Retour

Explorez tous les épisodes du podcast Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

Plongez dans la liste complète des épisodes de Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان. Chaque épisode est catalogué accompagné de descriptions détaillées, ce qui facilite la recherche et l'exploration de sujets spécifiques. Suivez tous les épisodes de votre podcast préféré et ne manquez aucun contenu pertinent.

Rows per page:

1–24 of 24

TitreDateDurée
فصل سوم، قسمت ششم : پیر شاه!04 Sep 202500:22:37
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت ششم

🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:
طوس و گستهم وقتی خبر مرگ نوذر رو شنیدن، داغ و وحشت‌زده خودشون رو رسوندن زابل، پیش زال!
همه‌ی باقی‌مونده‌های ایران جمع شدن تا بالاخره یه فکری برای انتقام بکنن.
از اون‌ور، توی ساری، زندانی‌های ایرانی به کمک غیرمنتظره‌ی اغریرث، برادر افراسیاب، موفق به فرار شدن!
ولی... این کار به قیمت جون اغریرث تموم شد! چون افراسیاب بی‌رحم، شمشیر رو در شکم برادرش فرو کرد!
زال فهمید با این آدم دیگه نمی‌شه مدارا کرد. پس گفت: «یالید! وقتشه ایران رو پس بگیریم!»

🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.

📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.
🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی!

 📱 اینستاگرام دیوان :
@diwan.podcast

💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
فصل سوم، قسمت پنجم : دو کله پوک.21 Aug 202500:24:44
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت پنجم

🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:
پایتخت سقوط کرد و پادشاه نوذر اسیر شد! قارن و چند پهلوان ایرانی موفق شدن از محاصره فرار کنن و خانواده‌ها رو نجات بدن.
افراسیاب، پادشاه توران، خواست زابل رو هم تصرف کنه، ولی خورد به تیرهای کاری زال و چند بار شکست خورد.
مهرابِ کابل هم تا مرز خیانت به ایران پیش رفت، ولی فعلاً ظاهر رو حفظ کرد!
و حالا… افراسیاب که حالش از شکست‌ خوردن گرفته بود، نوذر رو کُشت! ولی به‌لطف پادرمیونی اغریرث، بقیه‌ی بزرگان ایران به‌جای مرگ، به زندانی در ساری تبعید شدن...
ببینیم ایران چطور می‌خواد از این مخمصه نجات پیدا کنه؟

🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.

📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.
🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی!

 📱 اینستاگرام دیوان :
@diwan.podcast

💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
فصل سوم، قسمت چهارم : مارموز.07 Aug 202500:23:25
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت چهارم

🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:
تورانی‌ها با یه لشکر عظیم ۴۰۰ هزار نفری تا پشت دروازه‌های پایتخت ایران پیش اومدن! ایرانی‌ها فقط ۱۴۰ هزار نفر بودن. نبرد شروع شد، قباد برادر قارن کشته شد، و بعد از چند روز جنگ سنگین، پایتخت سقوط کرد… پادشاه نوذر و ۱۲۰۰ نفر از بزرگان ایران اسیر شدن!
فقط قارن از این مهلکه جون سالم به‌در برد و موفق شد خانواده‌ی جنگجوها و پسرهای نوذر رو به سمت پارسه فراری بده. حالا فقط زابلستان باقی مونده و زال، که هنوز درگیر عزای پدرشه، پشت دروازه‌ها تورانی‌ها رو در کمین خودش می‌بینه...

🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.

📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.
🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی!

 📱 اینستاگرام دیوان :
@diwan.podcast

💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
فصل سوم، قسمت سوم : پهلوان پنبه ها.24 Jul 202500:23:24
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت سوم

🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:
بعد از مرگ منوچهر، نوذر پادشاه شد، اما اون‌قدرها هم پادشاه قابلی نبود! نارضایتی تو ایران بالا گرفت تا اینکه سام دخالت کرد و اوضاع کمی آروم شد… ولی نه برای همیشه! همونی که همه ازش می‌ترسیدن، اتفاق افتاد: تورانی‌ها چشم طمع به ایران دوختن! پشنگ، پادشاه توران، پسر جنگ‌طلبش افراسیاب رو با داداش صلح‌طلبش فرستاد به سمت ایران. از اون طرف، خبر رسید سام هم مرده! حالا تورانی‌ها رسیدن دم دروازه‌های ایران، سام رفته، و قارن، فرمانده ایرانی‌ها، آماده‌ی نبرد شده…

🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.

📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.
🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی!

 📱 اینستاگرام دیوان :
@diwan.podcast

💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
فصل سوم، قسمت دوم : مازندران به تهران.10 Jul 202500:26:37
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت دوم

🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:
رستم چطور به دنیا اومد و از همون نوزادی، رکورد مصرف شیر رو شکست! ده‌تا دایه براش کم بود! وقتی هم از شیر گرفته شد، اندازه‌ی پنج تا آدم بزرگ غذا می‌خورد. بعدش دیدارش با سام رو شنیدیم. در پایان هم ماجرای درگذشت منوچهر رو گفتم؛ پادشاهی که ۱۲۰ سال سلطنت کرد، کلی نصیحت بارِ پسرش نوذر کرد و بعد با دنیا خداحافظی کرد. پادشاهی رسید به هشتمین پادشاه شاهنامه: نوذر!

🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.

📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.
🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی!

 📱 اینستاگرام دیوان :
@diwan.podcast

💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
فصل سوم، قسمت اول: رستم، آن پسر دهندار!26 Jun 202500:24:53
🎙️ دیوان – فصل ۳، قسمت اول

🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:
در فصل قبل، با خاندان سام آشنا شدیم؛ جایی که سام از خدا خواست بچه‌ای نصیبش بشه، آن‌هم نه از هر زنی، از یکی از زیبارویان دربارش! خدا هم گفت: چشم. اما بچه که به دنیا اومد، با موهای سفید! سام جا خورد و گذاشتش کوه...
سیمرغ بچه رو بزرگ کرد و اسمش رو گذاشت زال. سام پشیمون شد، برگشت دنبالش و زال رو به عنوان جانشین خودش معرفی کرد.
بعدها زال دل باخت به رودابه، دختر شاه کابل، و اونم بی‌معطلی عاشق شد! اما این وصلت سیاسی دردسر داشت، چون کابل دشمن منوچهر شاه بود. با کلی ماجرا، منوچهر راضی شد... و این دو عاشق به هم رسیدند.
حاصل این عشق؟ کسی نیست جز رستم! و حالا، فصل تازه‌ای از شاهنامه رو با او آغاز می‌کنیم.

🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده و امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.

📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:
📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی های 500 ساله از شاهنامه طهماسبی مرتبط با داستان ها رو دست ندی.
🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
📌 یادت نره سابسکرایب کنی و زنگوله رو بزنی!

 📱 اینستاگرام دیوان :
@diwan.podcast

💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان بهم پیام بده.
فصل دوم، قسمت نهم (آخر) : سزارین.12 Jun 202500:25:57
در قسمت قبل براتون گفتم که منوچهر انواع و اقسام امتحان‌های عملی و تئوری (!) از زال گرفت تا مطمئن بشه این وقتی بچه‌دار شد—و اون بچه که حکم یه سلاح استراتژیک داره به دنیا اومد—یه وقت بر علیه خودش استفاده نشه!
در واقع، می‌خواست بفهمه که زال اصلاً شایستگی داشتن همچین فرزندی رو داره یا نه. بالاخره، بعد از کلی آزمون و خطا، قبول کرد که زال و رودابه ازدواج کنن.
زال هم فوراً این خبر رو به باباش، سام، رسوند و قرار شد صبح اول صبح راه بیفتن سمت کابل برای انجام بقیه‌ی کارها! البته، همون شب یه فرستاده هم برای مهراب فرستاد تا این خبر خوب رو به پدر عروس بده و بگه: «آماده باش که داریم میایم!»
و حالا قسمت آخر فصل دوم...

