Back

Explore every episode of the podcast Ehsanoo

Dive into the complete episode list for Ehsanoo. Each episode is cataloged with detailed descriptions, making it easy to find and explore specific topics. Keep track of all episodes from your favorite podcast and never miss a moment of insightful content.

Rows per page:

1–36 of 36

TitlePub. DateDuration
گراز16 Sep 202300:14:41

داستان گراز در صفحه‌ی اینستاگرام کلاسیک رادیو سینما منتشر شده است.

سناریو13 Oct 202200:30:21

سناریو در تاریخ ۲۱ مهرماه ۱۴۰۱ ضبط و پخش شده است.

تایتانیک20 Jul 202100:18:38

از میان همه رفتن‌ها و تنها شدن‌ها که از زندگی آدم کابوس می‌سازند، مهیب‌ترین کابوس زندگی حسون را یک برق که بی‌موقع گذاشت رفت درست کرد. شرکت هالوفارم اعلام ورشکستی کرد، گفت کارگرهایش بیایند جای طلب یک چیزایی بردارند ببرند. در حالیکه حسون کنار سه تا خواهرهایش و ننه‌اش منتظر بود پدرش با یک وسپا یا جاروبرقی یا دو تا طاقه‌ی فرش دست دوم از در بیرون بیاید، ممد بادگیر آمد تا فقط یک دستگاه ویدیو رو کولش است، یک سونی تی‌سِوِن! ننه‌اش توی سه هفته از غم بی‌عرضگی شوهر پیر شد، ممد خودش یک هفته حرف نزد، چیزی هم نخورد، پا هم از خانه در نگذاشت. همه جا حرفش بود و نقل بی‌عرضگیش. روز هشتم به صرافت افتاد که حداقل بزند تو برق و روشنش کند، فیلمها را یکی یکی گذاشت، حسون زانو به زانوش بود و هر سیگاری که پدرش خاموش می‌کرد دلداریش می‌داد...



اطلاعات اپیزود به ترتیب ورود:

موسیقی Mohammad Darabifar - To Beman

موسیقی Mohammad Darabifar - Zire Noore Maah

مشق شب25 Jan 202100:20:34

می‌توانید از اینجا نسخه‌ی تصویری را مشاهده نمایید.

لحظه‌ی گِرِتا21 Jan 202100:12:30

نسخه تصویری را می‌توانید از اینجا مشاهده کنید.

گفتگو با حامد عسکری در برنامه کتاب باز10 Jan 202100:44:19

نسخه تصویری این گفتگو را اینجا می توانید مشاهده نمایید.

گفتگو با رضا کولغانی در برنامه کتاب‌باز04 Jan 202100:26:47

نسخه تصویری این گفتگو را می‌توانید از اینجا مشاهده نمایید.

این برنامه در تاریخ 14 دی‌ماه 99 پخش شده است.

فقط پنج روز31 Dec 202000:07:59

فقط پنج روز

فتواهای عاطفی23 Dec 202000:27:41

نام داستان: فتواهای عاطفی

نویسنده و خوانش: احسان عبدی پور

شاعر: غیاث المدهون

مترجم اشعار: مریم حیدری

تنظیم: مهدی ستوده


یک برادریم که هیچوقت ندیدمش، غیاث است. مثل کلکتور تمبر یا اسکناس، برادر خواهرهایی دارم که از پدر مادرهایی در چهارگوشه‌ی جهان پا گرفته‌ایم. رییس جمهورهای جدایی داریم، پرچم‌های جدایی، رنگ چشم‌های جدایی، کلمات نزدیک به همیم... ما از روی دی اِن ای کلمات، به یک رحم مشترک می‌رسیم. برادرم است هر چند نطفه‌ی یک مرد آواره ی فلسطینی و یک دختر کم‌روی سوری باشد، منعقد شده در نوامبر 1978 پشت فنس‌های اردوگاه مهاجران در دمشق. لازم نیست مخارج حروفش از ته حلق جنوب ایران در بیاد تا کُکام باشد، از همان سوریه‌ی دوری که بود، همین سوئد تلخی که هست، دستهام به بغل کردنش می‌رسند. اگر در یک تقدیر دیگری، در یک انقلاب شکست خورده و بی‌سرانجام دیگری، من از سرزمینم آواره شده بودم و یک جای دنیا بِلاتکلیف بودم، ناله‌هایی که از حنجره‌ام بیرون می‌آمد همین شکلی می‌بود. اینطور که غیاث‌المدهون نوشته است. یک جا لای یک مصاحبه‌ای گفته است: جنگ در کشورم صبحانه‌ام شده و صلح در استکهلم شام من است. من اینطور پارادوکسی‌اَم!


