟ نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گل و لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افکند قطره‌ای سوی یم ز صلب افکند نطفه‌ای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست مهیاکن روزی مار و مور اگر چند بی‌دست و پایند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟ دگر ره به کتم عدم در برد وز انجا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس رانده‌اند به لااحصی از تک فرومانده‌اند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند یکی باز را دیده بردوخته‌ست یکی دیدها باز و پر سوخته‌ست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده‌ست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی تأمل در آیینهٔ دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وز آنجا به بال محبت پری بدرد یقین پرده‌های خیال نماند سراپرده الا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد راعی نرفت گم آن شد که دنبال داعی نرفت کسانی کز این راه برگشته‌اند برفتند بسیار و سرگشته‌اند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی  
© My Podcast Data · Independent project · Data from Apple & Spotify