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
Instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت هشتم : امتحان نهایی.29 May 202500:23:55
در قسمت قبل براتون گفتم که سیندخت حضوری رفت برای مذاکره با سام و با یک مراسم مجلل، کلی هدیه و یه پلتیک درست‌وحسابی، موفق شد از سام اوکی بگیره و فعلاً جلوی حمله‌اش به کابل رو بگیره!
اما هنوز منوچهر رضایت نداده بود و سام سر خود این اجازه رو داد! از اون طرف، زال با نامه‌ی سام رفت پیش منوچهر که تأیید نهایی رو بگیره، ولی دید که منوچهر اصلاً با این قضیه اوکی نیست.
البته منوچهر نمی‌خواست مستقیماً دست رد به سینه‌ی زال بزنه، پس از ستاره‌شناس‌ها و موبدها خواست که بررسی کنن و جواب منفی بدن! اما برعکس، ستاره‌شناس‌ها گفتند که فرزند زال و رودابه یه پهلوانی میشه که نظیرش در جهان نیست!
منوچهر که از این پیش‌بینی خوشش اومده بود، گفت: «خب، حالا که این‌طور شد، یه امتحان از زال بگیرید، ببینیم یهو خنگ نباشه که پس‌فردا این بچه‌ی خرزورَش رو بفرسته توی سپاه دشمن!»
و حالا امتحان شروع شده...!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
Instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت هفتم : خوابم یا بیدارم؟!15 May 202500:22:19
در قسمت قبل براتون گفتم که خبر لشکرکشی سام به کابل به گوش زال و مهراب رسید. زال قاطی کرد، رفت سراغ باباش و وارد مذاکره شد. اون وسط‌ها هم داستان کشته شدن اژدهای رود کَشف توسط سام رو براتون تعریف کردم.
نتیجه‌ی مذاکرات این شد که سام برای پادشاه یه نامه نوشت و ازش خواهش کرد که خواسته‌ی زال رو بپذیره! زال هم پیتیکو پیتیکو، به همراه نامه‌ی باباش، راه افتاد سمت منوچهر.
از اون طرف، مهراب که خبر رو شنید، از ترس داشت خودش رو خیس می‌کرد! با سیندخت یه جلسه‌ی مدیریت بحران داشتند بعد از شنیدن این خبر. بعد از کلی جر و بحث، سیندخت یه راهی به نظرش رسید و راه افتاد که بره رو در رو با سام حرف بزنه—البته همین‌طوری خشک و خالی هم نه! با یه عالمه هدیه، اسب، شتر، کنیز و غلام به عنوان پیشکش!
فقط مشکل اینجاست که از نتیجه‌ی مذاکره‌ی زال با منوچهر هنوز خبر نداره...!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
Instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت ششم : گربه چکمه پوش.01 May 202500:19:44
در قسمت قبل براتون گفتم که سیندخت مچ رودابه خانم رو گرفت و قضیه‌ی زال و رودابه پیش بابا و مامان رودابه هم لو رفت. بابای رودابه کلی دعواش کرد و از اون طرف هم داستان به گوش منوچهر رسید، که با عصبانیت سام رو صدا زد!
سام رفت پیشش و منوچهر اول از جنگ پرسید. سام هم کلی صحنه‌های اکشن رو به اسم خودش توصیف کرد و قهرمان‌بازی درآورد! بعدش منوچهر گفت: «حالا که این‌قدر قوی‌ای، پاشو برو هندوستان و کابل، مهراب و هر کی دور و برشه، و هر کی از نسل ضحاکه رو بکش و با خاک یکسان کن!»
سامِ خنگ هم گفت: «چشم!» و راه افتاد که بره بکنه!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
Instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت پنجم : آدم مار بشه و مادر نشه!17 Apr 202500:27:55
در قسمت قبل براتون گفتم که زال به باباش، سام، یه نامه نوشت و با یه سیاستی، باباش رو توی موقعیتی گذاشت که نتونه مخالفت کنه! سام هم با ستاره‌شناس‌ها مشورت کرد و دید که بله، اگه زال و رودابه به هم برسن، احتمالاً فرزندشون یه پهلوان نامدار میشه!
برای همین، در جواب زال مخالفت نکرد—هرچند موافقت هم نکرد! فقط گفت: «کاری نکن تا من برگردم زابل و باهم حرف بزنیم.» اما زال گوش نکرد و سریع خبر رو به رودابه داد!
رودابه هم می‌خواست برای زال یه کادو بفرسته که مامانش، سیندخت، دید و مچش رو گرفت! حالا بریم ببینیم که سیندخت چه کرد با رودابه خانوم...!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
Instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت چهارم : عفت خانم.03 Apr 202500:22:47
در قسمت قبل براتون گفتم که زال و رودابه، که عاشق هم شده بودند، حالا دنبال راهی بودند که هر طور شده همدیگه رو ببینند. برای همین، طی یک ماجراجویی خطرناک و دیوانه‌وار، با کمک کنیزهای رودابه و غلام زال، آقای زال موفق شد از دیوار قصر مهراب‌شاه بالا بره و یه شب تا صبح رو با رودابه سر کنه.
دم صبح، قبل از اینکه کسی ببینه، برگشت. اما عشق این دوتا که داغ بود، حالا داغ‌تر هم شد! حالا هر دو موندن که چه خاکی به سرشون بریزن و چطوری خانواده‌ها رو راضی کنن به این وصلت.
و بریم برای ادامه‌ی داستان...!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
Instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت سوم: و اما رودابه...20 Mar 202500:25:12
در قسمت قبل براتون گفتم که سام دست زال رو گرفت و برد پیش منوچهر، که فضول‌بازی دربیاره و ببینه داستان اینا چیه! جریان رو براش تعریف کردند و پیشگوهای دربار هم پیش‌بینی کردند که زال آینده‌ی درخشانی داره. منوچهر هم، در یک سرمایه‌گذاری بلندمدت، سام رو فرستاد به جنگ در مازندران و حکومت زابلستان رو سپرد به زال.
زال هنوز دوره‌ی آموزشیش تموم نشده بود که یهو تفریحش گرفت و طی یک سری ماجراها با مهراب‌شاه، حاکم کابل، آشنا شد. همون‌جا باخبر شد که مهراب یه دختری داره به اسم رودابه که به از شما نباشه، خیلی آنچنانیه! زال، ندیده عاشق شد اما به کسی چیزی نگفت.
از اون طرف، رودابه هم اوصاف زال رو از باباش، مهراب‌شاه، شنید و اونم فرتی عاشق زال شد! اما اون ناقلا عشقش رو به پنج تا کنیزش گفت و قرار شد اونا یه پِلَتیکی (نقشه‌ای) بزنند برای این قضیه.
حالا ما این دو تا کفتر عاشق رو داریم و ادامه‌ی داستان...!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
instagram : diwan_podcast
!فصل دوم، قسمت دوم: عشق در هیچ نگاه06 Mar 202500:21:35
در قسمت قبل تعریف کردم که سام بالاخره بچه‌دار می‌شود، اما بچه‌اش موهای سفید دارد و ازش خوشش نمی‌آید! با کمال نامردی، بچه را برمی‌دارد و می‌گذاردش توی کوه و می‌گوید: «اصلاً نخواستم!»
سیمرغ، بچه‌ای که اسمش زال بوده، را در کوه پیدا می‌کند و بزرگش می‌کند. بعد از سال‌ها که زال بزرگ و تنومند می‌شود، سام چند بار خوابش را می‌بیند و از کرده‌اش پشیمان می‌شود. بالاخره می‌رود به کوه، دنبالش می‌گردد و در نهایت پیدایش می‌کند. با اصرار خودش و سیمرغ، زال راضی می‌شود که امتحانی برگردد پیش بابایش... تا ببینیم در ادامه چه اتفاقاتی می‌افتد!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
instagram : diwan_podcast
فصل دوم، قسمت اول: سفید مثل برف!20 Feb 202500:27:17
آقا، فصل قبلی رو که یادتون نرفته! از فصل قبل فقط باید بدونید که فریدون سه پسر داشت. دو تا از پسرها یکم روشون زیاد شد و به سیاست‌های پدرشون معترض شدند و زدند برادرشون، که جانشین فریدون بود، رو کشتند. فریدون هم کینه کرد و افتاد دنبال انتقام. این‌قدر تلاش کرد تا بالاخره از نسل پسر سومش، که اسمش ایرج بود، پسری به دنیا اومد به نام منوچهر. همین منوچهر رفت و انتقام پدربزرگش رو گرفت، اون دو پسر فریدون رو کشت و شد جانشین فریدون و به تخت نشست.
فریدون فاتح، که هم با کمک کاوه آهنگر و برادراش و مردم تونسته بود ضحاک رو شکست بده و هم انتقام پسر محبوبش رو از دو پسر دیگه‌اش بگیره، در پایان عمرش دچار افسردگی شدیدی شد. با خودش می‌گفت: «چرا باید سه پسر من این‌طور کشته بشن و سرشون توی دست‌های من باشه...»
الان که فصل دوم رو شروع می‌کنیم، منوچهر، نوهٔ پسرِ دوست‌داشتنیِ فریدون، سفت نشسته به تخت، تمام دشمن‌هاش رو سر جاشون نشونده و سپاه هم داره، مامان! درجه‌بندی! پر از کله‌گنده!

