Retour

Explorez tous les épisodes du podcast رواق / Ravaq

Plongez dans la liste complète des épisodes de رواق / Ravaq. Chaque épisode est catalogué accompagné de descriptions détaillées, ce qui facilite la recherche et l'exploration de sujets spécifiques. Suivez tous les épisodes de votre podcast préféré et ne manquez aucun contenu pertinent.

Rows per page:

1–50 of 605

TitreDateDurée
می خواه و گل‌افشان کن از دهر چه می‌جویی؟ ۴۹۵27 Jul 202601:28:59

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۹۵

مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن


می خواه و گل افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟

این گفت سحر بلبل، ای گل تو چه می‌گویی؟


مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را

لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی


شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بياموزد از قد تو دلجویی


تا غنچه‌ی خندانت دولت به که خواهد داد

ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی؟


امروز که بازارت پرجوش خريدار است

درياب و بنه گنجی از مايه‌ی نيکویی


چون شمعِ نکورویی در رهگذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورویی


آن طره که هر جعدش صد نافه‌ی چين ارزد

خوش بودی اگر بودی بویی‌ش ز خوش‌خویی


هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل‌گویی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای دل گر از آن چاه زنخدان به در آیی ۴۹۴26 Jul 202600:57:25

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۹۴

مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیل


ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

هر جا که روی زود پشيمان به درآیی


شايد که به آبی فلکت دست نگيرد

گر تشنه‌لب از چشمه‌ی حيوان به درآیی


هش دار که گر وسوسه‌ی عقل کنی گوش

آدم‌صفت از روضه‌ی رضوان به درآیی


در تيره‌شب هجر تو جانم به لب آمد

وقت است که همچون مه تابان به درآیی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی

بر رهگذرت بسته‌ام از ديده دوصد جوی

تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی

حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه‌رو

بازآيد و از کلبه‌ی احزان به درآیی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ۴۹۳25 Jul 202601:09:49

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۹۳

مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پاياب شکيبایی

دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند

درياب ضعيفان را در وقت توانایی


ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی ياد توام مونس در گوشه‌ی تنهایی

در دايره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسليميم

لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمایی

‌

ديشب گله‌ی زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودایی

صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند

اين است حريف ای دل تا باد نپيمایی


فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست

کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرایی

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست

شمشاد خرامان کن تا باغ بيارایی

زين دايره‌ی مينا خونين‌جگرم می ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينایی


حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شاديت مبارک باد ای عاشق شيدایی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
سلامی چو بوی خوش آشنایی ۴۹۲22 Jul 202601:03:15

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۹۲

فعولن فعولن فعولن فعولن


سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم ديده‌ی روشنایی


درودی چو نور دل پارسايان

بدان شمع خلوتگه پارسایی


نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی


ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا

فروشند مفتاح مشکل‌گشایی


عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شيوه‌ی بی‌وفایی


دل خسته‌ی من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگين‌دلان موميایی


می صوفی‌افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ريایی


رفيقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی


مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشاهی کنم در گدایی


بياموزمت کيميای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی


مکن حافظ از جور دوران شکايت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
به چشم کرده‌ام ابروی ماه‌سیمایی ۴۹۱21 Jul 202600:59:32

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۹۱

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


به چشم کرده‌ام ابروی ماه سيمایی

خيال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی


اميد هست که منشور عشقبازی من

از آن کمانچه‌ی ابرو رسد به طغرایی


سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

در آرزوی سر و چشم مجلس‌آرایی


مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد

بيا ببين که کرا می‌کند تماشایی


به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد

که می‌رويم به داغ بلندبالایی


زمام دل به کسی داده‌ام من درويش

که نيستش به کس از تاج و تخت پروایی


در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند

عجب مدار سری اوفتاده در پایی


مرا که از رخ او ماه در شبستان است

کجا بود به فروغ ستاره پروایی


نعیم خلد چه باشد وصال دوست طلب

که حيف باشد از او غير او تمنایی


درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار

اگر سفينه‌ی حافظ رسد به دريایی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ۴۹۰20 Jul 202601:08:32

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۹۰

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


در همه دير مغان نيست چو من شيدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آيينه‌ی شاهی‌ست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده‌فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم‌آرایی

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه‌ی چشم از غم دل دريایی

اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

بر در ميکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی ۴۸۹19 Jul 202601:13:06

