Back

Explore every episode of the podcast دکلمه‌ های ناب

Dive into the complete episode list for دکلمه‌ های ناب. Each episode is cataloged with detailed descriptions, making it easy to find and explore specific topics. Keep track of all episodes from your favorite podcast and never miss a moment of insightful content.

Rows per page:

1–39 of 39

TitlePub. DateDuration
زیبا - خسرو شکیبایی12 Apr 202200:05:19

زیبا

هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم...

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم تا تردی بالایت

در تند باد عشق نلرزد

زیبا آنقدر عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم

آنقدر عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

آنقدر عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا,چشم تو شعر چشم تو شاعر است

من دزد شعر های چشم تو هستم

فصل سرد - فروغ فرخزاد14 Nov 202100:02:13

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردیست که همچنان که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند...

حاصل عشق - هوشنگ ابتهاج07 Nov 202100:03:31

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست!

شرقی غمگین - سجاد افشاریان25 Oct 202100:01:52

کساني ک ب تو فکر حتي فکر ببین حتي فکر کرده بودند را سلاخي میکنم

از یاد نمی‌برم هرگز - پرویز پرستویی28 Jun 202100:03:01

از یاد نمی‌برم هرگز تورا

و عشق زیبای تورا

لحظه قشنگ دوست داشتن

و به اوج رسیدن را

خواستنی و تمام نشدنی

حالا اینجا کنار این همه خاطره بارانی تنها به تو می‌گویم

دوستت دارم

.

.

.

دیدی - پرویز پرستویی21 Jun 202100:05:26

گفتی دیدی چه ساده و به چه سادگی از شبو ماهو ستاره گفتیمو از هم گذشتیم

دیدی هیچ کس از ما با ما نبود

گفتم آره! میدانم

.

.

.

آغوش محکم - حسین سلیمانی14 Jun 202100:01:36

یه نفرو دوست داشته باش اونجوری که هیچ کسو دوست نداشتی...

غروب چمن - هوشنگ ابتهاج24 Mar 202100:02:48

با این غروب از غم سبز چمن بگو

اندوه سبزه های پریشان به من بگو


اندیشه های سوخته ی ارغوان بین

رمز خیال سوختگان بی سخن بگو


آن شد که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت

آغوش خاک و بی کسی نسترن بگو


شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر

ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو


آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک

با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو


از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح

با خامشان غمزده ی انجمن بگو


زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت

وین موج خون که می زندش در دهن بگو


سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد

این ماجرا به آینه ی دل شکن بگو


آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد

سرو سیاه من ز غروب چمن بگو



من اما از دختر بودن راضیم! - باران نیکراه17 Mar 202100:07:01

بچه که بودم دنیا زیباتر و محدودتر بود

تمام دغدغه ام این بود که زودتر ظرف ها را بشویم تا بگذارند رها شوم در کوچه مان

با نخود چه های دیگر دوچرخه سواری کنم و گهگاهی هفت سنگی بزنیم به بدن

با تمام کودکی ام منتظر سر برجی که وعده اش را میدادند می ماندم تا حقوق بگیرند و چیزهای کوچکی که میخواستم را برایم بخرند

از همان سالها یاد گرفتم که باید منتظر ماند و خودمانیم چقدر به دست آوردنشان لذت بخش بود

با برادرم کیم دوقلو می خریدیم و قُل به قُل قسمت میکردیم

قُلک پر میکردیم و قول میدادیم شکسته که شد دُنگ ها یکی باشد

 

در حیاط خانه مان برای ماهی ها استخر درست میکردیم و تیله ها جایزه میدادیم به هر کسی که تندتر بدود

صندل و کفش و لباس سایز بزرگتر میپوشیدیم و غلت به غلت میخندیدیم کف اتاق و کوچه و

بچه که بد و خوب عرف را کمتر میفهمیدم و راحت تر قبول میکردم

درست یادم نیست ، همه چیز روزی سرم خراب شد که گفتند دیگر نمیتوانی سر کوچه بازی کنی