Website : https://takl.ink/Diwan_podcast/
instagram : diwan_podcast
فصل اول، قسمت نهم (آخر): بی کله ها23 Jan 202500:29:11
خلاصه قسمت قبلی :
در قسمت قبلی تعریف کردم که منوچهر به دنیا اومد و بزرگ شد و فریدون هم به طور رسمی کردش جانشین خودش. سلم و تور هم که فهمیدند دیگه نقشه شون برای کشتن جانشینان فریدون جواب نمیده، خواستند برای پرهیز از جنگ و رویارویی با فریدون و گروهش از راه دیپلوماتیک قضیه رو حل بکنند اما بازم اون هم جواب نداد و فریدون پسشون زد! در نهایت پیش دستی کردند و خودشون لشکر کشی کردند و در قلعه آلالان اردو زدند. که از این طرف هم منوچهر به نمایندگی از فریدون رفت با سپاهش جلوشون. سلم و تور ولشکرشون هم از قلعه اومدند بیرون و رفتند به دشت، محل جنگ! الان در آستانه شروع جنگ هستیم، قسمت آخر این فصل رو شروع میکنیم. 
فصل اول، قسمت هشتم: سوراخ موش متری چند؟09 Jan 202500:23:35
خلاصه قسمت قبلی :
در قسمت قبلی تعریف کردم که تور فلان فلان شده با تحریک سلم زد ایرج رو کشت و هر دوتاشون برگشتند به سرزمین هاشون. هر دو تا هم مثل هاپو از انتقام گرفتن فریدون میترسیدند ولی میدونستند که فریدون از ترس این که سنت بدی توی خاندانش بمونه خودش نمیاد به جنگ پسر هاش و یکی دیگه رو از نسل ایرج پرورش میده و میفرسته برای همین تمام تلاششون رو میکردند که تا وقتی فریدون هنوز زنده است هیچ بچه ای از نسل ایرج روی زمین باقی نمونه. هرچی به دنیا میومد رو یا خودش رو میکشند و یا پدر مادرش رو. اما اخر دست منوچهر به دنیا اومد که میشد نوه ی ایرج! 
فصل اول، قسمت هفتم: من عصبانی نیستم.26 Dec 202400:24:11
خلاصه قسمت قبلی:
در قسمت قبلی تعریف کردم که فریدون دنیا رو سه قسمت کرد بین سه تا پسرش و شرق و داد دست تور و غرب و داد دست سلم و ایران و تاج و تخت کیانی رو هم داد دست ایرج و در واقع ایرج جونش رو به جانشینی خودش انتخاب کرد! اما این انتخاب به مذاق دوتا پسر بزرگتر ها، سلم و تور خوش نیومد و غلط زیادی کردند و با یک نامه شدیداللحن مراتب اعتراض خودشون رو به بابا فریدون ابراز کردند. فری هم با ایرج حرف زد و جریان رو گفت براش و گفت برو به جنگشون اما ایرج قبول نکرد و گفت با دیپلوماسی میرم حلش میکنم و قصد کرد بره به دیدار برادرهاش تا با گفتگو این دعوای خونوادگی رو حل کنه.  
فصل اول، قسمت ششم : سنگ نه! کوه!12 Dec 202400:21:30
خلاصه قسمت قبل : 
در قسمت قبلی تعریف کردم که فریدون به تخت نشست و حکومتش رو سفت و محکم کرد و بعد تصمیم گرفت سه تا پسرش رو زن بده، یه شرایط سختی گذاشت برای عروس ها و یکی رو فرستاد تا برای پسراش زن پیدا کنه. اون بابا هم توی یمن دختر های شاه یمن رو پیدا کرد. سلم و تور و ایرج رفتند یمن خواستگاری. بابا دختر ها، سروشاه موافق نبود اما جرعتش رو هم نداشت جواب نه بده! برای همین کلی نقشه کشید که نده دختر ها رو ولی در آخر پس این سه تا پسر برنیومد و پسر ها با سه تا عروس داشتند برمیگشتند پیش فریدون که سر راهشون یه اژدهای عظیم سبز شد!
فصل اول، قسمت پنجم : هیچ شبی مثل امشب نیست.28 Nov 202400:22:24
خلاصه قسمت قبلی:
در قسمت قبلی تعریف کردم که فریدون به دنیا اومد و به لطف فرانک، مامان بلابرده ی فریدون، ضحاک دربدر هرچی این در و اون در زد نتونست پیداش کنه و فردیدون هم بزرگ شد و فهمید کیه و بعد از قیام کاوه آهنگر، به کمک آهنگر ها و مردم و دو تا داداش هاش، از فرصت استفاده کرد و رفت به جنگ ضحاک و بعد از یه ماجراهایی و کلی شل کن سفت کنی که سروش راه انداخته بود  بالاخره موفق شد این موجود خبیث رو توی کوه دماوند به بند بکشه و خودش بر تخت نشست، در حالی که شهرناز و ارنواز رو هم پیش خودش به عنوان همسر نگه داشت.
فصل اول، قسمت چهارم : خودت رو بشور! شاید درست شد.14 Nov 202400:18:56
در قسمت قبلی گفتم براتون که علارقم تلاش های مذبوحانه ضحاک جون، آقا فریدون به دنیا اومد. توی داستان با والدین فری آشنا شدیم و شنیدیم که چطور این بچه رو با چه بدبختی بزرگش کردند واقعا خسته شدند و همچنین گفتیم چطوری به چنگ ضحاک نیفتاد و این بیچاره به هر دری زد نتونست پیداش کنه. 
با یه شخصیت دیگه ای هم توی قسمت قبل آشنا شدیم به نام کاوه آهنگر که بعد از اقدام تبلیغاتی ضحاک برای جلب رضایت مردمی، شورشی به پا کرد و یه اپوزوسیونی تشکیل داد علیه آقای ضحاک و راه افتادند دنبال فریدون گشتن تا بالاخره پیداش کردند. 
فصل اول، قسمت سوم : پیرمرد پارسا و بچه ی بی ملاحظه!31 Oct 202400:20:06
در قسمت قبلی ماجرا رو تا اونجایی پیش رفتیم که ضحاک با کمک شیطون شیطون جای باباش رو گرفت و شیطون ناکس کاری کرد که  ضحاک اگر بخواد هم نتونه آدم خوبی باشه! البته ضحاک هم خودش بعد از به قدرت رسیدن بدی رو از حد برده بود و شیطون رو درس میداد. از طرف دیگه مردم ایران که از دست جمشید عاصی شده بودند، خوشی زد زیر دلشون و جمع شدند و قدرت رو به ضحاک تقدیم کردند و ضحاک هم با کشتن جمشید و ازدواج با دختران جمشید پادشاهی اش رو قانونی کرد. 
در آخر هم ضحاک خوابی دید که تعبیرش این بود که فریدون به دنیا خواهد آمد و بساط ات رو جمع میکنه! 
اونم دستور داد که برید هر نشانی از فریدون دیدید از بین ببرید و این فریدون رو تا بچه است بکشیدش. 
فصل اول، قسمت دوم : یه بوس کوچولو15 Oct 202400:28:22
خلاصه قسمت قبلی:
در قسمت قبلی یه معرفی کوتاه داشتیم از کتاب بینظیر شاهنامه و بعد از اون داستان رو با پادشاهی کیومرث شروع کردیم بعدش رفتیم سراغ سیامک، بعدش هوشنگ، و گفتیم که چطوری دیو ها رو شکست داد. پادشاه بعدی  تهمورس بود و تعریف کردیم چطور دیو ها رو به بند کشید و بعد از تهمورس جمشید اومد که دیگه شب و روز برای دیو ها نگذاشته بود! تا یه ذره حوصله اش سر میرفت تن این دیو های بدبخت میلرزید که الان دوباره یه کاری دستشون میده! در آخر داستان هم گفتم که آقا جمشید اینقدر مغرور شده بود که دیگه خدا رو بنده نبود و اصلا میگفت من خود خدا ام و همه باید من رو بپرستند! 
این پنج نفر همین طور پسر بعد از پدر اومدند و چهار تا از اونها شدند چهار پادشاه اول سلسله پیشدادیان و فقط سیامک زبون بسه نتونست به پادشاهی برسه چون قبل از اینکه باباش بمیره، به دست دیو ها کشته شد. 
فصل اول، قسمت اول: چگونه دیوها را پاره کنیم.01 Oct 202400:22:21
این اولین قسمت از اولین فصل دیوان است.
در این قسمت من براتون از اول شاهنامه شروع میکنم به طور خودمونی تعریف کردن که اصلا داستان شاهنامه چیه و از اولین پادشاه شاهنامه که باشه کیومرث شروع میکنم و میرم جلو... 
© My Podcast Data · Projet indépendant · Données issues d'Apple & Spotify