بعد کم کم شعر می‌شود و ادامه می‌دهد:

بسیار غمگینم

شهری که در آن ساکنم، اصلا شکل شهری که در من ساکن است نیست.


من، پناهنده‌ی فلسطینی- سوری- سوئدی، شلوار جین مارک لیوایز پام می‌کنم که ابتکار مهاجری‌ست یهودی، اهل آلمان در سان فرانسیسکو و دوربینم را پر از عکس می‌کنم چنان‌که زن کشاورزِ روس سطل می‌گذارد زیر گاوش و از شیر پُرَش می‌کند؛ سرم را به نشانه‌ی تصدیق تکان می‌دهم مثل کسی که درس را فهمیده است، درس جنگ را. من، فلسطینی پخش و پلا بر چند قتل عامم. لخت‌ و سلیت ایستاده‌ام این‌جا و زور می‌زنم شعرم را بکشم روی تنم بلکه زخمهام را بپوشاند.


اطلاعات اپیزود به ترتیب ورود:

موسیقی Always - Feat Alistair Sung

موسیقی Lena Chamamyan - in love Damascus

موسیقی Baghdad - Ilham Al Madfai

موسیقی Always - Feat Alistair Sung

موسیقی Olafur Arnalds - What Was Meant To Be

موسیقی Arash Ghomeishi - Midnight Thoughts

موسیقی Jurrivh - Last Words

موسیقی Lena Chamamyan - in love Damascus

موسیقی Hammock - Now And Not Yet

موسیقی Floating In Space - Planetary

موسیقی Carter Burwell - A War on Our Hands

موسیقی رامى عصام - يا مجلس يابن الحرام

قصه، آدم‌ها، بوم‌گردی و....13 Dec 202000:22:33

این گفت‌وگو در تاریخ 22 آذرماه 99 در برنامه کتاب‌باز صورت گرفته است.

گفتگوی احسان عبدی‌پور با مجتبی شکوری در برنامه کتاب‌باز07 Dec 202000:33:44

این گفتگو در تاریخ 16 آذرماه 99 صورت گرفته است.

نسخه‌ی تصویری را از اینجا می‌توانید مشاهده نمایید..


بخش دوم گفتگو با محمد بحرانی در برنامه کتاب‌باز17 Nov 202000:22:33

بخش دوم گفتگو با محمد بحرانی در برنامه کتاب‌باز در تاریخ 25 آبان 99 صورت گرفته است.

گفتگو با محمد بحرانی در برنامه کتاب‌باز16 Nov 202000:27:23

گفتگو با محمد بحرانی در برنامه کتاب‌باز در تاریخ 25 آبان 99 صورت گرفته است.

ویدیوکست دوم - برنامه کتاب‌باز (نسخه صوتی)12 Nov 202000:18:07

دومین قسمت از میز ویدیو کست احسان عبدی‌پور در برنامه کتاب‌باز.

بیست و یک آبان ماه 99

کل معصومه - نسخه صوتی05 Nov 202000:16:39

اولین قسمت از میز ویدیو کست احسان عبدی‌پور در برنامه کتاب‌باز. - پانزده آبان 99

محرم ۵۵ و نوحه‌خوونی هایده در بوشهر20 Oct 202000:05:53

تنها یک روایت وجود داره که می‌گه هایده محرم ۵۵ تو بوشهر نوحه خوونده...

گفتگوی دوم با برنامه‌ی کتاب‌باز24 May 202000:41:05

گفتگوی دوم با برنامه‌ی کتاب‌باز در تاریخ سوم خرداد 99 با حضور سروش صحت (مجری برنامه) از شبکه نسیم پخش شده است.