و جوابشان در مقابل این سوال که چرا بردارم میتواند تنها یک چیز بود ، او پسر است

این یکی را نمیفهمیدم

روزها از پشت پنجره غبطه میخوردم به بچه هایی که بی خیال از همه لِی لِی میکردند و میخندیدند و لذت میبردند

سال ها میخواستم منش پسرانه داشته باشم شاید این جبر را بردارند

حالا اما از آن روزها دور شده ام ، دیگر همه چیز را قبول کرده ام

دیگر دنیا برایم آنقدرها زیبا نیست

دیگر بهانه ایی برای شستن ظرف ها ندارم

 

دوچرخه سواری نمیکنم

هفت سنگ به کلی یادم رفته

دیگر به وعده های کسی دلخوش نمیکنم

تیله ایی ندارم ، ماهی ها را گم کرده ام

دیگر کیم های دوقلو که نصف میشوند ، یک قُل کامل نصیب من نمیشود

قلک ها که میشکنند ، دُنگ ها یکی نیستند

صندل های بزرگ آن روزها برایم کوچک شده اند و به آنها نمیخندم

حالا تاریخ ها خوانده ام از زنده به گور شدن دختران

داستان ها شنیده ام از داس ها

تصویرها دیده ام از تجاوز ها

اما ، اما دختران زیادی دیده ام که دست روی زانو هایشان گذاشتند و بلند شدند

دخترها دیدم که دکتر شدند ، نقاش شدند ، مهندس شدند ، معلم شدند ، مادر شدند

دخترها دیدم که خوانده اند ، دیده اند ، رفته اند و رسیده اند

دخترها دیدم که قله ها فتح کرده اند

دخترها دیدم که پرواز کرده اند

دخترها دیدم که پرواز کرده اند

بزرگ تر که شدم بد و خوب عرف را بهتر میفهمم و سخت تر قبول میکنم

دنیا بی رحم تر شده و زندگی عجیب تر

من اما از دختر بودنم راضی ام


آدم شیم - باران نیکراه10 Mar 202100:04:22


تمام روز خوابیده ، تمام شب به تنهایی

منو تو خوب میدونیم چرا این لحظه اینجاییم

تمومش کن ، تمومش کن

من انقدر غرق من هستم ، که تو از خاطرم رفتی

و تا این قاعده بر جاست ، من و تو هر دو بدبختیم

تمومش کن ، تمومش کن

نه اینجا جای این دیوونه بازی نیست

تمومش کن که قلب من دیگه هیچ جوری راضی نیست

تمومش کن برو ، از دردم ، از شادی بمیر

تمومش کن واسه من ژست غمخواری نگیر

ماها تا جایی که میشد به همدیگه بدی کردیم

تمومش کن که ثابت شه تو از جنس منی یعنی

من انقدر ، بد شدم انگار و دنیام انقده کوره

که هفتاد آسمون انگار ، خدا از زندگیم دوره

و من محو غرور خاک و دجالی که میخندید

و میدونم تو هم با من ، چقدر اینجاشو همدردی

به چی ما ادعا داریم ؟ که دردا رو دوا کردیم ؟

نه ما امروزو خوابیدیم و ، فردا رو فدا کردیم

و این درد تمام ماست… منم هم سنگ تو تقصیر

و تو هم سنگ من مستی اگر این عصر کم نوریم

مقصر کل ما هستیم چرا؟ چون خونه ویرونست

نـــــــــــــه فقط این نیست ، تو درگیر خودت هستی

فراموش کردی مرد ، دخیلت رو کجا بستی

کجا این حرف ما بوده ؟ کجا این رسم آدمهاست ؟

همه دنیا رو گشتمو ، فقط این رسم ما تنهاست

که وقتی آدمیت رو شغالا بردنو خوردن

فقط من سیر باشم ، بقیه مردن هم مردن

و این رد همون ماره ، که بند پای طاووسه

رفــــــــــــــــیق …

این خواب خرگوشی ، زمینه ساز کابوسه

حالا که قهره این دنیا ، بیا با هم برادر شیم

بیا واسه ی یک دفعه شده ، دلسوز هم باشیم

خدا میدونه که من هیچوقت ،من بد خواه تو نیستم

خدا میدونه مثل تو ، که من پای تو می ایستم

پس فقط یک راه میمونه ،که ما یک قوم با هم شیم

دعای هر شب من که : من و تو هر دو آدم شیم



موسیقی متن: کارن همایونفر

شعر : یاسر بینام


پدر - حسین سلیمانی24 Feb 202100:01:04

پدر تو باعث شدی باور کنم فرشته ها هم میتونن مرد باشن

روز پدر مبارک

مادر - حسین سلیمانی02 Feb 202100:01:00

الهی دورت بگردم مادرم...