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۹

مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن


ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی

در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده

صد چشمه آب حيوان از قطره سياهی

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی

در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد

بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

باز ار چه گاه‌گاهی بر سر نهد کلاهی

مرغان قاف دانند آيين پادشاهی

تيغی که آسمانش از فيض خود دهد آب

تنها جهان بگيرد بی منت سپاهی

کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار

تعويذ جان‌فزایی افسون عمرکاهی

ای عنصر تو مخلوق از کيميای عزت

وی دولت تو ايمن از صدمه‌ی تباهی

ساقی بيار آبی از چشمه‌ی خرابات

تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی

عمری‌ست پادشاها کز می تهی‌ست جامم

اينک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی

گر پرتوی ز تيغت بر کان و معدن افتد

ياقوت سرخ‌رو را بخشند رنگ کاهی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب‌نشينان

گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد

ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی

حافظ چو پادشاهت گه‌گاه می‌برد نام

رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
سحرم هاتف میخانه به دولت‌خواهی ۴۸۸18 Jul 202601:08:49

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۸

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی

گفت بازآی که ديرينه‌ی اين درگاهی

همچو جم جرعه‌ی ما کش که ز سر دو جهان

پرتو جام جهان‌بين دهدت آگاهی

بر در ميکده رندان قلندر باشند

که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای

دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهی

سر ما و در ميخانه که طرف بامش

به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهی

قطع اين مرحله بی‌ همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهی


حافظ خام طمع شرمی از اين قصه بدار

عملت چيست که مزدش دو جهان برين می‌خواهی؟


تو دم فقر ندانی زدن از دست مده

مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی ۴۸۷15 Jul 202601:01:26

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۷

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن


ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی


در مکتب حقايق پيش اديب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی


دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کيميای عشق بيابی و زر شوی


خواب و خورت ز مرتبه‌ی خويش دور کرد

آنگه رسی به خويش که بی‌خواب و خور شوی


گر نور عشقِ حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی


يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به يک موی تر شوی


از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی‌پا‌وسر شوی


وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زين پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی


بنياد هستی تو چو زير و زبر شود

در دل مدار هيچ که زير و زبر شوی


گر در سرت هوای وصال است حافظا

بايد که خاک درگه اهل هنر شوی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ۴۸۶14 Jul 202601:06:02

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۶

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن

ویدیویی که در برنامه‌ی این نمره درباره‌ش صحبت کردیم


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می‌خواند دوش درس مقامات معنوی


يعني بيا که آتش موسی نمود گل

تا از درخت نکته توحيد بشنوی


جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد

زنهار دل مبند بر اسباب دنيوی


اين قصه‌ی عجب شنو از بخت واژگون

ما را بکشت يار به انفاس عيسوی


دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

کای نور چشم من بجز از کشته ندروی


خوش وقت بوريا و گدایی و خواب امن

کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروی


ساقی مگر وظيفه حافظ زياده داد

کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی؟



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ساقیا سایه‌ی ابر است و بهار و لب جوی ۴۸۵13 Jul 202600:57:37

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۵

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


ساقيا سايه‌ی ابر است و بهار و لب جوی

من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی


گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گويد

خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوی


بوی يکرنگی از اين نقش نمی‌آيد، خيز

دلق آلوده‌ی صوفی به می ناب بشوی


سفله‌طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن

ای جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوی


دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عيش درآ و به ره عيب مپوی


شکر آن را که دگربار رسيدی به بهار

بيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجوی


روی جانان طلبی آينه را قابل ساز

ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی


گفتی از حافظ ما بوی ريا می‌آيد

آفرين بر نفست باد که خوش بردی بوی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ۴۸۴12 Jul 202601:00:05

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۴

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی

ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی

به خدایی که تویی بنده‌ی بگزيده او

که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی

گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست

بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی

ادب و شرم تو را خسرو مهرويان کرد

آفرين بر تو که شايسته‌ی صد چندينی

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بينی

صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم؟

عاشقان را نبود چاره به جز مسکينی

باد صبحی به هوايت ز گلستان برخاست

که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرينی

شيشه‌بازی سرشکم نگری از چپ و راست

گر بر اين منظر بينش نفسی بنشينی

سخنی بی‌غرض از بنده‌ی مخلص بشنو

ای که منظور بزرگان حقيقت‌بينی

نازنينی چو تو پاکيزه‌دل و پاک‌نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشينی

سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد

بلغ الطاقه يا مقله عيني بيني



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
سحرگه رهروی در سرزمینی ۴۸۳11 Jul 202601:01:03

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۳

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل


سحرگه رهروی در سرزمينی

همی گفت اين معما با قرينی

که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

که در شيشه بماند اربعينی

خدا زان خرقه بيزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستينی


گر انگشت سليمانی نباشد

چه خاصيت دهد نقش نگينی

مروت گر چه نامی بی‌نشان است

نيازی عرضه کن بر نازنينی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه‌چينی

نمی‌بينم نشاط عيش در کس

نه درمان دلی نه درد دينی

درون ها تيره شد باشد که از غيب

چراغی برکند خلوت‌نشينی

اگر چه رسم خوبان تندخویی‌ست

چه باشد گر بسازد با غمينی؟

ره ميخانه بنما تا بپرسم

مآل خويش را از پيش‌بينی

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم اليقينی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی ۴۸۲04 Jul 202601:02:17

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۲

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن


ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی


چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی


اين خون که موج می‌زند اندر جگر مرا

در کار رنگ و روی نگاری نمی‌کنی


مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی


ترسم کز اين چمن نبری آستين گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی


در آستين جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره ياری نمی‌کنی


ساغر لطيف و دلکش و می‌افکنی به خاک

و انديشه از بلای خماری نمی‌کنی


حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ۴۸۱02 Jul 202600:57:22

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۸۱

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامر گل کوزه‌گران خواهی شد

حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است

عيش با آدمی‌ای چند پری‌زاده کنی

خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی


تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شيرين‌دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل‌افتاده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عيش که با بخت خداداده کنی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ۴۸۰01 Jul 202600:56:52

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

اجرای قطعه‌ی عسل

غزل نمره ۴۸۰

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی

سود و سرمايه بسوزی و محابا نکنی


دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

قصد اين قوم خطا باشد هان تا نکنی


رنج ما را که توان برد به يک گوشه‌ی چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی


ديده‌ی ما چو به اميد تو درياست چرا

به تفرج گذری بر لب دريا نکنی؟


نقل هر جور که از خلق کريمت کردند

قول صاحب‌غرضان است تو آن ها نکنی


بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی


حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
صبح است ژاله می‌چکد از ابر بهمنی ۴۷۹30 Jun 202600:57:37

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۹

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن


صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی

برگ صبوح ساز و بده جام يک منی


در بحر مایی و منی افتاده‌ام بيار

می تا خلاص بخشدم از مایی و منی


خون پياله خور که حلال است خون او

در کار يار باش که کاری‌ست کردنی


ساقی به دست باش که غم در کمين ماست

مطرب نگاه دار همين ره که می‌زنی


می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت

خوش بگذران و بشنو از اين پير منحنی


ساقی به بی‌نيازی رندان که می بده

تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
نوش کن جام شراب یک منی ۴۷۸29 Jun 202600:56:57

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۸

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


نوش کن جام شراب يک منی

تا بدان بيخ غم از دل برکنی


دل گشاده دار چون جام شراب

سرگرفته چند چون خم دنی


چون ز جام بيخودی رطلی کشی

کم زنی از خويشتن لاف منی


سنگسان شو در قدم نی همچو آب

جمله رنگ‌آميزی و تردامنی


دل به می دربند تا مردانه‌وار

گردن سالوس و تقوا بشکنی


خيز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

خويشتن در پای معشوق افکنی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
دو یار زیرک و از باده‌ی کهن دو منی ۴۷۷28 Jun 202600:54:35

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۷

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


دو يار زيرک و از باده‌ی کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی

من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم

اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد

فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی

بيا که رونق اين کارخانه کم نشود

به زهد همچو تویی يا به فسق همچو منی

ببين در آينه‌ی جام نقش‌بندی غيب

که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی


ز تندباد حوادث نمی‌توان ديدن

در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی

از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ

کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی؟



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی ۴۷۶27 Jun 202601:10:24

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۶

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن


نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پيک خلوت رازی و ديده بر سر راهت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح‌فزايش ببخش آن که تو دانی

خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است

اسير خويش گرفتی بکش چنان که تو دانی

اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقيقه‌ای‌ست نگارا در آن ميان که تو دانی


من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

يکی‌ست ترکی و تازی در اين معامله حافظ

حديث عشق بيان کن به هر زبان که تو دانی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی ۴۷۵23 Jun 202600:58:29

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۵

مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیل


گفتند خلايق که تویی يوسف ثانی

چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی

شيرين‌تر از آنی به شکرخنده چه گویم؟

ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی

تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه

هرگز نبود غنچه بدين تنگ‌دهانی

صد بار نگفتی که دهم زان دهنت کام؟

چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی؟

گویی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند

بيمار که ديده‌ست بدين سخت‌کمانی؟

چون اشک بيندازيش از ديده‌ی مردم

آن را که دمی از نظر خويش برانی


در راه تو حافظ چو قلم کرد ز سر پا

چون نامه چرا یک دمش از لطف نخوانی؟



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی ۴۷۴22 Jun 202601:00:00

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۴

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق؟

نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی

بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بيافشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی

ملک در سجده‌ی آدم زمين‌بوس تو نيت کرد

که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی

خم زلفت به‌نام‌ایزد کنون مجموعه‌ی دلهاست

مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی

دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طريق کاروانی نيست

بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی

خيال چنبر زلفش فريبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه‌ی اقبال ناممکن نجنبانی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی ۴۷۳21 Jun 202601:07:59

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۳

فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن


وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی

حاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانی


کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت داد عيش بستانی


پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاين همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی


پيش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبيب نامحرم حال درد پنهانی


زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا مکن کاری کآورد پشيمانی


محتسب نمی‌داند اين قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی


با دعای شبخيزان ای شکردهان مستيز

در پناه يک اسم است خاتم سليمانی


يوسف عزيزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بينم حال پير کنعانی


می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ريزد

تيز می‌روی جانا ترسمت فرومانی


دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن

ابروی کماندارت می‌برد به پيشانی


باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غير دوست بنشانی


جمع کن به احسانی حافظ پريشان را

ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی


گر تو فارغی از ما ای نگار سنگين دل

حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
احمد الله علی معدلة السلطانی ۴۷۲20 Jun 202601:09:59

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۲

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


احمدُ اللهَ علي مَعدِلَةِ السُّلطاني

احمدِ شيخ اويسِ حسنِ ايلخانی

خانِ بِن خان و شهنشاهِ شهنشاه‌نژاد

آن که می‌زيبد اگر جان جهانش خوانی

ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد

مرحبا ای به چنين لطف خدا ارزانی

ماه اگر بی تو برآيد به دو نيمش بزنند

دولت احمدی و معجزه‌ی سبحانی

جلوه‌ی بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست

بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی

گر چه دوريم به ياد تو قدح می‌گيريم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

از گل پارسيم غنچه‌ی عيشی نشکفت

حبذا دجله‌ی بغداد و می ريحانی

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود

کی خلاصش بود از محنت سرگردانی؟

ای نسيم سحری خاک در يار بيار

که کند حافظ از او ديده‌ی دل نورانی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی ۴۷۱17 Jun 202600:55:33

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۱

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


ز دلبرم که رساند نوازش قلمی؟

کجاست پيک صبا گر همی کند کرمی؟


قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق

چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی


بيا که خرقه‌ی من گرچه رهن ميکده‌هاست

ز مال وقف نبينی به نام من درمی


حديث چون و چرا دردسر دهد ای دل

پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمی


طبيب راه‌نشين درد عشق نشناسد

برو به دست کن ای مرده‌دل مسيح‌دمی


دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم

به آن که بر در ميخانه برکشم علمی


بيا که وقت‌شناسان دو کون بفروشند

به يک پياله می صاف و صحبت صنمی


دوام عيش و تنعم نه شيوه‌ی عشق است

اگر معاشر مایی بنوش نيش غمی


نمی‌کنم گله‌ای ليک ابر رحمت دوست

به کشته‌زار جگرتشنگان نداد نمی


چرا به يک نی قندش نمی‌خرند آن کس

که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی؟


سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيست

جز از نیاز شبی و دعای صبحدمی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ۴۷۰16 Jun 202601:04:27