قوطی‌ها07 May 202000:13:38

نسل ما دارد پا رو گل می‌کشد و خودش را از روی کول زمان میاندازد بلکه قدم توی چهل سالگی نگذارد! هم نسل قبلیمان و هم بعدیمان می‌دانند که ما به واقع آنقدر که سزاوارش بودیم، زیست درخوری نکردیم، حقمان هست حداقل کشدارتر باشد برای ما! بقول وودی آلن حالا که غذاش اینقدر بد طعم و مزخرف است کاش پُرسِش بزرگتر بود! که خب بزرگتر نیست، طبیعت کارش را می‌کند، طبیعت اگر توصیه و تمناپذیر بود میلیاردها سال دوام نمی‌آورد! ما در واقع به موازات انقلاب و جنگ و کشورداری شُهودی حاکمانمان، نباتی و دیم بزرگ شدیم، از ما کسی هیچ جای حکومت هم نیست، قبلی‌ها با دوام بالا دارند لفتش می‌دهند تا بعدی‌ها به سن قانونی صدارت برسند و بدهند دستشان! با همه این افسوس‌ها ولی برای خودمان یک نسل بودیم، یک نسل با همه غم و ای کاش‌ها و دلخوشی‌ها و خیال‌پردازی‌هایش ....


موسیقی:

Heartbeat - The Cakemaker Original Soundtrack

One Last Time - Unknown

در ستایش بطالت16 Apr 202000:20:11

فروشگاه غارت شده بود، سوغات چین به فیلادلفیا هم رسیده بود و اهالی حجابِ تمدن و نوع دوستی و این دست نُنُر بازی ها را زده بودند کنار و قفسه ها را صاف کرده بودند، انگار نه انگار که اقتصاد یکم بشر! نقل یک ویدیوعه ساده است! دو تا ویلونیست آمریکایی لای قفسه های خالی و غارت رفته یک فروشگاه بزرگ ایستاده بودند، در حالیکه جلیقه نجات تنشان بود، ویلونهایشان را از توی باکس درآوردند، کول گرفتند و یک دوئتی را شروع کردند. به نظرتان از میان همه ملودی های ساخته شده به دست بشر در تاریخ موسیقی، چه را برداشته اند و زدند؟! تایتانیک! به نظرتان کدام قسمتش را؟! دُرُست همان قسمتی که کشتی خورده است به صخره، دو نیم شده است، سرش تو آب است و لنگش هوا، همه دارند نعره و جیغ می زنند برای دمی بیشتر زنده ماندن و زندگی کردن، ولی تلاششان بیخود است و عن قریب همه چیز به ته اقیانوس بوسه خواهد زد! همین ویدیوی کوتاه شلخته، همین ارجاع کوتاه به بحران تایتانیک، تمام بی محلی های دو سه هفته اولم به حادثه را پس زد و یکهو انگار توی دلم زیر هیفده هیجده تا بشکه قیر را روشن کرده اند. حرفهای مستقیم زدن آنقدر ترسناک نیست که ارجاعات عاطفی یا تاریخی...