روز مادر مبارک

سفر - احمدرضا احمدی31 Jan 202100:05:17

شعر: #سفر

دفتر : #زندگی_خواب‌ها


... پس از لحظه‌های دراز 

سایهٔ دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد ...


#سهراب_سپهری

دکلمه: #احمدرضا_احمدی

موسیقی: #فریبرز_لاچینی

و دیگر جوان نمی‌شوم - خسرو شکیبایی25 Jan 202100:03:07

و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو چه نامرادی تلخی ! ودریغا ! چه تلخ فرو میریزم

چشم میبندم - حسین پناهی27 Dec 202000:01:38

چشم میبندم - حسین پناهی

از دیده افتادی ولی از دل نرفتی - هوشنگ ابتهاج23 Dec 202000:02:08

از دیده افتادی ولی از دل نرفتی - هوشنگ ابتهاج

یلدای ثانیه‌ها - حسین سلیمانی20 Dec 202000:02:11

امسال قبل اينكه شب يلدا رو تبريك بگىن، حتما اين پادکست رو بشنوید، شايد اين ثانيه ها رو ساده ازش رد نشید...



دکلمه های ناب رو به دوستاتون معرفی کنید

خداحافظی تلخ - سامان کجوری05 Nov 202000:00:59

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!


 

شاعر: فاضل نظری


تنهایی- هوشنگ ابتهاج01 Nov 202000:01:39

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

‎مثل امروز که تنگ است دلم

‎پدرم گفت چراغ

‎و شب از شب پر شد

‎من به خود گفتم: یک روز گذشت

‎مادرم آه کشید

‎زود برخواهد گشت

‎ابری آهسته به چشمم لغزید

‎و سپس خوابم برد

‎که گمان داشت که هست این همه درد؟

‎در کمین دل آن کودک خرد

‎آری آن روز چو میرفت کسی

‎داشتم آمدنش را باور

‎من نمیدانستم

‎معنی هرگز را

‎تو چرا بازنگشتی دیگر؟

‎آه ای واژه ی شوم

‎خو نکرده ست دلم با تو هنوز

‎من، پس از، اینهمه سال

‎چشم دارم در راه

‎که بیایند عزیزانم

‎آه

ببخش - حسین سلیمانی25 Oct 202000:03:15

ببخش آدمارو، بانى ناخوشى هاتو ... نذار غم بمونه، نذار تووو چشات غصه و ماتم بمونه...ببخش.

 نذار بشى يكى مثل اونا.

 همونا كه يك _ هيچ عقبن تو رفاقت.. يك _ هيچ عقبا تو صداقت 

يك _ هيچ جلون تو حسادت.

تو ببخش، بذار فك كنن ساده اى...

اما شايد يه روز، يه جا، يكى پيدا شد تو رو بخشيد.

ببخش نه واسه اينكه حقشون بخشيده شدنه... نه، 

واسه اينكه با اين غما هى نرى تو فكرو دلت رو ازار ندى... رد ش ازش.

يه روز ميرسه سرش به سنگ ميخوره ،برميگرده عقب ميبينه نه راه برگشت داره. نه راه موندن.

 فقط بايد مستقيم بره به ناكجا اباد خودش ..چيزي كه خودش ساخته واسه قلب خودش.

تو اما خودت باش... آروم بگير

نفرين نكن، لعنت نگو، دلخور نشو. غمگين نباش، مهربون بمون. 

@hosseinsoleimani

حالا چشاتو ببند و به اين فكر كن 

اگه يه روز دلت اروم ترين دل دنيا شد.. يه لبخند بزن به اسمون. 