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۷۰

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن


سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟

ساقیا جامی به من ده تا بياسايم دمی

زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست

رهروی بايد جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست

عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم

کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی

گريه‌ی حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق

کاندر اين توفان نمايد هفت دريا شبنمی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
اتت روائح‌ رند الحمی و زاد غرامي ۴۶۹15 Jun 202600:49:48

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۹

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن


اَتَت رَوائِحُ رَندِ الحِمیٰ وَ زادَ غِرامي

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت

مَنِ المُبَّلِغُ عَنّي اِلیٰ سُعادَ سَلامي؟

بیا به شام غریبان و آب ديده‌ی من بین

به سان باده‌ی صافی در آبگينه‌ی شامی

اِذا تَغَرَّدَ عَن ذِي الاَراکِ طائِرُ خَيرٍ

فَلا تَفَرَّدَ عَن رَوضِها اَنِينُ حَمامي

بسی نماند که روز فراق یار سر آید

رَاَيتُ مِن هَضَباتِ الحِمیٰ قِبابَ خيامي

خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت

قَدَمتَ خَيرَ قُدومٍ نَزَلتَ خَير مُقامي

بَعِدتُ مِنکَ و قَد صِرتُ ذائِباً کَهِلالٍ

اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی

و اِن دُعيتُ بِخُلدٍ و صِرتُ ناقِضَ عَهدٍ

فَما تَطَيَّبَ نَفسي و مَا استَطابَ مَنامي

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم

تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

چو سِلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی ۴۶۸14 Jun 202601:05:59

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۸

فعلات و فاعلاتن فعلات و فاعلاتن


که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی

که به کوی بزم درد‌نوشان دو هزار جم به جامی؟


شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم

که به همت عزيزان برسم به نيک‌نامی


تو که کيميافروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداريم و فکنده‌ايم دامی


عجب از وفای جانان که تفقدی نفرمود

نه به نامه‌ای پيامی نه به خامه‌ای سلامی


اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی


ز رهم ميفکن ای شيخ به دانه‌های تسبيح

که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامی


سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی


به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت

که لبت حيات ما بود و نداشتی دوامی


بگشای تير مژگان و بريز خون حافظ

که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
زآن می عشق کزو پخته شود هر خامی ۴۶۷13 Jun 202600:57:52

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۷

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بياور جامی

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

ساق شمشادقدی ساعد سيم‌اندامی

روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد

که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است

که چو صبحی بدمد در پی‌اش افتد شامی

يار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

آن حريفی که شب و روز می صاف کشد

بود آيا که کند ياد ز دردآشامی؟

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

کام دشوار به دست آوری از خودکامی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ۴۶۶10 Jun 202600:56:03

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۶

مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن


اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وين دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی


چون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی


چون مصلحت‌انديشی دور است ز درويشی

هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولی


من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولی


تا بی‌سروپا باشد اوضاع فلک زين دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی


از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف به‌تاب اولی


چون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی ۴۶۵09 Jun 202600:54:46

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۵

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن


رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی

آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی


مسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلا

و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلی


می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم

می‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی


گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق

آن را تفضلی نه و اين را تبدلی


چون کرد در دلم اثر آواز عندليب

گشتم چنان که هيچ نماندم تحملی


بس گل شکفته می‌شود اين باغ را ولی

کس بی‌بلای خار نچيده‌ست از او گلی


حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ

دارد هزار عيب و ندارد تفضلی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ۴۶۴07 Jun 202600:40:11

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۴

مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن


بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی

در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل

آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی

شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را

هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

آن دم که با تو باشم يک سال هست روزی

وان دم که بی تو باشم يک لحظه هست سالی

چون من خيال رويت جانا به خواب بينم؟

کز خواب می‌نبيند چشمم بجز خيالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی ماهت

شد شخص ناتوانم باريک چون هلالی

حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی

زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
سلام الله ما کر اللیالی ۴۶۳06 Jun 202600:54:25