رفیق‌های مکزیکی03 Apr 202000:13:33
پشت چراغ قرمزا از تاکسی در میام، میرم رو کاپوت وایمیسم و دمام میزنم، وقتی یکی کاشتتم تو سرما و نمیاد، وقتی باختیم، وقتی دقیقه هشتاد و پنجِ دوتا جلوییم، وقتی پس فردا موعد کرایه خونست و ندارم، تو سرم دمام میزنم، از منیریه تا تجریش دمام زدم یه بار، تو کلوزه‌ام تنهایی دمام زدم، بارون که تند میشه دمام میزنم، وقتی تو اختتامیه ها وراجی مقام مسئول تمام نمیشه، گوشام میگیرم و دمام میزنم، تو خونه، ظرفا که میشورم مرما میکنم و دمام میزنم، جونورای تو سرمو ایجوری دک میکنم، نشد میزارم میرم جنوب، روز بوده که هشتاد بار بین تهران و بوشهر تو رفت و برگشت بودم، هیمشه اول قهوه خونه ناجی ظاهر میشم، آخرین باری که رفتم عکس دو نفرش با مخلباف را ازیر میز درآورده، بزرگتر کرده بود، زده بود کنار پوستر تنگسیر رو دیوار ...
حیاتِ سیاسی یوسف رستم (نسخه با کیفیت)15 Mar 202000:20:53
اجرا واقعی است! اگر دنبال روز شروع تحولات رفتاری یوسفو بگردین، به آشغالهای جلوی خونه سواحلی می رسین! همیشه مُشتی بچه استندبای تو میدون جلوی خونش میپلکیدن بلکه در باز شود، عطر نصفه ای، لباس یک بار تن رفته ای، ته مونده کنیاکی، ته شیشه مارمالادی چیزی بگذارد دم در روی سه کنچه! محمود سواحلی زود چیزهای زندگیش را دور می انداخت، درویش و این چیزا نبود ولی همیشه انگار قرار بود فردا صبح بمیرد، مذهبی نبود ولی کل رمضون رو با محل روزه می گرفت، بُرد کولرش را داد به ... پ.ن: نسخه ی مکتوب این پادکست در شماره ششم مجله ادبی سان چاپ شده است.
حیاتِ سیاسیِ یوسفِ رستم24 Feb 202000:19:31
این خوانش به صورت زنده در ۳۰ بهمن ماه ۹۸ در رویداد «شب طنز» که مجله «سه نقطه» برگزار کرد، اجرا شده‌است.
گفتگو با «آوای تیوال»02 Jan 202000:15:46
این گفت وگو سال ۱۳۹۲ بعد از اکران فیلم «تنهای تنهای تنها» با سایت «تیوال» صورت گرفته‌است.
راجرز06 Dec 201900:10:54
ممد راجرز، اپوزیسیون دنیا آمد، اپوزیسیون زیست و اپوزیسیون هم قرار بود از دنیا برود که نرفت، … زنش و سه‌تا بچه‌هاش برداشته بودند رفته بودند خانه پدرشان پلنگ و جعفر پلنگ وسط میدون حمزه‌ئیان جوری که هر کی تا هر شعاعی از میدان هم که ایستاده بشنود چنگال‌هاش را باز کرده بود، صدا را داده بود توی سرش و گفته بود نوکر دخترم و نوه‌هام هم هستم، پس چه! تو خونه خودم هم بهتر می‌خورن هم بهتر می‌پوشن! ممد رفت…
ممد شاه (نسخه باکیفیت و متفاوت)24 Oct 201900:16:58
همان‌طور که در واتیکان، همان‌طور که در الازهر همان‌طور که بنارس، ما هم سربَندِ جدل‌های بی‌انتها، آرواره‌هامان ساب رفته بود ولی هنوز معلوم نکرده بودیم که آیا خدا وجود دارد خودمان را جمع کنیم یا ندارد و همین‌طور لَش که هستیم بمانیم و استمرارش دهیم. خدا توی دست‌های ما که دوازده شانزده ساله بودیم و قرارگاهمان پشت انبار کانادادرای بود، یا ته می‌گرفت، یا شِفته می‌شد. سن و سال ایده آلیست گری مان بود و هیچکی هیچکی را قانع نمی‌کرد.
مَمَد شاه09 Aug 201900:13:51
این خوانش به صورت زنده در ۱۷ مرداد ۹۸ در رویداد «کنار باشگاه و ورزشگاه» که مجله «حوالی» برگزار کرد، اجرا شده است.
خانه‌ی سنایی23 Jul 201900:15:39