بگو : خدا جون دمت گرم، ممنون

ممنون كه يادم دادي ببخشم، ممنون كه يادم دادى هنوز خوبم، هنوز بنده ى توام، هميشه خدای منى، هميشه كنار منى، يه خواهش كوچيك..

تو هم منو ببخش ...

ببخش هروقت كه تنها و غمگين بودم تو رو صدا زدم ..

اما توو خوشيام... ولش کن


ببخش مهربون، ببخش بى نياز، ببخش خدا جون


يه وقتايى لازمه فقط به خودت ثابت كنى چقد خوبى... 

نامه بر - احسان افشاری19 Oct 202000:04:59

داستانی از عشق یک طرفه...


یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر

من نامه‌بر بین تو بودم با کسی دیگر

طاقت نمی‌آوردم اما نامه می‌بردم

از او به تو، از تو به او، مرداد، شهریور

پاییز شد با خود نشستم نقشه‌ای چیدم

می‌خواستم غافل شوید از حال همدیگر

با زیرکی تقلید کردم دست‌خطش را

یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر

او می‌نوشت: آغوش تو پایان تنهایی‌ست

تغییر می‌دادم: «که از این عاشقی بگذر»

او می‌نوشت: اینجا هوا شرجی‌ست، غم دارد!

تغییر می‌دادم: «هوا خوب است در بندر»

او می‌نوشت: ای کاش امشب پیش هم بودیم!

تغییر می‌دادم: «که از تو خسته‌ام دیگر»

باید ببخشی نامه‌هایت را که می‌خواندم

در جوی می‌انداختم با چشمهایی تر

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی

از مرده‌ریگِ این جهان بی در و پیکر

آن نقشه باید بین آنها را به هم می‌زد

اما به یک احساس فوق‌العاده شد منجر

آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست

ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

دیدید هم را بینتان سوءِتفاهم بود

آن هم به زودی برطرف شد بی‌پدرمادر

با خنده حل شد آن کدورت‌های طولانی

-این بین و بس من بودم و یک حس شرم‌آور-

شاید اگر در نامه‌ها دستی نمی‌بردم

آن عشق با دوری به پایان می‌رسید آخر

رفتی دوچرخه گوشه‌ی انباری‌ام پوسید

آه از ندانم کاری‌ات، ای چرخ بازیگر!

شاید تمام آنچه گفتم خواب بود اما

من مرده‌ام در خویش بیدارم نکن مادر

خشخاش - احسان افشاری13 Oct 202000:08:30

به شدت توصیه میکنم این داستان عاشقانه رو از احسان افشاری بشنوید. ممنونم که با به اشتراک گذاشتن پادکست از ما حمایت می کنید

نامه ای به آیدا - دکلمه: رضا عمرانی نویسنده: احمد شاملو12 Oct 202000:05:40

نامه‌ای به آیدا قطعه‌ای کوچک و دل‌نواز از نامه‌های احمد شاملو به همسرش، «آیدا سرکیسیان» است. شاملو اول دی‌ماه ١٣٤٢ که در گرگان، آذرشهر اقامت داشته برای همسرش این نامه را می‌نویسد و دلتنگیش را ابراز می‌کند. قلم شاهکار و توانای این شاعر پرآوازه‌ی ایرانی نه‌تنها در آثارش مشهود است بلکه در این نامه که تنها چشمه‌ی کوچکی از ذوق و استعداد اوست کاملاً پیداست. احمد شاملو از زمانی می‌نویسد که در دوری از یار تنها باید صبر پیشه کرد و دل‌تنگی را مزه مزه کرد. زمانی که هنوز دنیای تکنولوژی بر زندگی مردم غالب نشده بود و تنها نامه راه اتصال دل‌ها بود. او در نامه‌هایش به همسرش، عشق و علاقه‌اش را به‌خوبی به تصویر کشیده و شنونده و خواننده‌ی این نامه‌ها نیز از مهر و محبت بین آن دو لذت می‌برد.