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۳

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل


سلامُ اللهِ ما کَرَّ اللَّيالي

و جاوَبتِ المَثاني و المَثالي


عليٰ وادِي الاَراکِ و مَن عليها

و دارٍ باللِّویٰ فوقَ الرِّمالي


دعاگوی غريبان جهانم

و اَدعو بِالتَّواتُر و التَّوالي


به هر منزل که رو آرد (خدایا) خدا را

نگه دارش به لطف لايزالی


منال ای دل که در زنجير زلفش

همه جمعيت است آشفته‌حالی


ز خطّت صد جمال ديگر افزود

که عمرت باد صد سال جلالی


تو می‌بايد که باشی ور نه سهل است

زيانِ مايه‌ی جاهی و مالی


بر آن نقاش قدرت آفرين باد

که گرد مه کشد خط هلالی


فَحُبُّک راحتي في کُلِ حينٍ

و ذِکرُک مونسي في کلِ حالي


سويدای دل من تا قيامت

مباد از شوق و سودای تو خالی


کجا يابم وصال چون تو شاهی

من بدنام رند لاابالی؟


خدا داند که حافظ را غرض چيست

و عِلمُ اللّٰهِ حَسبي مِن سوالي



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
یا مبسما یحاکی درجا من اللعالی ۴۶۲03 Jun 202600:55:53

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۲

مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن


يا مُبسِماً يُحاکي دُرجاً مِن اللّآلي

يا رب چه درخور آمد گِردش خط هلالی


حالی خيال وصلت خوش می‌دهد فريبم

تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالی


می ده که گر چه گشتم نامه‌سياه عالم

نوميد کی توان بود از لطف لايزالی


ساقی بيار جامی و از خلوتم برون کش

تا در به در بگردم قلاش و لاابالی


از چار چيز مگذر گر عاقلی و زيرک

امن و شراب بی‌غش، معشوق و جای خالی


چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت

حافظ مکن شکايت تا می خوريم حالی


صافی‌ست جام خاطر در دور آصف عهد

قُم فَاسقِني رَحيقاً اَصفيٰ مِن الزُّلالي


المُلکُ قَد تَباهي مِن جَدَّه و جِدِّه

يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالی


مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت

برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی ۴۶۱02 Jun 202601:04:43

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۱

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


کتبتُ قصةَ شوقي و مَدمَعي باکي

بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی


بسا که گفته‌ام از شوق با دو ديده‌ی خود

اَيا منازلَ سلمي فَاين سَلماکی


عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای

اَنَا اصطَبَرتُ قَتيلاً و قاتلي شاکي


که را رسد که کند عيب دامن پاکت

که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل

چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی


صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز

و هاتِ شمسةَ کَرمٍ مُطَيِّبٍ زاکي


دَعِ التَّکاسُلَ تَغنَم فَقَد جَريٰ مَثَلٌ

که زاد راهروان چستی است و چالاکی


اثر نماند ز من بی شمايلت آری

اَريٰ مَآثِرَ مَحيايَ من مُحيّاکي


ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که همچو صنع خدایی ورای ادراکی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
سلیمی منذ حلت بالعراقی ۴۶۰01 Jun 202601:03:55

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۶۰

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل


سُليميٰ مُنذُ حَلَّت بالعِراقي

الُاقي مِن نواها، ما اُلاقي

الا ای ساروان منزل دوست

اِلي رُکبانِکم طالَ اشتياقي

خرد در زنده‌رود انداز و می نوش

به گلبانگ جوانان عراقی

رَبيعُ العمر في مَرعيٰ حِماکُم

حَماکَ اللهُ يا عهد التَّلاقي

بيا ساقی بده رطل گرانم

سَقاکَ اللهُ مِن کَأسٍ دِهاقي

جوانی باز می‌آرد به يادم

سماع چنگ و دست‌افشان ساقی

می باقی بده تا مست و خوشدل

به ياران برفشانم عمر باقی

درونم خون شد از ناديدن دوست

اَلا تَعساً لِايَّامِ الفِراقي

دُموعي بَعدَکُم لا تَحقِروها

فَکَم بَحرٍ عميقٍ مِن سَواقي

دمی با نيکخواهان متفق باش

غنيمت دان امور اتفاقی

بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو

به شعر فارسی صوت عراقی

عروسی بس خوشی ای دختر رز

ولی گه‌گه سزاوار طلاقی

مسيحای مجرد را برازد

که با خورشيد سازد هم‌وثاقی

وصال دوستان روزی ما نيست

بخوان حافظ غزل‌های فراقی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
زین خوش‌رقم که بر گل رخسار می‌کشی ۴۵۹31 May 202601:02:20