این داستان در شماره‌ی سوم مجله‌ی سان (تیرماه ۱۳۹۸) به چاپ رسیده است. اگر جماهیر هنوز در اتحاد بودند و کاپیتالیسم قدغن و ممنوعه نمی‌شد، اگر روس‌ها کار به کارِ ملاک‌ها و سرمایه‌دارها نداشتند و از ایروان و باکو کوچشان نمی‌دادند به سرزمین‌های مجاور، حالا روند سکونت و یکجانشینیِ من در تهران طور دیگری بود. باید از جام بلند بشوم. نه در معنای بپا خواستن، در معنیِ رفتن و ترک گفتن. باید هنوز موعدم نرسیده، خانه‌ام که یک چیزِ موقرِ جامانده از معماریِ پهلوی دوم است را بگذارم و بروم. من این‌همه سال اجاره‌نشین بوده‌ام، اما اولین‌بار است برمی‌دارم می‌نویسم خانه‌ام. خانهٔ مردم است، می‌دانم، ولی می‌نویسم خانه‌ام. چون این خانه نیمه جان و خسته بود که مادام سوکیازیان کلیدش را داد دستم. هست، عکس‌هاش هست. خودش هفتاد و هفت سالش بود و خانه پنجاه و هفت سال. الان که حرف می‌زنم شده یک خانه شصت ساله. دقیق. نه همینطوری حدودی بگویم شصت سال، که منظورم این باشد که خیلی زیاد، نه، دقیق هزار و سیصد و سی و هفت ساخته شده. سندش هست…
استرالیا21 Jul 201900:21:15
این روایت در کتاب «رست‌خیز» از نشر اطراف منتشر شده است.
زینت و مک‌لوهان27 Jun 201900:26:13
این داستان در شمارهٔ ۴۹ مجلهٔ «همشهری داستان» (۱۳۹۳/۰۹/۰۱) چاپ شده‌است. قضیه از این قرار است که خیلی سال پیش مک‌لوهان، حبیبو کشمش را اتفاقی توی کافه‌ای در ابوظبی دیده و به حبیبو گفته: «هر وقتی برگشتی ایران به زینت سلام برسون و بگو اگه یه آدم با عرضه‌ای پاشه یه فیلمی از زندگی و روزگار تو بسازه، من تمام کتاب‌هام رو از کتاب‌فروشی‌ها جمع می‌کنم و باقی عمر هم می‌رم تو یه دسته‌ی جاز پیروپاتال تو یه کافه‌ی خسته و زهواردررفته کنترباس می‌زنم که خیلی وقته دلم می‌خواد، و دیگه تموم!» راست و دروغش گردن خود حبیبو کشمش. رسول را که خواباندند روی سنگ غسال‌خانه، زینت پشت در از گریه گذشته بود. رسول سرزمین امن خانه‌اش را ترک کرده بود و برایش یک اتاق و یک آشپزخانه با سقف ایرانیت و یازده‌تا بچه ارث گذاشته بود که بزرگ‌ترین‌شان پانزده‌سالش بود و غیر از این‌که از یک پدر و مادر بودند، هیچ شباهت دیگری به‌هم نداشتند. مجمع‌الجزایر پراکنده‌ای بودند که فقط شب‌ها جمع می‌شدند زیر یک سقف بخوابند. شرلوک هولمز هم نمی‌توانست کوچک‌ترین سرنخی از وجوه تشابه‌شان پیدا کند. در ناسازگاری باهم، خلاقیت بی‌انتهایی داشتند. معمولی نبودند. ساده‌ترین کارها و رفتارشان غرابت یک آدم تنهای پنجاه‌ساله را داشت. رویاهایشان که قصه‌ی پیچیده‌ی علی‌حده‌ای بود. جیمو دلش می‌خواست جراح قلب‌وعروق سگ و گربه‌سانان بشود. کریم دلش می‌خواست کارگر پمپ بنزین بشود و همیشه یک بسته‌ی کلفت پول توی دستش باشد. پرویز دلش می‌خواست خلبان بشود و هربار موقع نشستن، یکی از چرخ‌های طیاره باز نشود و او طیاره را با هر زجری که هست، بنشاند و بعد تا می‌آید از پله پیاده شود، ملت مثل توی استادیوم، برایش دست و سوت‌بلبلی بزنند. نادر دلش می‌خواست بزرگ که شد دزد بشود، پشت‌بندش فیلو دلش می‌خواست پلیس بشود و چشم از نادرو برندارد. اَتو دلش می‌خواست قهرمان راگبی بشود و چون راگبی توی ایران نبود، برنامه‌اش این بود که بگیرد تا اطلاع ثانوی توی خانه بخوابد تا دولت یک فکری به حالش بکند…
رساله‌ی ممو سیاه26 May 201900:16:47