#عشق #عاشقانه #شاملو #احمد_شاملو

مرغ سحر - محمدرضا شجریان09 Oct 202000:05:27

محمدرضا شجریان حالا به خوابی بی‌بیداری رفته‌ است و نه‌تنها مام میهن که زبانِ مادری‌اش را هم به سوگ نشانده است، که چنین زار و پریشان باید پی کلمه و جمله گشت برای سوگواری. مهم نیست این‌که شجریان کی به دنیا آمد و کی از دنیای ما رفت. حتی این هم مهم نیست که آخرین آواز شجریان کدام بود و اولینش کدام. محمدرضا شجریان خطی بود ممتد به درازای عمر ایران.

شجریان تیماردار گوش مردمش بود و مرهم تن‌های زخمی‌شان. پرسش این است که، در یکی از مه‌آلودترین گردنه‌های تاریخِ این سرزمین همیشه‌ناآرام، اگر صدای او نبود، مردمش چه‌ می‌کردند؟ چگونه به خاطر می‌سپردند که «از خونِ جوانان وطن لاله» خواهد دمید تا دل‌هاشان قرص شود و انگشتان‌شان را درهم گره کنند و در خیابان‌ها فریاد بزنند؟

اگر او نبود، این مردم چگونه می‌توانستند مرغِ خیال‌شان را پرواز بدهند بر فرازِ شهر تا برایشان تعریف کند که «شب است و چهرهٔ میهن سیاهه»؟

اصلاً اگر او نبود تا در آن باغ سفارت، در روزهای ملتهب و سیاه، کنار محمدرضا لطفی بنشیند و بخواند «عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند»، مردمش چگونه به عشق ایمان می‌آوردند و دل‌شان به «سرگردانی در دایره‌اش» خوش می‌شد؟ این‌ها بدون شجریان محال می‌نمود.


تنها محمدرضا شجریان بود که محمدرضا شجریان شد. تنها او بود که از سیاوش بیدکانی شروع کرد و شد تنها شجریانِ دنیا با منحصربه‌فردترین امضای دنیا به خط شکسته‌نستعلیق سحرانگیز خودش در آلبوم سه‌گانهٔ سرو چمان: «خاک پای مردم ایران‌زمین، محمدرضا شجریان». شد یک کلمه که مردمش در لحظه‌های تنهایی، لحظه‌های غربت و هجران، لحظه‌های ناب عاشقی، لحظه‌های تلخ و هراسناک جنگ، و لحظه‌های افتخار و غرور می‌توانستند با بر زبان آوردنش کرور کرور حرف‌های نزده و ناگفته به همدیگر بگویند بی‌آن‌که حرفی بزنند.

محمدرضا شجریان رمزِ آشنایی مهاجران بی‌وطن بود که در لحظه‌های تهی از رفاقت و خاک، صدایش را بریزند در گوش غربت و با او هم‌صدا شوند که «اگرچه دل‌ها پرخون است، شکوه شادی افزون است».

او بود که در یک شبِ زیبای آرام با صدای مرغ حق، کنار پرویز مشکاتیان نشست و در «آستان جانان» فریاد کشید «جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند»، و ما وقت گوش سپردن به این آواز تلخند زدیم و ته دل‌مان گفتیم مهم نیست؛ «در دایرهٔ قسمت، اوضاع» همین است که هست.

رادیو فردا

نگاهت میکنم خاموش . هوشنگ ابتهاج06 Oct 202000:02:13

نگاهت می‌كنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد بیا تا آنچه از دل می‌رسد بر دیده بنشانیم زبان‌بازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد چو هم پرواز خورشیدی مكن از سوختن پروا كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشیان دارد الا ای آتشین پیكر بر آی از خاك و خاكستر خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد زمان فرسود دیدم هرچه از عهدِ ازل دیدم زهی این عشقِ عاشق‌كش كه عهدِ بی زمان دارد ببین داسِ بلا ای دل مشو زین داستان غافل كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدایی ها بیا از بانگِ نی بشنو كه شرحی خون فشان دارد دهانِ سایه می‌بندند و باز از عشوه عشقت خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد سروده: هوشنگ ابتهاج

تنهایی - پرویز پرستویی23 Sep 202000:07:22

دکلمه پرویز پرستویی

شعر محمدعلی بهمنی



قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همان که می پنداشت ,به یکی جرعه اش خراب شدیم


رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم

۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم


قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم


یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ست

یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم


باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم ,هم نمی دانم از چه می نالم


راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی است

به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم


دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم


چندی نیست شعر هایم را جز برای خود نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم کنند


تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست


غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت، بنشین غمی نیست


حوّا ی من بر من مگیر این خود ستایی را

که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست


آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد، در میان مردگانم همدمی نیست


همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست،


من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست


شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر، آن را

در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست


شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر,اگر چه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

...