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۹

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن


زين خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی

خط بر صحيفه‌ی گل و گلزار می‌کشی


اشک حرم‌نشين نهانخانه‌ی مرا

زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی


هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست

از خلوتم به خانه‌ی خمار می‌کشی


کاهل‌روی چو باد صبا را به بوی زلف

هر دم به قيد سلسله در کار می‌کشی


گفتی سر تو بسته‌ی فتراک ما شود

سهل است اگر تو زحمت اين بار می‌کشی


با چشم و ابروی تو چه تدبير دل کنم

وه زين کمان که بر من بيمار می‌کشی


بازآ که چشم بد ز رخت دور می‌کند

ای تازه‌گل که دامن از اين خار می‌کشی


حافظ دگر چه می‌طلبی از نعيم دهر؟

می می‌خوری و طره‌ی دلدار می‌کشی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی ۴۵۸30 May 202601:01:05

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۸

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی


در مقامی که صدارت به فقيران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی


در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی


نقطه‌ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ور نه چون بنگری از دايره بيرون باشی


کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش

کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟


تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای

ور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشی


ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

چند و چند از غم ايام جگرخون باشی؟


حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است

هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
اطلاعیه نمره چند27 May 202600:01:19

سلام



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
هزار جهد بکردم که یار من باشی ۴۵۷20 Feb 202601:02:36

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۷

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


هزار جهد بکردم که يار من باشی

مرادبخش دل بی‌قرار من باشی


شبی به کلبه‌ی احزان عاشقان آیی

دمی ندیم دل سوگوار من باشی

چراغ ديده‌ی شب‌زنده‌دار من گردی

انيس خاطر اميدوار من باشی


از آن عقيق که خونين دلم ز عشوه‌ی او

اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در ميانه خداوندگار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند

گرت ز دست برآيد نگار من باشی


من اين مراد ببينم به خود که نيم‌شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

شود غزاله‌ی خورشيد صيد لاغر من

گر آهویی چو تو يک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظيفه من

اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم

مگر تو از کرم خويش يار من باشی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ۴۵۶12 Feb 202600:48:57

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۶

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


چنگ در پرده همين می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حيف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه‌ی دنيا به گزاف

گر شب و روز در اين فکرت باطل باشی


گر چه راهی‌ست پر از بيم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صيد آن شاهد مطبوع‌شمايل باشی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی ۴۵۵07 Feb 202601:06:02

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۵

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

ای پسر جام می‌ام ده که به پيری برسی

چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده‌اند

شاهبازان طريقت به مقام مگسی

دوش در خيل غلامان درش می‌رفتم

گفت: ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی؟

با دل خون‌شده چون نافه خوشش بايد بود

هر که مشهور جهان گشت به مشکين‌نفسی

لَمَعَ البرقُ من الطّورِ و آنَستُ به

فَلعلّی لَکَ آتٍ بشهابٍ قبسی

کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش

وه که بس بی‌خبر از غلغل چندين جرسی

بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن

حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گيرم

جان نهاديم بر آتش ز پی خوش‌نفسی

چند پويد به هوای تو ز هر سو حافظ

يَسَّرَ اللهُ طريقاً بک يا ملتمسی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی ۴۵۴07 Jan 202601:07:45

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۴

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی

از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی

چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه‌ايوان نيست

مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزی


سخن در پرده می‌گويم بهار و گل غنیمت دان

که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی

طريق جستن چيست؟ ترک کام خود گفتن

کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی

ندانم نوحه‌ی قمری به طرف جويباران چيست

مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی؟

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع

که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی


می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عيبش

خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزی


به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بيا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی


به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد

به مجلس آی کز حافظ سخن گفتن بیاموزی



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای که دایم به خویش مغروری ۴۵۳06 Jan 202601:06:12

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۳

فاعلاتن مفاعلن فعلن


ای که دايم به خويش مغروری

گر تو را عشق نيست معذوری

گرد ديوانگان عشق مگرد

که به عقل عقيله مشهوری

مستی عشق نيست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

روی زرد است و آه دردآلود

عاشقان را دوای رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می طلب که مخموری



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری ۴۵۲04 Jan 202601:05:57

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۲

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


طفيل هستی عشق‌اند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش

که بنده را نخرد کس به عيب بی‌هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نيم‌شبی کوش و گريه سحری