این داستان در شمارهٔ ۵۳ مجلهٔ «همشهری داستان» (۱۳۹۴/۰۱/۰۱) چاپ شده‌است. می‌خواهم از ممو سیاه (۱۹۵۶–۱۹۹۲) حرف بزنم. سیاهِ تنهایی بود. نمی‌شد دربارهٔ چهره‌اش بگویی بامزه، ولی مِهر عجیبی داشت. توی خودش آفریقای کوچکی بود و انگار مثل آفریقا در جغرافیای جدایی زندگی می‌کرد که برای کسی نمی‌صرفید آن‌همه راه برود آن‌جا که ببیند تویش چه خبر است. اولین روزی که ایستاد کنار تنور و آمَم‌کاظم یادش داد چطوری نان در بیاورد، نُه ده سالش بود. نه صاحبی داشت و نه سقفی و نه یک قران پول. تنهایی و بی‌کسی زود یقهٔ ممو را گرفت. خیلی هم زود؛ و ممو زود از زندگی دلش گرفت. کمی بعد بدش آمد و بزرگ‌تر که شد، متنفر بود. یک متنفر تمام‌عیار. هر ماجرای هیجان‌آور و مهمی هم که برایش تعریف می‌کردی، تهش مکث می‌کرد، توی چشم‌هایت نگاه می‌کرد و می‌گفت: «ارزشش نداره!» کلا عقیده‌اش این بود که ارزش ندارد؛ هیچ تلاش و تقلایی در زندگی، ارزش نتیجه‌ای که می‌دهد را ندارد. این شد که در عنفوان شر و شوری و وحشی‌بازی و جوانی و گاز گرفتنِ زمین و زمان، در هفده‌سالگی، جوری زندگی را سه‌طلاقه کرده بود که اسمش شد مُمو کِلوین! کلوین را علی‌باشو یادش داد. از راه مدرسه آمده بود نان بخرد ببرد خانه و کتاب‌هایش لوله، زیر بغلش بود. راز بزرگ، درست کنار تنورِ نانوایی آمَم‌کاظم برملا شد و مُمو تمام روز به‌اش فکر کرد. به دنیای کلوین فکر کرد. به دویست و هفتادوسه درجه زیر صفر که علی‌باش گفته بود و رفته بود. به شاهِ سرماها. به نقطه‌ای که همیشه توی فکرش بود و حالا فیزیک، مُهرِ تاییدِ پت‌وپهنش را داده بود دست علی‌باش و فرستاده بودش تا بکوبد وسط مغز مموسیاه. دویست و هفتادوسه درجه زیر صفر، سِوِرترین و سگ‌جان‌ترین مولکول هستی هم از جک و جُنب می‌ایستد و دنیا ترمز غریبی می‌کشد. صفرِ کلوین، جایی بود که ممو می‌خواست خانه‌اش آن‌جا باشد. این شد که صدایش می‌زدند مموکلوین…
سرخپوست03 May 201900:30:29
این داستان را برای سکوت و غمی که به‌وقت میگرن ننه‌ها توی خانه‌ها پهن می‌شد نوشته‌ام. پشت میگرن مادرها، غم، تقلا، استیصال و بی‌پناهی پسرهایشان خوابیده. ننه‌ی ما که سردردش شروع می‌شد، زندگی توی خونه‌مون استوپ می‌شد.
علی پور آفریقا22 Apr 201900:02:50
این نوشتار و گفتار اول اردیبهشت ۹۸ منتشر شده است: زنگ زدم گفتم: علی آقا سلام! علیخانِ پورآفریقا سلام. شاهین بازیِ مرگ و زندگی داره تو تهرون. می‌خوام بیای... میخوام بلیط هواپیما بگیرم بیای... تو رو سکو هم که باشی، کسی نزدیکِ هیجده‌ی شاهین نمیشه! گفت: مونو یادتونه هنو؟ عامو! گفتم: تا قبر. گفتم: هتل و اینا نمیتونم برات بگیرم عامو، ولی خونه خودم در خدمتتم. گفت: مو پشت فنسِ بازیِ شاهین هم بخوابم بسمه. . . . کسی نمی‌دونه بغض تو گلوی کدوممون بیشتر نشست... چون دو دقیقه هیچکی هیچی نگفت! علی پورآفریقا سه شنبه تو اکباتان رو سکوهای شاهینه. همه‌تون بیاین. بیاین بغلش کنیم. نه فقط شاهینیا، همه. یکی ایقد عاشق، بغل گرفتن داره. وفاهایِ خانمان‌سوز، مردهایِ غریبی به دنیا داد. هر چند خاکستر، هر چند بر باد.
دوست دارید در آینده چه کاره بشوید؟05 Apr 201900:04:03
دیالوگی از فیلم «تنهای تنهای تنها» ساخته‌ی احسان عبدی‌پور... صدای بازیگر فیلم: میثم فرهومند»
خاطرات یک شاه25 Feb 201900:25:34

خوانش داستانی که در مجله «سه نقطه» شماره صفر با عنوان «سرباز بی میکاسای پیاده معمولی» (خاطرات یک شاه که خیلی هم شاه نماند) - تیر و مرداد 97 - چاپ شده است.

پادکست دیالوگ‌باکس نسخه‌ی صوتی آن‌را تهیه کرده است

 لینک این اپیزود در دیالوگ‌باکس

گفتگوی احسان عبدی‌پور با برنامه‌ی کتاب‌باز28 Jan 201900:32:13
در تاریخ یکم بهمن‌ماه 97 با حضور سروش صحت (مجری برنامه) ضبط شده است. فیلم برنامه در کانال تلگرام @ehsanoo لینک برنامه در سایت نسیم: tvnasim.ir/program/27266
جیجو18 Sep 201800:13:40
داستان جیجو - نوشته و صدای احسان عبدی‌پور
© My Podcast Data · Independent project · Data from Apple & Spotify