ای بوی هرچه گل! - سجاد مومن پور15 Sep 202000:04:46

دکلمه سجاد مومن پور

شعر قیصر امین پور


بوی بهشت می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گلِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه ی خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم ؛ که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم :

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری ؛ برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

* عهد آدم

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی ؛ نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هماواز با ما :

تو را دوست دارم ؛ تو را دوست دارم

* یادگاری

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام

گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو

دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم

از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است

باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت

مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار

با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا ؛ بیا

زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

* تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد ؛ بر هر چه بادا باد

مجنون تر از لیلی ؛ شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی ؛ از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ؛ خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ؛ در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ؛ چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ؛ کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ؛ اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ؛ بوی تو می آید

تنها تو می مانی ؛ ما می رویم از یاد


ارغوان - هوشنگ ابتهاج08 Aug 202000:09:37

با سلام خدمت شما دوستان عزیز!

این هفته دکلمه زیبایی رو از استاد هوشنگ ابتهاج میشنویم.

اگر دوست داشتین لطفا با دوستاتون به اشتراک بزارین

ارغوان در قالب نوی نیمایی و در بحر رمل سروده شده است و دارای ارتباط عمودی ابیات است. راوی هوشنگ ابتهاج است که اندیشه‌های اجتماعی خویش را در قالب شعر بیان می‌کند. صدای راوی رنگی غمگین دارد. شاعر در آغاز این شعر ارغوان را جزئی از وجود خودش و همخون می‌داند، جزئی که از او جدا شده است. حال شاعر خوب نیست و از درخت حالش را می‌پرسد، به آن امید که آسمان او آفتابی باشد.

ابتهاج در این شعر دلتنگی و ناامیدی را با تمام وجودش احساس می‌کند. فضای شعر پر از تصاویر گویا و زیبایی است که در القای تأثرات ذهنی راوی به مخاطبش نقش کلیدی ایفا می‌کند. این تصاویر همراه با روانی بافت کلام و موسیقی که وزن ایجاد می‌کند، تلخی مفهوم شعر را که توصیف ستم اجتماعی است، هنرمندانه نشان می‌دهد.

سایه در این شعر از صنایع ادبی چون تکرار، استعاره، مجاز و … بهره می‌گیرد که در تحلیل متون ادبی از نشانه‌های زیبایی‌شناختی به شمار می‌آیند.

انتخاب نام ارغوان برای این شعر و تکرار آن در هر بند (نه بار) به عنوان مخاطب راوی تصادفی نبوده، بلکه این نام، نشانه بسیار بجا و مناسبی از مقاومت و پایداری است. شاعر با استفاده از روابط جانشینی و همنشینی به زیبایی توانسته عناصری را برگزیند و در توالی هم قرار دهد که گویای ناامیدی و دغدغه راوی از اوضاع اجتماعی عصر خود باشد. در شعر ارغوان بر واژه‌هایی برای نشان دادن زمان و مکان خاص سرودن شعر همچون امروز، گوشه، دنیا، بهاران، شب، دخمه، دره غم، پنجره باز سحر و… تأکید شده است.