چو مستعد نظر نيستی وصال مجوی

که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری


تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين‌کار

که در برابر چشمی و غايب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت

که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن

که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آيند

صبا به غاليه‌سایی و گل به جلوه‌گری

دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند

چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟

بيا و سلطنت از ما بخر به مايه‌ی حسن

و از اين معامله غافل مشو که حيف خوری


ز من به حضرت آصف که می‌برد پيغام

که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دری

بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم

گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری


چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت

از این سپس من و ساقی و وضع بی‌خبری

طريق عشق طريقی عجب خطرناک است

نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به يمن همت حافظ اميد هست که باز

اَریٰ اُسامرُ ليلایَ ليلةَ القمرٍ



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ۴۵۱31 Dec 202500:59:33

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۱

مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن


خوش کرد ياوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد و خدايش گرفت دست

گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی

تا يک دم از دلم غم دنيا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی‌ست

آن به کز اين گريوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج

درويش و امن خاطر و کنج قلندری

يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است؟

ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری

نيل مراد بر حسب فکر و همت است

از شاه نذر خير و ز توفيق ياوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاين خاک بهتر از عمل کيمياگری



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
روزگاری‌ست که ما را نگران می‌داری ۴۵۰30 Dec 202501:08:44

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۵۰

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


روزگاری‌ست که ما را نگران می‌داری

مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری


گوشه‌ی چشم رضایی به منت باز نشد

اين چنين عزت صاحب‌نظران می‌داری؟


ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار

دست در خون دل پرهنران می‌داری

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ

همه را نعره‌زنان جامه‌دران می‌داری


چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ

سر چرا بر من دلخسته‌ گران می‌داری؟


ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور

چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری


گوهر جام جم از کان جهانی دگر است

تو تمنا ز گل کوزه‌گران می‌داری؟

پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی

طمع مهر و وفا زين پسران می‌داری


کيسه‌ی سيم و زرت پاک ببايد پرداخت

اين طمع‌ها که تو از سيم‌بران می‌داری

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی

عاشقی گفت که ما را تو بر آن می‌داری


مگذران روز سلامت به ملامت حافظ

چه توقع ز جهان گذران می‌داری؟



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری ۴۴۹28 Dec 202501:08:47

«««««🍷می‌بهـا»»»»»

غزل نمره ۴۴۹

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

عاشقان را ز بر خويش جدا می‌داری

تشنه‌ی باديه را هم به زلالی درياب

به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن

به از اين دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند

ما تحمل بکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصير خود افتادی از اين در محروم

از که می‌نالی و فرياد چرا می‌داری؟

حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند

سعی‌نابرده چه امّيد عطا می‌داری؟



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
ای که در کوی خرابات مقامی داری ۴۴۸27 Dec 202501:00:47

«««««می‌بهـا🍷»»»»»

غزل نمره ۴۴۸

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن


ای که در کوی خرابات مقامی داری

جم وقت خودی ار دست به جامی داری

ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن يار سفرکرده پيامی داری

خال سرسبز تو خوش دانه عيشی‌ست ولی

بر کنار چمنش وه که چه دامی داری


بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم

بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری

چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود

می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری

نام نيک ار طلبد از تو غريبی چه شود

تویی امروز در اين شهر که نامی داری

بس دعای سحرت حارس جان خواهد بود

تو که چون حافظ شبخيز غلامی داری



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
بیا با ما مورز این کینه‌داری ۴۴۷24 Dec 202500:56:14

«««««می‌بهـا🍷»»»»»

غزل نمره ۴۴۷

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل


بيا با ما مورز اين کينه داری

که حق صحبت ديرينه داری


نصيحت گوش کن کاين در بسی به

از آن گوهر که در گنجينه داری


به فرياد خمار مفلسان رس

خدا را گر می دوشينه داری


وليکن کی نمايی رخ به رندان

تو کز خورشيد و مه آيينه داری


بد رندان مگو ای شيخ و هش دار

که با حکم خدایی کينه داری


نمی‌ترسی ز آه آتشينم

تو دانی خرقه‌ی پشمينه داری


نديدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سينه داری



Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
© My Podcast Data · Projet indépendant · Données issues d'Apple & Spotify