سایه در این شعر از لحن مستقیم پرهیز دارد و سبک بیان غیرمستقیم و نمادین را پیش می‌گیرد. در شعر ارغوان واژه‌های بسیاری در مفهوم نمادین بکار رفته‌اند. ازجمله «شب» که نماد تاریکی و ظلمت است، نمادی است از دوران ظلم وستم که باید به وسیله نور از بین برود و همیشه نیز خورشید در مقابل آن قرار می‌گیرد که نماد روشنایی است و نابود کننده جهل و تاریکی است. در بند دیگر، عباراتی نظیر «آسمانی به سرم نیست/ از بهاران خبرم نیست/ آنچه می‌بینم دیوار است» تصویر ذهنی زیبا و کاملی از زندان و محدودیت‌های آن و همچنین حس ناامیدی که نتیجه حضور در چنین مکانی است، را به دست می‌دهد. چنانکه در ذهن خواننده، تصویر زندان نقش می‌بندد و تمام احساسات شاعر را به مخاطب القا می‌کند.

سایه تصویر بسته و تنگ و تاریک بودن فضا را با نشانه‌های اغراق‌آمیزی می‌آفریند. عبارت «که هوا هم اینجا زندانی است» نشانه اغراق‌آمیزی برای بیان خفقان حاکم بر زندان است زیرا زندانی بودن برای موجود جاندار معنا دارد، اما شاعر هوا را که عامل اصلی زندگی و حیات است، در بند می‌بیند. در عبارات «من در این گوشه که از دنیا بیرون است/ آسمانی به سرم نیست»، بیرون بودن از دنیا و آسمانی بر سر نداشتن نشانه‌های اغراق‌آمیز هستند که دلالت بر اسارت و دور بودن از آرمان‌های خود دارد.

واژه آنجا در عبارت «ارغوانم آنجاست» در این شعر اشاره به دنیای بیرون از زندان دارد. این جملات نشان دهنده دلتنگی راوی نسبت به ارغوان است و این گونه به نظر می‌رسد که درگیری با مسائل اجتماعی باعث جدایی راوی و ارغوان شده است.

علیرضا آذر - پیوند02 Aug 202000:10:20

یکی از زیبا ترین دکلمه های علیرضا آذر. توصیه میکنم حتما گوش بدید





خسرو شکیبایی - از آبها به بعد26 Jul 202000:11:48

خسرو شکیبایی - از آبها به بعد


#خسرو_شکیبایی #دکلمه

احسان افشاری - جایی دیگر19 Jul 202000:07:22

احسان افشاری - جایی دیگر



هردکلمه ای که دوست دارین در این پادکست منتشر بشه رو کامنت کنید حتما منتشر میکنم

علیرضا آذر - عشق07 Jul 202000:12:15

علیرضا آذر - عشق

محمد فولادیان - عجب صبری خدا دارد02 Jul 202000:00:59

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وژدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یک دیگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

#دکلمه

خسرو شکیبایی - حال همه ما خوب است28 Jun 202000:04:40

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن

احمد شاملو - سکوت سرشار از ناگفته هاست قسمت دوم24 Jun 202000:30:00

 احمد شاملو - سکوت سرشار از ناگفته هاست قسمت دوم

احمد شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴–۲ مرداد ۱۳۷۹) متخلص به الف. بامداد و الف. صبح، شاعر، فیلم‌ساز، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران بود.شاملو تحصیلات مدرسه‌ای نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از شهری به شهری گسیل می‌شد، و از همین روی خانواده‌اش هرگز نتوانست مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به‌سبب فعالیت‌های سیاسی پایانِ همان تحصیلات نامرتب بود.

شهرت اصلی شاملو به‌خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونه‌ای شعر است که با نام شعر سپید یا شعر شاملویی که هم‌اکنون یکی از مهم‌ترین قالب‌های شعری مورد استفادهٔ ایران به‌شمار می‌رود و تقلیدی است از شعر سپید فرانسوی یا شعر منثور شناخته می‌شود. شاملو که هر شاعر آرمانگرا را در نهایت امر یک آنارشیست تام و تمام می‌انگاشت، در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد؛ اما نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی شکل داد. «نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷، از سوی وابسته فرهنگی سفارت آلمان در تهران برای احمد شاملو ترتیب داده شد.

شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌هایی مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه‌هایی شناخته‌شده دارد. مجموعهٔ کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است. بعضی از آثار وی به زبان‌های سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی ترجمه شده. او از سال ۱۳۳۱ به مدت دو سال، مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بود. شاملو در سینما نیز فعّال بود و برای فیلم‌سازان نامداری چون ساموئل خاچیکیان و ناصر ملک‌مطیعی و ایرج قادری فیلمنامه نوشته‌است.

پاره‌ای از شهرت شاملو نیز از نگرش جنجالی‌اش به شعر و موسیقی کلاسیک و سیاست روز سرچشمه می‌گیرد: تصحیحِ دیوان حافظ‌‌اش کم‌ارزش شمرده شد، فردوسی و سعدی را سخت می‌نکوهید و بعضی از شاعران اروپایی چون فدریکو گارسیا لورکا و پل الوار را می‌ستود، و در اواخر عمر از موسیقی کلاسیک ایرانی بیزاری می‌جست. در سیاست نیز شیوه‌ای دوگانه داشت: ضدّ حکومت ایران شعر می‌سرود، و در عین حال مخارج درمانی خود را از سفارت ایران می‌گرفت.

احمد شاملو پس از یک دورهٔ طولانی بیماری، در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شده‌است

احمد شاملو - سکوت سرشار از ناگفته هاست قسمت اول22 Jun 202000:29:21

احمد شاملو - سکوت سرشار از ناگفته هاست

احمد شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴–۲ مرداد ۱۳۷۹) متخلص به الف. بامداد و الف. صبح، شاعر، فیلم‌ساز، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران بود.شاملو تحصیلات مدرسه‌ای نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از شهری به شهری گسیل می‌شد، و از همین روی خانواده‌اش هرگز نتوانست مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به‌سبب فعالیت‌های سیاسی پایانِ همان تحصیلات نامرتب بود.

شهرت اصلی شاملو به‌خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونه‌ای شعر است که با نام شعر سپید یا شعر شاملویی که هم‌اکنون یکی از مهم‌ترین قالب‌های شعری مورد استفادهٔ ایران به‌شمار می‌رود و تقلیدی است از شعر سپید فرانسوی یا شعر منثور شناخته می‌شود. شاملو که هر شاعر آرمانگرا را در نهایت امر یک آنارشیست تام و تمام می‌انگاشت، در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد؛ اما نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی شکل داد. «نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷، از سوی وابسته فرهنگی سفارت آلمان در تهران برای احمد شاملو ترتیب داده شد.

شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌هایی مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه‌هایی شناخته‌شده دارد. مجموعهٔ کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است. بعضی از آثار وی به زبان‌های سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی ترجمه شده. او از سال ۱۳۳۱ به مدت دو سال، مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بود. شاملو در سینما نیز فعّال بود و برای فیلم‌سازان نامداری چون ساموئل خاچیکیان و ناصر ملک‌مطیعی و ایرج قادری فیلمنامه نوشته‌است.

پاره‌ای از شهرت شاملو نیز از نگرش جنجالی‌اش به شعر و موسیقی کلاسیک و سیاست روز سرچشمه می‌گیرد: تصحیحِ دیوان حافظ‌‌اش کم‌ارزش شمرده شد، فردوسی و سعدی را سخت می‌نکوهید و بعضی از شاعران اروپایی چون فدریکو گارسیا لورکا و پل الوار را می‌ستود، و در اواخر عمر از موسیقی کلاسیک ایرانی بیزاری می‌جست. در سیاست نیز شیوه‌ای دوگانه داشت: ضدّ حکومت ایران شعر می‌سرود، و در عین حال مخارج درمانی خود را از سفارت ایران می‌گرفت.

احمد شاملو پس از یک دورهٔ طولانی بیماری، در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شده‌است



علیرضا آذر - تومور دو16 Jun 202000:08:51

علیرضا آذر تومور دو

به نظرم این قسمت بهترین قسمت از سه گانه تومور هست

تقدیم به شما عزیزان

علیرضا آذر - تومور یک09 Jun 202000:08:40

دکلمه علیرضا آذر - تومور یک

علیرضا آذر - تومور صفر05 Jun 202000:10:58

علیرضا آذر - تومور صفر

© My Podcast Data · Independent project · Data from Apple & Spotify